هدایت شده از ༺ پَــنــاهِ آخــر ༻
🕯️ پناه آخر
پارت بیستوهشتم
شروین هنوز به صفحهی گوشی خیره بود.
ـ «چرا رفت...»
آوین آروم گفت:
ـ آره.
شروین سرش رو بلند کرد.
ـ تو واقعاً نمیدونی چرا؟
آوین چند لحظه سکوت کرد.
ـ یه چیزایی حدس میزنم.
ـ چی؟
ـ ولی نمیخوام اشتباه حدس بزنم.
شروین از روی نیمکت بلند شد.
ـ خب پس باید بفهمیم.
آوین نگاهش کرد.
ـ چطوری؟
ـ نمیدونم.
چند ثانیه فکر کرد.
ـ ولی اگه اون آدم بعد از سه سال برگشته، حتماً یه دلیلی داره.
آوین هم از جاش بلند شد.
ـ شاید اصلاً نمیخواد من بفهمم.
شروین گفت:
ـ پس چرا خودش داره سرنخ میده؟
آوین مکث کرد.
ـ شاید میخواد قبل از اینکه حرف بزنه، من خودم یادم بیاد.
شروین چیزی نگفت.
همون لحظه چشمش به نیمکت روبهرو افتاد.
یه تکه کاغذ کوچیک روی نیمکت بود.
ـ آوین...
ـ چی؟
شروین به کاغذ اشاره کرد.
ـ اونجا رو ببین.
آوین نزدیک شد.
کاغذ رو برداشت.
روی کاغذ فقط یه جمله نوشته شده بود:
«بعضی چیزا رو آدم فراموش نمیکنه، فقط خودش رو مجبور میکنه یادش نیاد.»
آوین چند ثانیه به نوشته خیره موند.
رنگ صورتش عوض شد.
شروین پرسید:
ـ این جمله برات آشناست؟
آوین آروم گفت:
ـ خیلی.
ـ از کجا؟
آوین کاغذ رو توی دستش مچاله کرد.
ـ خودش یه بار اینو بهم گفته بود.
شروین اخماش رفت توی هم.
ـ یعنی همین الان اینجا بوده؟
آوین به اطراف نگاه کرد.
پارک شلوغ نبود.
اما آدمهای مختلفی از کنار مسیر رد میشدن.
ـ شاید.
شروین گفت:
ـ باید بریم.
ـ چرا؟
ـ چون اگه هنوز این اطرافه، نمیخوام همینجا بمونیم.
آوین چند قدم برداشت.
اما قبل از اینکه از پارک خارج بشن، صدای زنگ گوشی شروین بلند شد.
شماره ناشناس.
شروین جواب نداد.
گوشی دوباره زنگ خورد.
آوین گفت:
ـ جواب بده.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون حس خوبی بهش ندارم.
آوین چند لحظه نگاهش کرد.
ـ شاید بهتره بفهمیم چی میخواد.
شروین بالاخره تماس رو جواب داد.
ـ الو؟
چند ثانیه سکوت.
ـ الو؟
باز هم هیچ جوابی نیومد.
شروین اخم کرد.
ـ اگه حرفی داری، بزن.
صدای خیلی آرومی از اون طرف شنیده شد:
ـ شروین...
شروین خشکش زد.
آوین با دیدن صورتش گفت:
ـ چی شد؟
صدای طرف دوباره اومد:
ـ به آوین نگو من باهات تماس گرفتم.
شروین چیزی نگفت.
تماس قطع شد.
آوین پرسید:
ـ کی بود؟
شروین چند ثانیه به گوشی نگاه کرد.
ـ نمیدونم.
آوین اخم کرد.
ـ شروین...
ـ جدی میگم.
اما خودش هم میدونست یه چیزی درست نیست.
چون صدای اون آدم...
براش کاملاً غریبه نبود.
شروین گوشی رو توی جیبش گذاشت.
ـ بیا بریم.
آوین هنوز بهش نگاه میکرد.
ـ مطمئنی چیزی نیست؟
شروین لبخند کوتاهی زد.
ـ آره.
آوین چیزی نگفت.
فقط راه افتاد.
چند قدم که دور شدن، شروین یواشکی برگشت سمت پارک.
پشت یکی از درختها، برای یه لحظه سایهی یه نفر رو دید.
ایستاد.
چشمهاش رو ریز کرد.
اما وقتی دوباره نگاه کرد...
هیچکس اونجا نبود.
فقط یه نیمکت خالی مونده بود.
و یه تکه کاغذ که روی زمین افتاده بود.
شروین زیر لب گفت:
ـ این دیگه چه بازیایه...
بعد سریع خودش رو به آوین رسوند.
بدون اینکه چیزی بگه.
اما یه سؤال توی ذهنش مدام تکرار میشد:
اون صدا رو...
قبلاً کجا شنیده بود؟
ادامه دارد...🌱
✍🏻 به قلم: نازنین بانو ♥️
هدایت شده از ༺ پَــنــاهِ آخــر ༻
🕯️ پناه آخر
پارت بیستونهم
آوین و شروین تقریباً نصف راه رو بدون حرف رفتن.
شروین هنوز توی فکر اون تماس بود.
صدای اون آدم...
یه جایی شنیده بودش.
ولی هرچی فکر میکرد، چیزی یادش نمیاومد.
آوین بالاخره سکوت رو شکست.
ـ خیلی ساکتی.
شروین نگاهش کرد.
ـ من؟
ـ آره.
ـ دارم فکر میکنم.
ـ به چی؟
شروین چند لحظه مکث کرد.
ـ به اینکه چرا یکی باید بعد از سه سال برگرده و اینطوری سرنخ بذاره.
آوین آهسته گفت:
ـ شاید میخواد من بترسم.
ـ تو ترسیدی؟
آوین چند ثانیه فکر کرد.
ـ راستش...
مکث کرد.
ـ یه کم.
شروین لبخند کوچیکی زد.
ـ خب حداقل یه نفر توی این ماجرا احساس طبیعی داره.
آوین خندید.
ـ تو نمیترسی؟
ـ من؟ نه.
چند قدم رفت.
بعد خیلی آروم اضافه کرد:
ـ البته یه کوچولو.
آوین زد زیر خنده.
ـ خیلی شجاعی واقعاً!
ـ دارم سعی میکنم آبرو داری کنم.
وقتی به خونه رسیدن، حامی و نوان جلوی در منتظرشون بودن.
حامی همین که آوین رو دید، گفت:
ـ کجا بودی؟
آوین جواب داد:
ـ پارک.
نوان سریع گفت:
ـ بدون اطلاع؟!
آوین شونه بالا انداخت.
ـ آره.
نوان دستش رو روی قلبش گذاشت.
ـ ما اینجا داشتیم برای گمشدنت مراسم برگزار میکردیم.
شروین گفت:
ـ مراسم که نه، داشت چیپس میخورد.
نوان برگشت سمتش.
ـ جزئیات رو چرا لو میدی؟
حامی با اخم به شروین نگاه کرد.
ـ چی شده؟
شروین لحظهای مکث کرد.
نگاهش رفت سمت آوین.
آوین هم چیزی نگفت.
حامی دوباره پرسید:
ـ شروین؟
ـ هیچی.
نوان با تعجب گفت:
ـ این «هیچی» گفتنتون خیلی مشکوکه.
آوین وارد خونه شد.
ـ بعداً میگیم.
حامی نگاهش کرد.
ـ مطمئنی حالت خوبه؟
ـ آره.
آوین لبخند زد.
ـ فقط خستهام.
رفت داخل اتاق.
حامی چند ثانیه به رفتنش نگاه کرد.
بعد برگشت سمت شروین.
ـ چی شده؟
شروین آهسته گفت:
ـ توی پارک یه چیزایی پیدا کردیم.
نوان سریع جلو اومد.
ـ چه چیزایی؟
شروین گفت:
ـ یه کاغذ.
ـ روش چی بود؟
ـ یه جمله.
نوان ابروهاشو بالا برد.
ـ خب؟
شروین جمله رو براشون گفت.
نوان چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
ـ این دیگه خیلی فیلمیه.
حامی جدی گفت:
ـ و تماس؟
شروین به حامی نگاه کرد.
ـ از یه شماره ناشناس بود.
ـ چی گفت؟
شروین جواب نداد.
نوان گفت:
ـ شروین؟
شروین نفسش رو بیرون داد.
ـ گفت به آوین نگم که باهام تماس گرفته.
حامی اخم کرد.
ـ چی؟
ـ همین.
