eitaa logo
فاروق
81 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
1هزار ویدیو
23 فایل
فاروق (روشنگر، جدا کننده حق از باطل) یکی از القاب امیرالمؤمنین حضرت علی علیه السلام با محتوائی ارزشی و مطالب متنوع ارتباط با ادمین @Sattaral_oyoob
مشاهده در ایتا
دانلود
شرح در متن... @Farough_ir
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 👦 مقوله ای ناخوشایند در گذشته 💖از مقوله تک فرزندی در گذشته به عنوان مبحثی خوشایند یاد نمی‌شود و نگاه مثبتی در این زمینه وجود نداشت، چرا که باروری زنان جنبه‌ای حیثیتی و نمادی از قدرت در بین خانواده‌ها محسوب می‌شد. 💖در گذشته تاکید بسیاری برای داشتن فرزند پسر در بین خانواده‌ها به خصوص در بین جوامع کشاورز برای انجام کارهای کشت و زرع وجود داشت و این در صورتی است که اگر فرزندان اول خانواده دختر می‌شدند، به دنیا آمدن فرزند پسر، خود به عنوان انگیزه‌ای مهم برای ادامه زاد و ولد در بین خانواده‌ها بود. 💖بحث بهداشت و درمان موضوع مهمی بوده که به دلیل ضعف مراقبت‌های درمانی و پزشکی در گذشته، آمار زیادی از مرگ و میر کودکان وجود داشت که پیش بینی تلخ این مرگ و میر از سوی خانواده‌ها، آنها را مجبور به داشتن فرزندان بیشتر می‌کرد . 💖ادامه نسل و بسیاری از مباحث دیگر شرایط رشد زاد و ولد و دارا بودن فرزندان بیشتر در خانواده‌ها را مهیا می‌کرد و این مباحث در شرایطی بود که بسیاری از عوامل جلوگیری از زاد و ولد از جمله سقط جنین و استفاده از روش‌های جلوگیری از بارداری از سوی خانواده‌ها به شدت رد می‌شد. ╭═⊰🌸💠🌸⊱═╮ @Farough_ir
😀 یه بابایی تعریف میکرد 30 سال پیش خواستم برم شیراز . رفتم ترمینال و سوار اتوبوس شدم. صندلی جلوم زن و شوهری بودند که یه بچه تپل و شیرین 3 یا 4 ساله داشتند. اتوبوس راه افتاد. 16 ساعت راه بود. طی راه بچه تپل و شیرین که صندلی جلو بود هی به سمت من نگاه میکرد و میخندید. چندبار باهاش دالی بازی کردم و بچه کلی خندید. دست بچه یه کاکائو که نمیخوردش، تو دالی بازی یهو یه گاز از کاکائو بچه زدم؛ بچه کمی خندید. کمی بعد مادر بچه با خوشحالی به شوهرش گفت: ببین؛ بالاخره کاکائو را خورد. دیدم پدرومادرش خوشحالند؛ گفتم بذار بیشتر خوشحال بشند. خلاصه 3 تا کاکائو را کم کم از دست بچه یواشکی گاز زدم و بچه هم میخندید. مدتی بعد خسته شدم. چشمم را بستم و به صندلی تکیه دادم که یهو ای وای.. مردم از دل پیچه، دل و روده ام اومد تو دهنم، سرگیجه داشتم، داشتم میترکیدم. دویدم رفتم جلو و به راننده وضعیت اورژانسی خودم را گفتم. راننده با غرغر تو یه کافه ایستاد. عین سوپرمن پریدم و رفتم دستشویی و رفع حاجت کردم. برگشتم و از راننده تشکر کردم و نشستم روی صندلی. اتوبوس راه افتاد، هنوز 10 دقیقه نگذشته بود که دل پیچه شروع شد. طوری شده بود که صندلی جلوی خودم را گاز میگرفتم .از درد میخواستم داد بزنم‌. چه دل پیچه وحشتناکی، تموم بدنم را میکشیدند، مردم خدا.... دویدم پیش راننده و با التماس وضعیتم را گفتم. راننده اومد اعتراض کنه که وضعیتم رو فهمید و زد بغل جاده و گفت: بدو داداش پریدم بیرون و دقایقی بعد برگشتم به اتوبوس وتشکر کردم. از درد داشتم میمردم. دهنم خشک شده بود و چشمام سیاهی میرفت. رفتم روی صندلی نشستم. گفتم چرا اینجوری شدم؟ غذای فاسد که نخورده بودم! دیدم دست بچه باز کاکائو هست. از پدر بچه پرسیدم : بچه تون کاکائو خیلی میخوره؟ پدرش گفت: نه، کاکائو براش بده. مادرش گفت: حقیقت بچه مون یبوست داره، روی کاکائو مسهل مالیدم تا شاید افاقه کنه؛ تا حالام دو سه تا هم خورده ولی بی فایده بوده! من بدبخت خواستم ادامه بدم که یهو درد مجدداً اومد. میخواستم داد بزنم و کف اتوبوس غلت بزنم، رفتم پیش راننده؛ راننده با خشونت گفت : خجالت بکش ؛ وسط بیابونه ماشین که شخصی نیست. برو بشین! مونده بودم بین درد و خجالت. یه فکری کردم؛ برگشتم پیش پدر و مادر بچه و گفتم : من هم یبوست دارم، میشه به من هم کاکائو بدید؟ 3 تا کاکائو مسهلی گرفتم و رفتم پیش راننده عصبی و با ترس و خنده گفتم: عزیز چرا داد میزنی؟ نوکرتم، فداتم ؛ دنیا ارزش نداره؛ شما ناراحت نشو؛ جون همه ما دست شماست، معذرت میخوام. بیا و دهنت را شیرین کن‌! راننده هم که سیبیل کلفت و لوطی بود گفت ایول ؛ دمت گرم ؛ بامرامی ؛ آخر مردای عالمی! خلاصه 3 تا کاکائو را کردم تو دهنش و رفتم سر جام نشستم و از درد عین مار به خودم پیچیدم. 10 دقیقه نشده بود که راننده صدام کرد و گفت: داداش؛ جون بچه ات چی به خورد من دادی؟ ترکیدم! داستان کاکائو و بچه را براش گفتم. راننده زد بغل جاده و گفت: بریم پایین...... خلاصه تا شیراز هر نیم ساعت میزد کنار و میگفت: بریم رفیق! مسافرها هم اعتراض که میکردند راننده میگفت: پلیس راه گفته که یه گروه تروریست و نامرد توی جاده میخ ریختند؛ تند تند باید لاستیکها را کنترل کنم که نریم ته دره! ملت هم ساکت بودند و دعا به جون راننده میکردند. *این را عرض کردم که بدانید برای رفع هر مشکلی مسئولش باید همدرد مردم باشه تا حس کنه طرف چی میکشه...* 😂😂 @Farough_ir
🔅مراسم استقبال از مادر شهید والامقام "نورمحمد مهدیی" 🔸پنجشنبه 29 مهرماه ساعت 15 🔸پخش زنده برنامه از شهرستان دلند در کانال روبیکا @basiratsemnan 👈ابتدا برنامه روبیکا را نصب بفرمایید سپس آیدی کانال بصیرت سمنان را در روبیکا سرچ کرده و وارد کانال شوید. 👈 در صورت هر گونه مشکل، با آیدی @nasraa_semnan در تلگرام و ایتا ارتباط برقرار کنید. @Farough_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹🌹حدیث روز🌹🌹 ✍امام علی علیه السَّلام می‌فرمایند: خداوند متعال برای هر انسانی روزی مقدر فرموده است و از او خواسته است تا برای کسب آن تلاش و کوشش کند. پس بدانید! آن روزی که بدون کوشش به کسی عطاء نشود، با کوشش هم به او بخشیده نخواهد شد. 📚نهج البلاغه @Farough_ir
*ماجرایِ شهید بی سر لبنانی*🥀 *شهید ذوالفقار حسن عزالدین🌹* 🌹حاج قاسم سلیمانی← ذوالفقار قبل از شهادتش در خواب دیده بود که سرش بریده می‌شود🥀او بیدار می‌شود و مجدداً به خواب می‌رود که این بار امام حسین(علیه السلام) را در خواب می بیند💚که ایشان به ذوالفقار می‌فرماید: «عزیز من! سر تو را خواهند برید💫همانطور که بر سر من در واقعه کربلا گذشت🥀اما دردی حس نخواهی کرد💫 چون فرشتگان از هر طرف تو را دربر خواهند گرفت.»💫ذوالفقار از اهالی منطقه صور لبنان بود🍃 که در اولین روزهای درگیری‌های منطقه غوطه سوریه توسط اصابت مین مجروح شد🥀و به اسارت تکفیری‌‏ها درآمد🥀 تروریست‌های تکفیری قبل از به شهادت رساندن ذوالفقار چندین سؤال از او می‌پرسند⁉️ و پس از آن، ذوالفقار خوابش تعبیر میشود🍃و تکفیری ها او را مانند سرور و سالار شهیدان امام حسین (علیه‌السلام)🥀سر از تنش جدا کرده🥀و او را به شهادت می‌رسانند🕊️پیکر بی سر او به دست تکفیری ها میماند🥀پس از 5 سال گمنامی دعای مادر اثر می‌کند🍃و پیکر ذوالفقار باشکوه خاصی در میان انبوه مردم به آغوش خانواده باز می‌گردد🍃و سرانجام فراغ خانواده با شهید جوانشان✨پایان می‌پذیرد*🕊️🕋 *شهید ذوالفقار حسن عزالدین* *شادی روحش صلوات*💙🌹 @Farough_ir
