eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
220 دنبال‌کننده
553 عکس
47 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻امری چیزی بود در خدمتم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
وی در راهِ رفتن به تهران😂✨.
یعنی حالم از تهران بهم میخوره🫣😓 ☆★☆★☆ عه!... چرا؟ خوبه که...
چرااا از کانالی که همسایه‌اش نیستم فور میزنی خانم میمِ سابق؟
یه بار دیگه ببینم، با احترام عذل میشی✨.
روژین روسری می‌پوشم؟؟؟ ☆★☆★☆ تو میپوشی؟😂 *منظورت رو فهمیدم.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
روژین روسری می‌پوشم؟؟؟ ☆★☆★☆ تو میپوشی؟😂 *منظورت رو فهمیدم.
روژین روسری می‌پوشی؟؟؟؟ ☆★☆★☆ عام.. نخیر، کلا روسری سرم نمیکنم. اگر بخوام، شال سرم میکنم. ولی خب دیشب مکالمه با یکی از دوستای مجازیم وسوسه‌ام کرد که امروز روسری بپوشم. *هرچند خیلی اذیت شدم، هی سُر می‌خورد😭.
جنس روسری ها فرق داره، من این نوع روسریارو نمیتونم بپوشم.. ☆★☆★☆ آره... روسری مامانبزرگمه، و واقعا باهاش اذیت شدم😭😂.
خب موفق شدم چهار خط بنویسم😔😂
چطوری پارت مینویسی؟ ☆★☆★☆ متوجه منظورت نشدم گلم... از نظر حوصله و اینا میگی؟
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
چطوری پارت مینویسی؟ ☆★☆★☆ متوجه منظورت نشدم گلم... از نظر حوصله و اینا میگی؟
دقیقا از نظر حوصله😂اخه نه که خیلی مینویسی خب چرا نمیدی یکی دیگه برات بنویسه ☆★☆★☆ عام... خب من واقعا بیکارم😂. البته که جدیدا خیلی حوصله نمیکنم پارت بنویسم ولی خب در کل بیکارم. و در نورد این که یکی دیگه بنویسه... خب قطعا که یک نفرِ دیگه اون چیزی که از روند رمان توی ذهن من هست رو توی سرش نداره. بعد من اینجوری نیستم که کل ماجرا رو از قبل برنامه ریزی کرده باشم. وقتی که میشینم به نوشتن مغزم کار میکنه و ایده ها به سرم میزنه. برای همین نمیتونم به شخص دیگه‌ای بسپارم☺️✨.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_چهل_و_ششم A.R.R شایان
A.R.R کنجکاو بود که این مرد همه‌ی مال و ثروتی که داشت را چکار کرده است؟ به نظر نمی‌آمد اکنون پولی در جیب داشته باشد... کلافه از سینایی که هنوز هم بی‌حرف منتظر سرزنش شدن بود، خواهش کرد که پتو و بالشتی برای مردِ کناز دستش بیارد. پس از گذاشتنِ پالشتی زیر سر مرد معتادی که تازه او را روی مبل خوابانده بود، و انداختن پتویی به روی پاهایش، به سمت اتاقش روانه شد. روی تختِ دو نفره‌اش خوابیده و چشم‌هایش را روی هم گذاشت... کمی بعد، صدای در زدن و سپس باز شدنش آمد. بدون اینکه چشمانش را باز کرده و نگاهش را به در بدوزد، آرنجش را روی چشمانش گذاشته و اخمی ریز کرد... از دستِ شوهرِ خواهرش عصبی یا دلگیر نبود... فقط سکوت کرده بود تا بعد از اینکه سینا، با آوردنِ دلیل، عذاب وجدان خود را کمتر کرد، کمی برایش درد و دل کند... یا به گفته‌ای دیگر، تمامی ماجرا را برایش بگوید. *** انتظار داشت سینا معذرت خواهی، مینی بر اینکه مروارید را به خانه‌اش راه داده است، بکند. اما تمامی حرف‌هایش غرغر های عصبی گونه‌اش بود، که البته برای شایان خنده‌دار بودند. هیچ وقت جدی بودن به سینا نمی‌آمد. حرف های عصبی‌اش راجب به مروارید و گذشته‌ای که گذرانده بودند، آنقدر دور از انتظار بود که شایان را شوکه کرد. حرف های مروارید که می‌گفت، شایان میداند در گذشته جه شده و چرا او را ول کرده است، کنجکاوی سینا را بیشتر کرده بود و همین امر موجب به بیشتر شدن سوالاتش شده بود. زمانی که شایان دیگر نتوانست خود را کنترل کند و بلد زیرِ قهقه زد، باعث شد سینا بیشتر کفری شود.