eitaa logo
『دختران‌فاطمی|پسران‌علوی』
545 دنبال‌کننده
7.2هزار عکس
1.3هزار ویدیو
311 فایل
اینجا‌خانھ #عشق است خانھ‌بۍ‌بۍ‌زهراو موݪا‌امیراݪمؤمنین{؏‌‌}♥️ آهستہ‌وذڪرگویان‌واردشو.....😌✋🏻 📡راه‌ارتباطی‌با‌ما پاسخ‌به‌ناشناس‌ها🔰 ♡➣ @nazar2 📩راه‌های‌ارتباطی⇩ ♡➣zil.ink/asheghe_shahadat.313 ♡➣zil.ink/building_designer
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از •○●♡فدائیان مهدی♡●○•
🌼 🌙 میدونستین کلمه «لااله الا الله» جمله کاملیست که هنگام تلفظش لب تکون نمیخوره؟ و گفتن این ذکر باعث رفع تشنگی میشه؟ دانشمندان ثابت کرده اند که گفتن «لااله الا الله» بزاق دهان را به ترشح ماده ای وا می دارد که تشنگی را از بین می برد. هیچ کار خدا بی حکمت نیست حتی گفتن اذكارش🌸🍃 @Fadayianmahdi
°\💕/° °/ 💍 \‌° . . 💚 عروس و دوماد بودن ،👰👱 جا اینکه عروسی بگیرن ،🎊 اومده بودن تو مسیرے شیرین‌تر از عسل😌 وقتی رفتم پیشش و باهاش هم کلام شدم، دیدم خیلی اهل دله😌 میگفت : چن روز قبلِ محرم نامزد ڪرديم و 💍 قرارِ اولین سفرمشترڪمونمو پیاده‌ روے گذاشتيم💚 جالب‌ترش این بود که ... عروس خانوم شون این بود که⇩ آقا دوماد باید هر سال ایشونو سفر پیاده‌روی اربعین بیاره كربلا...😍💞 تـــــا آخر عُمرش🙄😍 حالا جالبترش اینجا بود كه قید کرده بود : اگه بعد ِ120 سال پیر و ناتوان شد ، آقا دوماد باید اگه توانش رو داشت ، ایشون رو باز بیارن کربلا ...!!! خدایے ، چه زندگی ای بشه😋 وقی عروس خانوم با صورتے که زیر آفتاب داغ کربلا سوخته و ... با پاهای پُره آبله بره خونه ے بخت ...🏡 🌱 . . 👤|‌ 😍‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@Fatemy_Alavi⃟♥️
دردها را در سینه ات تلنبار نکن ! شاید چاره اش ... دست مهربانِ کسی باشد دستت را به من بده ؛ تا خدا فاصله ای نیست از اینجا که منم 🦋 https://eitaa.com/joinchat/187760659C739cfddbf4 •◇|••◇◇••|◇••◇|••◇◇••|◇•
: موهایم را میبافم و با یکپاپیون صورتی پشت سرم میبندم. زهرا خانوم صدایم میکند: _ دخترم! بیا غذا تونو کشیدم ببر بالا با علےتواتاق بخور. در ایینه برای بار اخر بخود نگاه میکنم. رایش مالیم و یکپیراهن صـ ـ ـ ـورتےرنگبا گلهای ریز ســــفید. چشـ ـ ـ ـمهایم برق میزند و لبخند موزیانهای روی لبهایم نقش میبندد. به اشپزخانه میدوم سینےغذا را برمیدارم و با احتیاط از پله ها بالامیروم.دوهفته از عقدمان میگذرد. کیفم ر ا باالی پله ها گذاشته بودم خم میشوم ازداخلش یک بسته پاستیل خرسی بیرون مےاورمو میگذارم داخل سینی. اهسته قدم برمیدارم بسمت پشت اتاقت. چندتقه به درمیزنم. صدایت می اید! _ بفرمایید! در را باز میکنم. و با لبخند وارد میشوم. بادیدن من و پیراهن کوتاه تا زانو برق از سرت میپردو سریع رویترا برمیگردانی سمت کـتابخانهات. _ بفرمایید غذا اوردم! _ همون پایین میموندی میومدم سرسفره میخوردیم با خانواده! _ ماما زهرا گـفت بیارم اینجا بخوریم. دستت را روی ردیفی از کـتاب های تفسیرقران میکشی و سکوت میکنی. سمت تختت می ایم و سینی را روی زمین میگذارم.خودم هم تکیه میدهم بهت ختودامنم رادورم پهن میکنم. هنوز نگاهت به قفسه هاست. _ نمیخوری؟ _ این چه لباسیه پوشیدی!؟ _ چی پوشیدم مگه! بازهم سکوت میکنی. سربه زیر سمتم میایی مقابلم میشینی یک لحظه سرت را بلند میکنی و خیره میشوی به چشمهایم. چقدر نگاهت رادوست دارم! _ ریحان! این کارا چیه میکنی!؟ اسمم را گـفتی بعد از چهارده روز! _ چیکار کردم! _ داری میزنی زیرهمه چی! _ زیر چی؟تومیتونی بری. _ اره میگی میتونی بری ولی کارات...میخوای نگهم داری. مثل پدرم! _ چه کاری عاخه؟! _ همینا! من دنبال کارامم که برم. چرا سـعی میکنی نگهم داری.هردو میدونیم من و تو درسـته محرمیم. اما نباید پیوند بینمون عاطفی باشه! _ چرا نباشه!؟ عصبی میشوی.. _ دارم سعی میکنم اروم بهت بفهمونم کارات غلطه ریحانه من برات نمیمونم! جمله اخرت در وجودم شکست یـ ـ ـ ـ ـےبلند شوی میایی تا بروی که مچ دستترا میگیرم و سمت خودم میکشم. و بابغض اسمت را میگویم که تعادلت را ازدست میدهی و قبل ازینک روی من بیفتی دستترا به قفسه کـتابخانه میگیری _ این چه کاریه اخه! دستت را ازدستم بیرون میکشی و با عصبانیت از اتاق بیرون میروی... میدانم مقاومتت سرترسی است که داری از عاشقی. از جایم بلندمیشومو روی تختت مینشینم. قنددردلم اب میشود! اینکه شب در خانه تان میمانم! دختران‌فاطمی‌پسران‌علوی🌼✨
سلام خدمت همه ی رمان خوان های کانال روز های دوشنبه و چهارشنبه پارت نداریم به دلایلی خادم رمان نمیتوانند پارت هارا ویرایش کنند ممنون از همراهی و صبوری تون🌹🍀
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا