واییی یه خواب عجیب دیدم فقط بیدار شدم بنویسم یه جایی یادم نره
تو یه باغ بود..
یه مادر بزرگ پیر و فراموش کار
نمیدونم شاید پیری های خودم بود شاید مامانجونم…
ولی فراموشی داشت
گفت برام بخون
صفحه ۱۰۲کتاب ک نه ؛دفترچه ای را برام باز کرد
و بجای ۱۰۲خوانشش رو میگفت ۱۰با دو..
دفترچه جوری بود که کلا دو بیت درش جا میشد
عدد ۱۰۲بالای صفحه نوشته شده بود
پایینش ۱۰۲ نوشته بود فراموشی و مادربزرگ اصرار داشت من ان دوبیت را بخوانم تا به همه بگوید…
ان دو بیت این بود
هیچکس هیچکس نمیفهمد هیچکس..
که من چقدر ان مردک را دوست داشتم
که هرگز ان مردک را فراموش نخواهم کرد
حتی اگر فراموشی بگیرم
این را میخواست ب همه بگوید ک پدربزرگ را یادش نرفته است…
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
دلم واسه دانشگاهم یه چوچولو شده🥺🤝
ناگفتههایآبی»
دلم واسه دانشگاهم یه چوچولو شده🥺🤝
واقعا دانش خانواده عذاب الهی بود اونم سر صبح چند باری هم باهاش دعوامون شد سر چرتو پرتایی که میگفت ☹️🦦
بعد اکیپ ما سر کلاسش همه ایرپاد میزاشتیم میرفتیم تهه کلاس واسه خودمون عروسی داشتیم ک فقط صداش ب ما نرسه🥸🤧
ناگفتههایآبی»
دلم واسه دانشگاهم یه چوچولو شده🥺🤝
ثمین ک فقط تهش میگه توف ب من 😂🦦
دوستان ازتون خواهش میکنم با من پیچیده حرف نزنین من عاشق سادگی تو گفتارم اصلا عاشق افرادی میشم که تو چشمام زل میزنن بدونه هیچ ماجرا بافیی حرفشونو میزنن..
ناگفتههایآبی»
ده ها ساعت دارم اتاقمو تمیز میکنم تمیز نمیشه الان روانی میشم دیگه 🤧
دوستان شاید باورتون نشه هنوز تموم نشده اتاقم ☹️🤝