برام مهم نیست آدما راجبم چی فکر میکنن؛
تا زمانی که بچهها باهام بازی میکنن و گربه ها ازم نمیترسن.
همون شب اولی که موقع چت لبخند زدی گوشیو بکوب تو صورتت، تضمینی میگم که دردش کمتره.
تو بچگی خیلی دوست داشتم مبصر کلاس بشم
تا حالا تجربه نکرده بودم و خیلی دلم میخواست.
کلاس دوم بودم معلممون تقسیم بندی کرد از میز اول تا آخر که هر هفته یه دانشآموز مبصر بشه من همین طور روز شماری میکردم نوبتم بشه و مبصر بشم بلاخره هفته ای که نوبت مصبر شدن من بود رسید و همون روز من مریض شدم و یه هفته مدرسه نیامدم بعد یه هفته رفتم مدرسه با ذوق زیاددد (میدونستم از نوبتم گذشت ولی فکر میکردم چون غایب بودم میتونم یه هفته دیگه مبصر بشم ) و دیدم هم کلاسیم گفت نوبت هفته تو تمام شد گفتم خب میدونم ولی من نبودم گفت نوبتت گذشت دیگه نمیتونی مبصر بشی و نوبت یکی دیگس..
به شدت خورده بود تو ذوقم و ناراحت شده بودم کل روز بغض داشتم.
خلاصه من از بچگی برام نشد و هیچ وقت به چیزایی که دوسشون داشتم نرسیدم😂.