از ‌حاج حیدر پور ازغدی پرسیدند فرزندت کجاست ؟ حسین در تظاهرات علیه شاه شهید شد حمید در عملیات کربلای چهار شهید شد حسن هم تو جنگ چند بار جانباز شد و الانم که از چپ و راست دارن میزننش. @Farough_ir
، ! 🌷یک روز، گربه ای آمد توی اردوگاه. یکی از بچه ها آن را گرفت و برد داخل اتاق. یک کلاه نظامی مثل کلاه سربازهای عراقی، اندازه سر گربه دوخت و گذاشت سرش! هنگامی‌که نگهبان می‌خواست از پشت پنجره رد شود، گربه را ول کرد جلوی پایش. نگهبان که جا خورده بود مدتی به گربه نگاه کرد، بعد رفت که بگیردش.... 🌷....گربه از ترس فرار کرد. نگهبان داد زد بقیه هم آمدند و افتادند دنبال گربه. یکی از نگهبان‌ها داد می‌زد: «بگیرینش، بگیرینش، این کلاه، شرف ماست؛ اون رو از سر گربه بردارین.» آنها می‌دویدند، گربه می‌دوید. بیچاره ها یک ساعت دنبالش دویدند تا گرفتندش. بچه ها به این صحنه نگاه می‌کردند و می‌خندیدند.... راوی: آزاده سرافراز نعمت‌الله پورمحمدی منبع: سایت ترمز بلاگ @Farough_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔻 🔸آنان در غربت جنگیدند و با به شهادت🌷 رسیدند و پیکرهاشان زیر شنی تانک های شیطان شد و به آب و باد و خاک و آتش پیوست 👈اما ⇜راز آشکار شد ⇜راز خون را جز شهدا🕊 در نمیابند ⇜گردش خون در رگ های شیرین است اما ریختن آن در پای محبوب 💖 و نگو شیرین تر✘ بگو بسیار بسیــــــــار شیرین تر است😍 @Farough_ir
سقراط بیشتر اوقات جلوی دروازه شهر آتن می‌نشست و به غریبه‌ها خوشامد می‌گفت روزی غریبه‌ای از راه رسید و نزد او رفت و گفت : من می‌خوام در شهر شما ساکن شوم،اینجا چگونه مردمی دارد ؟ سقراط پرسید : در زادگاهت چه جور آدم‌هایی زندگی می‌کنند؟ مرد غریبه گفت : مردم چندان خوبی نیستند،دروغ می‌گویند، حقه می‌زنند و دزدی می‌کنند، به همین خاطر است که آنجا را ترک کرده‌ام سقراط خردمند در جوابش گفت : مردم اینجا هم همانگونه‌اند، اگر جای تو بودم به جستجویم ادامه می‌دادم چندساعت بعد غریبه دیگری به سراغ سقراط  آمد و درباره مردم آن شهر سوال کرد سقراط دوباره پرسید : آدم‌های شهر خودت چه جور آدم‌هایی هستند ؟ غریبه پاسخ داد : فوق‌العاده‌اند، به هم کمک می‌کنند و راستگو و پرکارند، چون می‌خواستم بقیه دنیا را ببینم ترک وطن کردم سقراط اندیشمند پاسخ داد : اینجا هم همینطور است، چرا وارد شهر نمی‌شوی ؟ مطمئن باش این شهر همان جایی است که تصورش را می‌کنی ؟! شخصی که هر دو ملاقات را نظاره گر بود و راهنمایی و پیشنهادهای سقراط را شنیده بود با تعجب پرسید چرا به آن گفتی خوب نیست و برو بگرد و جستجوکن و به این گفتی خوب است و خوش آمد گفتی ؟ سقراط پاسخ داد : *ما دنیا را آنگونه می بینیم که هستیم و در دیگران چیزهایی را می بینیم که در درون مان وجود دارد* انسانی که مثبت و مهربان باشد، هر کجا برود در اطرافش و در آدم هایی که با آنها در ارتباط است جز نیکویی چیزی نخواهد دید و انسان کج اندیش و منفی باف نیز به هر کجا برود جز زشتی و نقصان در محیط پیرامونش چیزی را تجربه نخواهد کرد *وقتی تغییر نکنیم هرکجا برویم آسمان همین رنگ است* انسانهای خوب خوشبختی را تعقیب نمی کنند زندگی می کنند وخوشبختی پاداش مهربانی، صداقت، درستکاری و گذشت آنهاست... @Farough_ir