متأسفانه عشق چیزی جز سراب نیست. عشق هالهایست از علاقهای ناحقیقی و رویایی دیر و دور. میبافیمش که خوشحال زندگی کنیم؛ بیخبر از اینکه تشت رسواییش یه روزی بد صدا میکنه.
به من نگو عاشقتم، چون مطمئن میشم که دوستم نداری. حتی به من نگو دوستت دارم، که باورم نمیشه.
به هر حال مطمئنم همهمون روی "این آمدن، این رفتنم؛ رنج و عذابی بود و بس" اتفاق نظر داریم. آمد و رفتمون به این دنیا اصلاً.
هدایت شده از آرزوهای متوسط.
سلام بر دوستان شناس و ناشناس.
این شما و این یک تقدیمی دیگر از آرزوهای متوسط با چاشنی پاییز.
اگر شما هنگامی که به خواب میروید درمورد یک زندگی خیالی فکر میکنید،این تقدیمی مختص شماست.
این پیام را میهمان خانههای گرم خود کرده و من را مطلع کنید تا یک روز از زندگی خیالی شما،اهداف و آرزوهایتان،مکالمات و دوست ها و اتفاقات آن را تعریف کرده و تصویری خاطره انگیز از آن روز
برایتان بفرستم.
در خانهی کوچک من به روی تک تک شما ۲۵ نفر باز است.
بمانید،چای دم کردهام تا با ناپلئونی بخوریم.
با آرزوهای بیکران تقدیم به روحهای زیبای بیانتهایتان.
آرزوهای متوسط،عصر شنبه،چهارم مهرماه، پاییز ۱۴۰۵.
شکلاتفروشی جنگلی امیلی࣫͝
- تو که توی همهچیز دستی بر آتش داری؛ دستت نمیسوزه؟ =)
- اگه فردوسی نبود، من و تو الان با هم عربی صحبت میکردیم.
شکلاتفروشی جنگلی امیلی࣫͝
-
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد میسپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان!