بسم رب العشق
#پارتچهلودو
#علمدار_عشق 🌹
مرتضی اینا که رفتن...
دیدم گوشیم داره ویبره میره اس مس بود
باز کردم از طرف زهرا بود
زنداداش جونم... داداشم میگه
فردا ساعت ۸ حاضرباش خانم بیایم دنبالت بریم آزمایشگاه
- چشم خواهرشوهر جان
از خواب بیدارشدم
- مامان.... مامان... من کدوم مانتو و روسریم بپوشم
عزیزجون : الان میام کمکت... چی شده نرگس جان
- مامان الان میان... من چـــــــــــی بپوشم...
عزیزجون: اون مانتو صورتی آستین سه ربع با شلوار دمپا مشکی... با ساق دست سفید و روسری سفید
داشتم حاضر میشدم.. صدای زنگ دراومد
عزیزجون : پسرم بیاید بالا
+ ممنونم مادرجان.. به نرگس خانم میگید بیان
یهو رفتم بیرون.. باخجالت گفتم
_من حاضرم
قرار بود زهرا و همسرشم باما بیان
آزمایش دادیم
گفتن فردا جواب حاضره
قرارشد مرتضی بره جواب بگیره اگه مشکلی نبود با بچه ها بیان دنبالم بریم برای خرید حلقه
خیلی استرس داشتم
گوشی گرفته بودم دستم بهش زل زده بودم
شماره زهرا نمایان شد.
- جانم زهرا
حاضرباش میایم دنبالت
- باشه
وارد پاساژ شدیم...
زهراگفت : علی جان من اینجا یه لباس دیدم بریم اون ببین
بعد رو به ما گفت
_شماهم برید حلقه بخرید
با مرتضی آروم و خجول به حلقه ها نگاه میکردیم
+ نرگس خانم... اگه از حلقه ای خوشتون اومد... حتما بگید
- بریم داخل
دوتا رینگ ساده سفیدانتخاب کردیم
داشتم از مغازه میومدم بیرون
که مرتضی صدام کرد
+ نرگس خانم... یه لحظه بیا...این انگشتر زمرد ببین
انگشتر گرفت سمتم..
_قشنگه ؟
- بله قشنگه
+ مبارکت باشه
-آخه این خیلی گرون آقای کرمی
+ نه نیست... مبارکت باشه
#نویسنده:بانـــــــو...ش
#ڪپیبدونذکرنامنویسندهمجازنیست🔗🍃
#خادم_الزهرا🌹
#دختران_فاطمے|#پسران_علوے
ⓙⓞⓘⓝ↯
♡➣@hadidelhaa⃟🌸