eitaa logo
جنگل‌ِحفاظت‌شده‌‌‌ی‌ذهن
91 دنبال‌کننده
3هزار عکس
329 ویدیو
4 فایل
به وقت پیدا شدن؛ . اینجا؟ مکانی بی هدف، بین زمین و هوا، بین تفکرات و تخیلات یه آدم. اون آدم؟ منِ منِ کله گنده D: حرفاتون: https://eitaa.com/cottage_1404
مشاهده در ایتا
دانلود
جنگل‌ِحفاظت‌شده‌‌‌ی‌ذهن
و ما در دنیای به این بزرگی، چقدر کوچک هستیم! حتی مقیاس فیل و مورچه هم کافی نیست. شاید بتوان یک رشت
مثل اینکه پاییز مهمان شهر ما هم شده بود. دیر کرده بود؛اما مهم آن بود که سر قولش مانده بود. این را صبحی فهمیدم که باد لا به لای برگ هایی بی جان و رنگ‌ پریده میپیچید. برگ هایی که برای روی شاخه ماندن تقلا میکردند و در این حین به یکدیگر برخورد میکردند و بگو مگویی پیش می آمد و سر انجام،یکی از آنها دست باد را میگرفت و میرفت. آن روز صبح کم مانده بود من هم با باد بروم. سرد تر از چیزی بود که فکرش را میکردم. دست هایم جز جیب هایم جای دیگری را نداشتند که قایم بشوند. حتی جیب هایم هم جای گرمی نبودند. لباسی که درمقابل این باد مقاوم باشد تنم نبود. برعکسِ آدم های شهرمان که مهمان نوازِ پاییز بودند و حتی وقتی نیامده بود مدام انتظارش را با لباس های گرمشان میکشیدند،من تا وقتی این سرما را نبینم لباس های گرمم را تنم نمیکنم. شاید دلیل سرماخوردگی های اخیرم همین بوده باشد. تصور اکثر ما از پاییز بارون است. تا میگویند پاییز،جاده ای پر از برگ های آتشین و پرهیاهو و درختانی خوش رنگ و لعاب به ذهنمان می آید که خیس اند. جاده ای مرطوب که باران بوی خاکش را در هوا پخش کرده است. یک چتر که دستت بگیری و زیر باران با بارانی ات قدم بزنی و شرشرِ آب که از لبه ی چترت پایین می آید گوش کنی و ببینی. اما این نبود. پاییز جدیدا اولین چیزی که با خودش می آورد باد بود. گویا امسال غمباد گرفته بود و قراره نبود بغضش را بشکند. باید کاری میکردیم که ناراحت تر شود و ناگهان بترکد،یا آنقدر خوشحالش میکردیم که اشک شوق بریزد؟ هوا بخاطر نبود غم پاییز(یا شاید هم بخاطر غمِ خیلی خیلی زیادش)کثیف بود. هرچه با خود داشت عطسه و سرفه های پی در پی بود. نصف آدم های شهر را که میدیدی دور دماغشان پوست پوست و سرخ شده بود. یک دستمال مچاله شده هم در دستشان بود و چشم هایشان جمع و قرمز شده بود. من هم وضعم گاها همین بود. اما با دارو های خود تجویز مادرم دوپینگ کرده بودم. پس نشستم روی نمیکت و انتظار کشیدم. دست هایم را زیر بقلم زدم و با یک "ها" نفسم را به بیرون پرتاب کردم. شاید باران فقط نیاز داشت انتظارش را بکشی. شاید اینهمه دلتنگی شهر را نمیدید. فکر کنم دلش نمیخواست بهانه ی بیرون رفتن های دوتایی شود،بهانه ی گریه کردن های تنهایی و یا بهانه آب بازی بچه ها. باران چیز قشنگی بود. چیزی که شهرما آن را کم داشت. چیزی که آدم ها دلشان برایش پر میکشید. ما پاییز را میخواستیم و بارانش را. و پاییز آمده بود؛ دیر کرده بود اما آمده بود. حالا فقط یک چیز مانده بود. آن هم این بود که بغضش بشکند و هق هق گریه کند. و نوبت باران شود که مهمانِ آدم های مهمان نواز شهرمان بشود. -پاییز عزیزم؛میشود هرچه زودتر بباری؟ نزدیک است خیلی از ما انسان ها هم غمباد بگیریم! آن وقت روی قبرمان می‌نویسند: نه تنها یارش نیامد، بلکه باران هم برایش نبارید. ببار عزیز خوش عطر و شادی آور من. ببار:) -تکه نویس
خیلی وقت بود ننوشته بودم😭 ممکنه یکم بد شده باشه اما بعد اینهمه مدت حس خوبی داشت)))
جنگل‌ِحفاظت‌شده‌‌‌ی‌ذهن
عههه خیلی اتفاقی با این هماهنگ شد
امروز والیبال حقیقتا😭🛐
استادمون انقدر خوبه که هرشب دارم خوابشو میبینم. تو همه خوابام هست حتی اگه یه نقش گذری داشته باشه🤣
پاشید پاشید بیکار نشینید بلند شیم بریم درسایی که پشت گوش انداختیمو بخونیمم
پیاماتون رفت اینجا سوالی حرفی چیزی بود بازم سراپاگوشم:)
شاید دیر جواب بدمااا ولی دیر جوای دادن بهتر از هرگز جواب ندادنه😂😔🎀