بسم رب العشق
#پاࢪتهفتآدونٌه
#علمدار_عشق 🌹
زهرا_نرگس سادات عزیزم... آروم باش.. بیا بریم ببین داداشم
وارد راهرو سردخانه شدم... یاد خوابم افتاد.. حرکاتم دست خودم نبود...
تو راهرو داد زدم
_امام رضا... مگه نگفتی آقا بسپرش به من... پس چرا رفت .. چرا شهیدشد... چرا برادرزاده جوانم پرپر شد....آقا شوهر جوانم بهم بده..
واردسردخونه شدم
انقدر سرد بود.. من با لباس داشتم منجمد میشدم
زیرلب گفتم..
_مادرجان.. تاحالا ازتون چیزی نخاستم شمارا ب حسینتون قسم میدم... شوهرم بهم برگردونید
یخچال بازشد..
زیب کاور پایین اومد..
یهو اون دکتر سردخونه گفت
_کاور دوم بخار کرده.. یا امام رضا..
مرتضی خیلی سریع منتقل شد بخش مراقب ویژه...
سه چهار روز طول کشید تا حالتش صداش طبیعی بشه
امروز ده روز مرتضی من برگشته
قراره منتقل بشه بخش
-مرتضی جان اجازه میدی من برم خونه
برگردم..
چشماش باز بسته کرد گفت
_برو اما زود بیا
-چشم
وارد خونه شدم..
نرجس سادات رو تاب تو حیاط نشسته بود.... تمام سعیم کردم نشون ندم خستم
-سلام آبجی خانم.. چه عجب از اینورا
+سلام عجب به جمالت
-چیه آبجی خانم قرمزشدی
+من مامان شدم
-ای جااانم ..عزیزم..امروز چه روز خوبیه..
+مرتضی هم قراره بره بخش... من برم لباسهام جمع کنم برگردم تهران... بهش قول دادم زود برگردم
_نرگس لباسات جمع کردی... قبل از رفتن بیا میخام باهات حرف بزنم..
-چشم
لباسام جمع کردم... گذاشتم تو ماشینم
-آبجی خانم بفرمایید... بنده در خدمتم
+نرگس تصمیمت برای آینده چیه؟
-یعنی چی حرفت ؟
+تو که میخای مرتضی تنها بذاری
-نرجس میفهمی چی میگی
پاشدم وایستادم... اشکام جاری شد..
_اون مردی که تو بیمارستان هست عشق منه.. نفسم به نفسش وصله.. شیمیایی ،پیوند و قطع دست چیزی نیست که.. اگه حتی یه تیکه گوشت برمیگشت، همسرم بود... فهمیدی نرجس خانم.. خواهرت انقدر نامرد فرض کردی..
_نرگس.. من منظورم این نبود،
- بسه... به همه بگو نفس نرگس به نفس مرتضی وصله... پس فکر بیخود نکنن..
راهی تهران شدم تمام راه اشک میرختم..
سرراهم یه شاخه گل رز قرمز براش خریدم..
وارد بخش شدم
پرستار :خانم کرمی دکتر ارغوانی گفتن اومدیم حتما برید پیششون
-چشم
وارد اتاق مرتضی شدم... چشمام قرمز بود... لب زد طوری که مادر نبینه
_چیزی شده
سرم به چپ و راست تکان دادم یعنی نه
با صدای بغض آلودی گفتم
_این گل مال تو خریدم عزیزم
رو کردم به مادر :
_مامان چند دقیقه دیگه میشه باشید من برم پیش دکتر برگردم
مادر: آره عزیزم
درزدم صدای خانم دکتر بود که گفت بفرمایید
-خانم دکتر گفتید بودید بیام پیشتون
خانم دکتر:آره دخترم بشین.. ببین دخترگلم... معجزه است شوهرت برگشته... شاید همکاری دیگه بگن من خرافاتیم... اما من باوردارم.. خانمی ببین شوهرت از اینجا که رفت... تا شش ماه باید غذاش میکس بشه چون پیوند ریه زده..
-چشم ممنونم
خاستم خارج بشم... صدام کرد
_دخترم
=بله...
_میشه از امام رضا بخای گمشده ی منم برگرده
با تعجب نگاش کردم گفت
_میشه بشینی چندلحظه
=بله
_۳۰سال پیش که بعث به ایران حمله کرد.. مرد منم رفت جبهه... الان ۲۷ساله تو مجنون گم شده... دعا کن برگرده
سرم انداختم پایین گفتم
=چشم
وارد اتاق مرتضی شدم...
مادر داشت میرفت... از ما خداحافظی کرد رفت
+ساداتم چی شده خانم
-مرتضی من عاشقتم قبول کن
+میدونم عزیزم
-پس چرا ازم میخان نری
+کی گفته
گریه ام گرفت تو چشماش نگاه کردم گفتم
_دوستت دارم
سرم گذاشت رو سینه اش گفت
_میدونم
#نویسنده:بانـــــــو...ش
#ڪپیبدونذکرنامنویسندهمجازنیست🔗🍃
#خادم_الزهرا🌹
#دختران_فاطمے|#پسران_علوے
ⓙⓞⓘⓝ↯
♡➣@hadidelhaa⃟🌸