#لبخندخالصِخدا
سلطانے_نژاد_ط:چقدر ذوق داشت و میخندید
دستان کوچک و تپلِ دخترِشیرنش را هر لحظه بوسه میزد.
مادر بغلش میکرد،بابا بوسش میکرد...
انگار دلشان نمی امد یک لحظه بر زمین بگذارندش و از او دور باشند دوستش داشتند،خیلی خیلی دوستش داشتند.
خدا بلاخره دعا هایشان را قبول کرده بود و یک فرشته ناز و قشنگ را مهمان خانه ان ها کرده بود.
دختر میخندید، دل بابا برایش میرفت....
دختر گریه میکرد، دل مامان برایش میرفت.
بابا دخترک را بغل میکرد و برایش شعر میخواند:
چرخ چرخ عباسی دختر جونم چه نازی
چرخ چرخ عباسی دختر بابا چه ماهی
ودختر از خنده ریسه میرفت...
مامان از داخل اشپز خانه میگفت:قربون خنده های قشنگت برم دختر نازم.....
دختر کم کم بزرگ شد،راه رفت،مدرسه رفت،درس خواند....
هر روز که از مدرسه می امد خانه میپرید بغل مامان و مامان رو بوس میکرد و میگفت:مامانی نمیدونی چقدر دلم برایت تنگ شده بود ،مامان جوابش رو میداد:دختر قشنگم میدونم چون منم خیلی خیلی دلم برات تنگ شده بود من خیلی تورو دوست دارم دختر لباس هایش را عوض میکردو میرفت با خواهرو برادرهای کوچکش بازی میکرد تا بابا بیاید و باهم نهار بخورند،دختر مامان کوچولوی بچه ها میشد،بغلشان میکرد،بوسشان میکرد....
بابا که امد دختر دویدو پرید بغل بابا تا میتوانست بابا را بوس کرد بابا دختر را بوس کردو بو کرد...
بابا همیشه میگفت:دخترم بوی بهشت میدهد،بوی مهربانی میدهد
باشگاه مادران تاریخ
#ایران_دخت
@dokhtarayehalavi