-بلور☆
تازگیا هر کی میگه چرا فلان جا نبودی جوابش خواب بودمه خب چیه مگه ، پیش خواب عزیزم بودم ؛)
امشب باید میرفتم از غرفه عکس میگرفتم خوابم برد زنگ زدن بهم گفتن رفتی ؟ اینطوری بودم که عه😔
-بلور☆
امروز تولد کسیه که هرچی تونست زحمت کشید برای کشورش شهرش و ... بعد هم شهید شد دقیقا طبق حرف آقا خوش
🔹 دل نوشته همسر شهید رضوان پور
💐 به مناسبت اولین تولد بعد از شهادت
فاطمه با بغض می پرسد: مامان، برای تولد بابا چیکار کنیم؟
به یاد سال قبل می افتم. این روزها بیشتر از اینکه در زمان حال زندگی کنم، مدام به گذشته ها می پرم، گاهی گذشته ای نزدیک و چند ماهه، گاهی کمی دورتر.
می خواستم بروم برای تولدت کیک بخرم. فاطمه گفت: میشه من بخرم؟ خیلی دوست دارم کیک تولد بابا را من انتخاب کنم. قبول کردم. از مدرسه که بر می گشت رفت و کیک تولدت را خرید.
بقیه ی کارها را هم خودم انجام دادم. از سر کار که آمدی خانه شگفت زده شدی! دور از چشم بچه ها، زیر گوشم گفتی: با این همه مشغله ای که برای خانه و بچه ها داری، فکر نمی کردم برایم تولد بگیری!
یادت هست بهت گفتم شما همه ی زندگی من هستی، مگر می شود برای تولدت وقت نگذارم؟
امسال گرمی حضورت را نداریم، امیر رضا با کوله باری از دلتنگی، برای تزیین میز تولدت، قاب عکسی از تو می آورد و می گوید: این هم از بابا.
محمد حسین تازه زبان باز کرده، عکس را که می بیند تاتی تاتی می کند و خودش را می رساند به قاب، عکس را می بوسد. توی چشم های گیرایت نگاه می کند و با لحن کودکانه می گوید: بابا.
حدیث و صبا باز شروع می کنند بهانه ات را بگیرند. برای هزارمین بار می پرسند: مامان چرا جواب درست به ما نمی دهی؟ بابا میثم کی می آید؟ دلمان تنگ شده.
کاش خودت می آمدی و به بچه هایت جواب می دادی. جوابی که دل های کوچک تنگ شده شان را آرام کند.
مستاصل می شوم. نمی دانم چطور راضی شان کنم. می گویم: بابا شما رو می بینه، همیشه کنارتونه!
باز می گویند: نه! اینجوری قبول نیست. ما می خواهیم برویم توی بغل باباجون. مثل قبل!
کاش کاش کاش، جوابی می دادی به بچه ها. مثل همیشه که با حوصله و یکی یکی سوالاتشان را جواب می دادی.
امیر رضا بزرگتر است و کمی بیشتر می فهمد. اما او هم کلافه می شود و می گوید: کاش اصلا جنگ نشده بود ...
مشت هاش را گره می کند و با غیض می گوید، اگر اسرائیل حمله نکرده بود، ما حالا بابا داشتیم.
چه بگویم به بچه ها؛ من که خودم هم دلم بهانه ات را می گیرد و ذهنم پر از سوال است؟
رفتنت فقط فقدان تو نبود، تمام خنده ها و خوشی ها و دل گرمی های ما هم به همراه تو رفت و جای خالی اش با کلمه های دیگری پر شد. دلتنگی و انتظار ....
وحالا تو بگو چرا گذر زمان غمت را کم نمی کند؟ چرا نبودنت عادی نمی شود؟ چرا هنوز منتظرم تا کلید بیندازی و در را باز کنی و با آن چهره ی خندان و شانه های پهن و قد رعنا در قاب در بایستی؟ یا از راه پله ها که بالا می آیی صدا بزنی: بچه ها مامان کجاست؟ گذر زمان غمت را کم که نکرده است، تازه دلتنگی ها را بیشتر و بیشتر روی هم تلنبار کرده است.
می دانم که ما را می بینی. من و بچه هایت را، انبوه دلتنگی و بغضمان را می فهمی. شک ندارم که در این روزهای سخت حواست به ما هست.
امسال هم کنار مزارت تولدت را می گیریم، چون باور داریم هستی و جایی نزد خدا داری به زندگی ات ادامه می دهی.
🌷شهادت لیاقت تو بود. این شعار نیست. این را من می گویم که سال ها در کنارت بودم و راه و روش زندگی کردنت را خوب بلد بودم.
و سهم من انتظار است تا وقتی که دوباره بتوانم ببینمت. پس صبر می کنم. چه واژه ی تلخی است صبر. چه سخت و محکم است این کلمه...
سلام خدا بر تو، آقا میثم عزیزم، که تولدت تا همیشه برای من و بچه ها مبارک است...
✍ همسر سردار
شهید دکتر میثم رضوان پور
(۱۴۰۵/۲/۳)
_ _ _ _