از صب غصــه خوردم،
غصــه اینکه چرا جامــوندم از مـراسم وداع با شهــدا،عصر که برای خـاکسپاری رفتــیم وقتـی سربندِ روی تابـوت شهــید اومد توی دستـم و فـورا یـکی از دسـتم گرفتـش بـازم غصه خــوردم کــه چـرا لیــاقتــشو نداشــتم
توی دلم غوغــا بود...
قطره های اشکم روی گونم جاری شده بودن
وسط اون شلوغیا یدفه به خودم اومدم و دیدم این گُل توی دستمه...
گلِ روی تابوت شهید...
رزقی از طرف بــرادر شهیــدم:)🤍؛
خانـومِفـاط؛
سلاملکم ظهرتــون بخـیر باشه عـزیزای نــدیده مــن:)🤍.
صبحمــو با خوندم کتاب خون دلــی که لعل شد شــروع کردم:)❤️🩹
.