eitaa logo
𝒎𝒆𝒍𝒐𝒅𝒚💜🎧
649 دنبال‌کننده
664 عکس
33 ویدیو
0 فایل
بیــآزندگی رورویـ‌نُت های پیانو برقصآنیمـ گمـ بشیم درجاده‌ی بی پآیآن خیـآل درملـُـودی سوختِـه ـی وجودمان درخشمِ فروخوردهـ ـی کِلاویهـ هـ ـای سیاه و سفید🎼 بیآپیآنوبزنیم🕊)💜)²⁰²⁴/⁹/¹⁹ کپی؟نه,فور من+ @Melodyka https://daigo.ir/secret/9123219687 چنل تل سنج
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سردتر از سکوت .
خرداد ؛ ذوقت کردنت خیلی قشنگه :)
هدایت شده از سردتر از سکوت .
خرداد ؛ ذوقت کردنت خیلی قشنگه :)
هدایت شده از سردتر از سکوت .
خرداد ؛ ذوقت کردنت خیلی قشنگه :)
🕯️ پناه آخر پارت پنجاه‌ودوم نوان گوشی رو توی جیبش گذاشت و سعی کرد مثل همیشه رفتار کنه. شروین: چته؟ چرا ساکت شدی؟ نوان: هیچی. شروین: تو و هیچی؟! حتماً یه خبریه. نوان: ببخشید، یعنی من حق دارم پنج دقیقه ساکت باشم یا باید برای حرف نزدنم مجوز بگیرم؟ شروین: نه، فقط دارم از این اتفاق تاریخی لذت می‌برم. نوان: خیلی بامزه‌ای. واقعاً حیف که استعدادت هدر رفته! شروین خندید و دستش رو دور گردن نوان انداخت. چند قدم جلوتر، حامی و آوین کنار هم راه می‌رفتن. آوین: فکر می‌کنی واقعاً نوان چیزی رو یادش اومده باشه؟ حامی: آره. فقط مطمئن نیستم همه‌ش رو بهمون گفته باشه. آوین: یعنی بهش شک داری؟ حامی: نه. ولی احساس می‌کنم خودش هم از چیزی که یادش اومده ترسیده. آوین کمی سکوت کرد. آوین: حامی؟ حامی: جانم؟ آوین: اگه اون روز اتفاقی افتاده که تو ازش خبر داری، چرا هیچ‌وقت به من نگفتی؟ حامی چند لحظه به مسیر روبه‌روش نگاه کرد. حامی: چون اون روز چیزی ندیدم که فکر کنم به تو مربوط باشه. حداقل اون موقع این‌طور فکر می‌کردم. آوین: و الان؟ حامی نگاه کوتاهی بهش انداخت. حامی: الان دیگه مطمئن نیستم. وقتی به محل قرار همیشگی‌شون رسیدن، آوین باید از اون‌ها جدا می‌شد. آوین: من از اینجا می‌رم. وقتی رسیدم خبر می‌دم. حامی: باشه. مراقب خودت باش. شروین: و اگه دوباره پیام اومد، بهمون بگو. نوان: و اگه چیزی خوردی، به منم بگو. آوین خندید. آوین: تو واقعاً درمان نداری! نوان: من فقط دنبال عدالت غذایی‌ام! آوین با خداحافظی ازشون جدا شد. حامی چند لحظه رفتنش رو نگاه کرد. نوان: خب، آقای حامی! حامی: چیه؟ نوان: زمین رو نگاه کن، شاید جواب زندگی رو اونجا پیدا کنی! شروین خندید. حامی: تو امروز خیلی حرف می‌زنی. نوان: امروز؟! یعنی بقیه‌ی روزا کم حرفم؟ شروین: نه، فقط امروز داریم بیشتر تحملت می‌کنیم. هر سه خندیدن، اما نوان هنوز به پیام داخل گوشی‌اش فکر می‌کرد. شب، وقتی حامی و شروین مشغول تماشای تلویزیون بودن، نوان به اتاقش رفت. گوشی رو از جیبش بیرون آورد و دوباره پیام‌ها رو خوند. این بار تصمیم گرفت به عکس قدیمی‌ای که از سه سال پیش توی گالریش داشت سر بزنه. چند دقیقه بین عکس‌ها گشت. تا اینکه پیداش کرد. عکس مربوط به همون روز بود. نوان تصویر رو بزرگ کرد. خودش کنار نیمکت ایستاده بود. چند قدم عقب‌تر، مردی با کیف قهوه‌ای دیده می‌شد. اما چیزی که نوان رو سر جاش میخکوب کرد، دست اون مرد نبود. روی بند کیفش، همون علامت دایره با خط نقره‌ای دیده می‌شد. نوان زیر لب گفت: نوان: پس تو همون آدمی... ناگهان متوجه جزئیات دیگه‌ای شد. مرد تنها نبود. کنار اون، پسری ایستاده بود که صورتش به‌خاطر کیفیت پایین عکس مشخص نبود. نوان چند بار تصویر رو بزرگ کرد. بعد گوشی رو پایین آورد. چون اون لباس رو می‌شناخت. لباسی که توی عکس تن اون پسر بود... لباس شروین بود. ادامه دارد...🌱 ✍🏻 به قلم: نازنین بانو ♥️