نوان چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
ـ خب... این دیگه اصلاً خوب نیست.
حامی پرسید:
ـ صداشو شناختی؟
شروین دستش رو روی چونهاش گذاشت.
ـ دقیق نه.
ـ ولی؟
ـ ولی حس میکنم قبلاً شنیدمش.
هر سه نفر ساکت شدن.
همون لحظه صدای آوین از داخل اتاق اومد:
ـ بچهها؟
حامی سریع گفت:
ـ چی شده؟
آوین از اتاق بیرون اومد.
گوشی توی دستش بود.
ـ یه پیام دیگه اومده.
نوان گفت:
ـ باز؟
آوین گوشی رو جلوی اونها گرفت.
پیام فقط یه جمله بود:
«شروین صدای منو یادش نمیاد، ولی من صدای اونو هیچوقت فراموش نکردم.»
شروین با دیدن پیام خشکش زد.
حامی گوشی رو از آوین گرفت.
چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
بعد سرش رو بالا آورد.
ـ این آدم فقط آوین رو نمیشناسه.
نوان گفت:
ـ پس شروین رو هم از قبل میشناسه؟
شروین چیزی نگفت.
فقط به نقطهای نامعلوم خیره شد.
یک تصویر خیلی کوتاه از سه سال قبل توی ذهنش اومد.
یک روز بارونی.
یک نفر که جلوی در پارک ایستاده بود.
و صدایی که بهش گفته بود:
«تو اینجا نباید باشی.»
شروین یکدفعه از جا بلند شد.
ـ وایسا...
حامی گفت:
ـ چی شد؟
شروین با صدای آروم گفت:
ـ فکر کنم یادم اومد.
نوان نزدیکتر شد.
ـ چی رو؟
شروین به آوین نگاه کرد.
ـ من اون آدم رو سه سال پیش دیدم.
آوین خشکش زد.
ـ کجا؟
شروین جواب نداد.
فقط گفت:
ـ همین پارک.
سکوت اتاق رو گرفت.
آوین با ناباوری پرسید:
ـ مطمئنی؟
شروین آروم سر تکون داد.
ـ آره.
بعد به گوشی آوین نگاه کرد.
ـ و فکر کنم میدونم چرا الان برگشته.
ادامه دارد...🌱
✍🏻 به قلم: نازنین بانو ♥️
هدایت شده از ༺ پَــنــاهِ آخــر ༻
🕯️ پناه آخر
پارت سیام
آوین چند ثانیه فقط به شروین خیره موند.
ـ چی میدونی؟
شروین دستش رو روی پیشونیش کشید.
ـ دقیق نمیدونم...
نوان گفت:
ـ خب این دقیقاً همون جملهایه که آدم قبل از یه خبر عجیب میگه!
شروین نگاهش کرد.
ـ بذار حرف بزنم دیگه.
نوان دستاشو بالا برد.
ـ باشه، باشه.
شروین نشست روی مبل.
ـ سه سال پیش یه روز اومده بودم همین پارک.
آوین آروم گفت:
ـ تنها؟
ـ آره.
ـ چرا؟
ـ یادم نیست.
چند ثانیه فکر کرد.
ـ فکر کنم منتظر یکی بودم.
حامی پرسید:
ـ کی؟
ـ نمیدونم.
نوان گفت:
ـ خیلی خوب پیش میریم. خودت هم نصف ماجرا رو یادت نیست!
شروین اخم کرد.
ـ نوان!
ـ باشه ساکت.
شروین ادامه داد:
ـ یه نفر رو دیدم که کنار همون نیمکت ایستاده بود.
آوین سریع پرسید:
ـ چه شکلی بود؟
شروین چشمهاشو بست و سعی کرد یادش بیاد.
ـ هوا بارونی بود...
ـ بعد؟
ـ یه هودی تیره پوشیده بود. صورتش رو خوب ندیدم.
آوین آروم گفت:
ـ باهاش حرف زدی؟
ـ آره.
ـ چی گفت؟
شروین مکث کرد.
ـ گفت دنبال یه نفر میگرده.
حامی پرسید:
ـ کی؟
شروین سرش رو تکون داد.
ـ اسمش رو نگفت.
آوین با نگرانی پرسید:
ـ بعد چی شد؟
ـ یه دفعه تو رو دیدم.
آوین جا خورد.
ـ من؟
ـ آره.
