eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
214 دنبال‌کننده
553 عکس
47 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻امری چیزی بود در خدمتم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
و بله... برم طبق قولی که دادم، با ناخنی شکسته، براتون پارت بنویسم.
A.R.R نفسی کشیده و ادامه داد_بعدشم که اون تصادف لعنتی، درست یه روز قبل از مراسم اتفاق افتاد. نفسی کشید و جزئیاتِ آن انفاقات را بازگو نکرد. _تو درست زمانی که من توی بحرانی ترین روز های زندگیم بودم، ازم فاصله گرفتی. من بردیا رو مقصر مرگ مارال و مامانم می‌دونستم، و اینکه تو اصلا سعی نکرده بودی جلوی بردیا رو بگیری خیلی عصبیم میکرد، بعد از مرگ اونا هم که سه روز درمیون فقط پیام میدادی و با این بهونه که فعلا مروارید عصبیه و این چرت و پرتا ازم فاصله میگرفتی... و خب معلومه که اینجوری مطمئن میشم که بهم خیانت کردی. اخم های شایان درهم کشیده شد، اینکه مروارید به این راحتی کلمه‌ی خیانت را به زبان می‌آورد، آزارش میداد. حتی می‌توان گفت که شکش را بیشتر می‌کرد. آن مروارید حساس اینقدر راحت در این باره حرف بزند؟. تقریبا مطمئن شده بود که ماجرا، چیزی بیش از آن سوءتفاهمِ پیش آمده در خیابان بوده است‌. _ من خر هم هی با این حرفا که، چون بی‌اعصاب بودم، می‌زدم پاچتو می‌گرفتم و داد و بیداد راه مینداختم، حق رو به تو میدادم. احمق بودم دیگه، عشق چشمام رو کور کرده بود، می‌خواستم هرطور شده خودمو قانع کنم. خدا می‌دانست چه شور و شوقی در دل شایان به پا شد. عشق اولش با زبان خودش اعتراف کرده بود و چه چیز می‌خواست جز این؟ دختر بغضش را خورد و سرش را پایین انداخت_ ولی نشد... نتونستم. شایان در سکوت به اشک های مروارید که روی گونه‌هایش می‌نشستند خیره شد و هیچ‌کس به‌جز مروارید، متوجه نشد که اشک‌هایش به‌خاطر حرف زدن درمورد گذشته نیست. بلکه به دلیل احساس بدی بود که در سینه‌اش داشت. اینکه برای دست به سر کردن شایان، از خود دروغ می‌بافت و دلیل اصلیِ رفتنش از کرمانشاه را نمی‌گفت، آزارش می‌داد. ایندفعه شایان نفسی گرفته و بدون هیچ اشاره‌ای به گذشته، با صدایی که گرفته بود، پرسید_ فرهاد کیه؟
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_چهل_و_یکم A.R.R شانزد
A.R.R نفسی کشیده و ادامه داد_بعدشم که اون تصادف لعنتی، درست یه روز قبل از مراسم اتفاق افتاد. نفسی کشید و جزئیاتِ آن انفاقات را بازگو نکرد. _تو درست زمانی که من توی بحرانی ترین روز های زندگیم بودم، ازم فاصله گرفتی. من بردیا رو مقصر مرگ مارال و مامانم می‌دونستم، و اینکه تو اصلا سعی نکرده بودی جلوی بردیا رو بگیری خیلی عصبیم میکرد، بعد از مرگ اونا هم که سه روز درمیون فقط پیام میدادی و با این بهونه که فعلا مروارید عصبیه و این چرت و پرتا ازم فاصله میگرفتی... و خب معلومه که اینجوری مطمئن میشوم که بهم خیانت کردی. اخم های شایان درهم کشیده شد، اینکه مروارید به این راحتی کلمه‌ی خیانت را به زبان می‌آورد، آزارش میداد. حتی می‌توان گفت که شکش را بیشتر می‌کرد. آن مروارید حساس اینقدر راحت در این باره حرف بزند؟. تقریبا مطمئن شده بود که ماجرا، چیزی بیش از آن سوءتفاهمِ پیش آمده در خیابان بوده است‌. _ من خر هم هی با این حرفا که، چون بی‌اعصاب بودم، می‌زدم پاچتو می‌گرفتم و داد و بیداد راه مینداختم، حق رو به تو میدادم. احمق بودم دیگه، عشق چشمام رو کور کرده بود، می‌خواستم هرطور شده خودمو قانع کنم. خدا می‌دامست چه شور و شوقی در دل شایان به پا شد. عشق اولش با زبان خودش اعتراف کرده بود و چه چیز می‌خواست جز این؟ دختر بغضش را خورد و سرش را پایین انداخت_ ولی نشد... نتونستم. شایان در سکوت به اشک های مروارید که روی گونه‌هایش می‌نشستند خیره شد و هیچ‌کس به‌جز مروارید، متوجه نشد که اشک‌هایش به‌خاطر حرف زدن درمورد گذشته نیست. بلکه به دلیل احساس بدی بود که در سینه‌اش داشت. اینکه برای دست به سر کردن شایان، از خود دروغ می‌بافت و دلیل اصلیِ رفتنش از کرمانشاه را نمی‌گفت، آزارش می‌داد. ایندفعه شایان نفسی گرفته و بدون هیچ اشاره‌ای به گذشته، با صدایی که گرفته بود، پرسید_ فرهاد کیه؟
آخجون، اینم فرستادم تموم شد رفت😮‍💨... ناخنم‌ کبود شده بود، درد میکرد. وای الان که فرستادم خیالم راحت شد😉✨.
هدایت شده از  سنجاق چنل رو نگاه کنیدMamali
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
البته برای قبل بوده آره؟