پرایوتِ دتری
یا شاعرانه تر :
زیباییِ من، نقابی است بر چهرهیِ خستگیام؛
روزها با خود میرقصم،
و شبها با مرگ، گفتوگو میکنم.
از وقتی یادمه دارم چیزایی که حقمه نه فقط حق من حق تمام اداماس و آرزو میکنم..
چیزای که دیگران بدون ذره ای تلاش بعد از تولد به اختیار دارن..
و برای همیشه بهم ثابت شد تو این دنیا و زندگی هیچ عدالتی وجود نداره عدالت اینجا فقط یه کلمس و بس!
ولی متاسفانه خسته تر از چیزی هستم که بخوام با بی عدالتی هم کنار بیام و بپذیرم...
و یه روز بالاخره این بی عدالتی و یا پایان میدهد یا پایان میدهم !.
انگار لب پرتگاهم
لب پرتگاهی که قبلا ازش میترسیدم ولی دوسش هم داشتم و به لبش هیچوقت نزدیک نمیشدم اما الان دقیقا لبهی لبشم..
ولی الان دیگه ازش نمیترسم و منتظر یه تند بادیام تا بیافتم و تمام شه.
و برای همین ازم دوری کنید تا حرف یا رفتار شما اون تند بادی که باعث افتادنم میشه نباشه..