شروین نگاهش کرد.
ـ تو از کنارم رد شدی. خیلی عجله داشتی.
آوین چند لحظه فکر کرد.
ـ اون روز...
مکث کرد.
ـ یادمه.
همه ساکت شدن.
آوین ادامه داد:
ـ اون روز با همون آدم بحثم شده بود.
شروین با تعجب گفت:
ـ یعنی...
ـ آره.
آوین نشست.
ـ احتمالاً همون روز بوده.
حامی گفت:
ـ پس شروین قبل از اینکه حتی بدونه، وسط ماجرا بوده.
نوان آروم گفت:
ـ و اون آدم هم شروین رو دیده.
شروین با خودش گفت:
ـ ولی چرا بعد از سه سال منو تهدید میکنه؟
هیچکس جواب نداشت.
آوین گوشیش رو برداشت.
ـ شاید چون فکر میکنه تو چیزی میدونی.
شروین گفت:
ـ ولی من چیزی نمیدونم.
همون لحظه...
صدای نوتیفیکیشن گوشی آوین بلند شد.
همه به صفحه نگاه کردن.
یک پیام جدید.
«شروین بیشتر از چیزی که فکر میکنه یادشه.»
نوان زیر لب گفت:
ـ خیلی خب... این دیگه رسماً ترسناکه.
حامی گفت:
ـ جواب نده.
آوین صفحه رو خاموش کرد.
اما چند ثانیه بعد، پیام دیگری آمد.
«ازش بپرس اون روز چرا منتظر من بود.»
شروین با دیدن جمله خشکش زد.
ـ من...
آوین بهش نگاه کرد.
ـ چی؟
شروین آروم گفت:
ـ من اون روز منتظر کسی نبودم.
حامی پرسید:
ـ پس چرا اون آدم اینو نوشته؟
شروین چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد، دستش رو داخل جیب کاپشنش کرد.
یه چیز کوچیک از جیبش بیرون آورد.
یه تکه کاغذ قدیمی.
تاخورده و کمی کهنه.
نوان با تعجب گفت:
ـ این چیه؟
شروین به کاغذ نگاه کرد.
ـ اینو همون روز پیدا کردم.
آوین جلو رفت.
ـ چرا تا الان نگهش داشتی؟
شروین شونه بالا انداخت.
ـ نمیدونم.
کاغذ رو باز کرد.
روی اون فقط یه اسم نوشته شده بود.
آوین با دیدن اسم، چند ثانیه حتی پلک هم نزد.
حامی پرسید:
ـ کیه؟
آوین خیلی آروم گفت:
ـ خودش...
نوان با تعجب گفت:
ـ یعنی این اسم همون آدمه؟
آوین سرش رو تکون داد.
ـ آره.
شروین به کاغذ نگاه کرد.
بعد به آوین.
ـ پس...
مکث کرد.
ـ فکر کنم بالاخره پیداش کردیم.
اما آوین آروم گفت:
ـ نه شروین...
ـ چی؟
آوین به اسم روی کاغذ خیره شد.
ـ فکر کنم اون از خیلی وقت پیش ما رو پیدا کرده.
ادامه دارد...🌱
✍🏻 به قلم: نازنین بانو ♥️
هدایت شده از 書館L𝖺𝗌𝗍 𝗉𝖺𝗀𝖾♪♭
ᨒ 🚠
هدایت شده از 書館L𝖺𝗌𝗍 𝗉𝖺𝗀𝖾♪♭
𓏼Finally, autumn is here !
The streets feel busier, the air feels crisp, and everything is coming alive again.. .𖥔 ݁ ˖ 🧣
هدایت شده از 🍥𝑮𝒂𝒍𝒂𝒙𝒚 𝒐𝒇 𝒔𝒕𝒂𝒓𝒔🍥
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
• ترند ترین اهنگ های انگلیسی🎤
: پیک و ادیت های اینستا 🛐؟
https://eitaa.com/joinchat/3092710447Cedfba93169
هدایت شده از لاله زار🌷
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•ترند ترین اهنگ های فارسی انگلیس❤️🔥
: پیک های پینترستی🛐 ؟
https://eitaa.com/joinchat/305333362C175a7c6130
هدایت شده از 書館L𝖺𝗌𝗍 𝗉𝖺𝗀𝖾♪♭
ᨒ 🚠