eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
212 دنبال‌کننده
554 عکس
47 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻امری چیزی بود در خدمتم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_چهل_و_نهم A.R.R _مروار
A.R.R همانطور که به میزان علاقه‌اش نسبت به مروارید می‌اندیشید، چیزی نرم، محکم با صورتش برخورد کرد و باعث شد سرش با دیوار برخورد کند. بالشت را از روی پاهایش برداشته و آن را متقابلا به سمتِ شوهر خواهرش پرتاب کرد، اما او بالش را گرفته و مجدد زیر سرش گذاشت. اخمی کرده و به صورتِ خندانِ سینا خیره ماند. _الان خوشحالی؟ _براش سوءتفاهم پیش اومده، باید همه چیو بهش بگی. مطمئنم اونم دوستت داره. با این حرفِ مرد، شادی‌ای پنهان در سینه‌اش به جوشش درآمد. نپرسید که به چه دلیلی، اینقدر با اطمینان از این موضوع حرف زد، در عوض همانطور که روی تختش دراز می‌کشید گفت_ منم مطمئنم اینکه فکر میکرده بهش خیانت کردم و اون دوری‌هایی که اون زمان ازش میکردم دلیل اومدنش به تهران نبوده. سینا، بر خلاف کنجکاویِ بسیاری که داشت زیر لب هوم گفته و سعی کرد بخوابد. شایان لبخندی زد... می‌دانست که اگر شوهر خواهرش الان نخوابد، فردا در شرکت حسابی خسته می‌شود. با یادآوری شرکت، اخم هاش دوباره در هم کشیده شد. شانس آورده بود که مدیر عاملِ شرکت سینا بود، وگرنه هر شرکتِ دیگه‌ای هم که بود، اگر بیش از دو هفته مرخصی می‌خواست، اخراج می‌شد. با خود فکر کرد که چرا ثمین از مسافرتِ خارج از کشورش بر نمیگردد؟ البته که ممنونش بود، چون هر چه که دیرتر بر‌می‌گشت بیشتر مروارید را می‌دید، اما باز هم این همه مدت نبودش، برای خودش بد نبود؟ دانشگاه عذرش را نمی‌خواست؟. تلفنش را برداشته نگاهی به ساعت انداخت. خوابش نمی‌آمد اما فکرِ دانشگاه و دیدنِ مروارید اشتیاقش را برای اینکه زودتر شب به پایان رسیده و به دانشگاه برود، بیشتر می‌کرد.
باورم نمیشه همین الان میخواستم از مامانم بپرسم رسیدیم تهران یا نه🤦🏼‍♀💔. *همین الان برج میلاد رو دیدم😔😂.
اجازه دارم بگویم، سلام🫠 ☆★☆★☆ سلام سلام... چطوری؟😊
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_پنجاه A.R.R همانطور که
A.R.R _نه ماهان... خواهش میکنم. _منم خواهش میکنم دختر خاله. مامان واقعا دلش برا خیلی تنگ شده، ای کاش دیشب بودی و میدیدی چجوری از دلتنگش برات گریه می‌کرد. لبخندی میزنم و همانطور که نیشگونی از بازوی پسر خاله‌ام میگیرم می‌گویم_ برای من یا برای خواهرش؟ ملینا شاکی می‌شود_ بس کن دیگه مروارید، مامان واقعا دلتنگته. منم تا الان فقط به خاطر تو بهش نگفتم که میدونم خونت کجاس. مامان حتی نمیدونه که با اون مولایی که شوهر خاله بهت داده خونه خریدی. فکر میکنه خونه‌ی دوستت زندگی میکنی. ماهان نگاهش را به چشمانش می‌دوزد و می‌پرسد_ مروارید ماجرای خونه چیه؟ مگه خونه دانشجویی نگرفتی با دوستات؟. ملینا سرزنش گونه، نامِ برادرش را به لب میاورد. نمی‌خواستم کس به جز ملینا و خانواده‌ی دومم متوجه این موضوع شوند، ولی ماهان هم مانند هیراد و فرهاد برایم عزیز بود. درضمن اعتماد و اطمینان کاملی به او داشتم. می‌دانستم دهنش قرصِ قرص است. A.R.R _ماهان خان، شوهر خاله‌ی تو قبل اینکه بره خارج از کشور پول زیادی رو به وکیلش داده بود تا بعد از ۱۸ سالگیم به حسابم بزنه. منم با اون پول خونه خریدم ولی به کسی نگفتم و الان همه فکر میکنن که خونه‌ای که توشیم برای یه پیر زنیه. ولی در اصل خود اون پیر زن خم مستاجر منه. ماهان متفکر سری تکان داده و سپس بلافاصه صورتش را در هم کرد _مروارید انگار داری برای بچه‌ی پنچ، شش ساله تعریف میکنی. بابا ۱۹ سالمه. دختر خنده‌ای سر می‌دهد و همانطور که سعی می‌کند دوباره ماجرای ملاقات با اقوام را به آن خواهر و برادر یادآوری نکند گفت_ من دیرم شد دیگه باید برم دانشگاه، خدافظ. ملینا ایشی میگوید و کوتاه خداحافظی میکند. ماهان هم همینطور، خداحافظی می‌کند و تکه‌ای از پرتقالی که به تازگی پوستش را کنده بود را به دستِ دختر خاله‌اش می‌دهد. مروارید با لبخند پرتقال را می‌گیرد و همانطور که درِ خانه‌ی خاله‌اش را می‌بست کفشش را پوشیده و از راه پله، خود را به طبقه‌ی پایین رساند. در این ساعت خاله و شوهر خاله‌اش سرکار بودند اما باز هم برای اطمينان و برای اینکه با آنها روبه‌رو نشود، از راه پله می‌رفت. دو کوچه را پیاده راه رفت و زمانی که به اندازه‌ی کافی از خانه‌ی خاله‌اش دور شد، اسنپی گرفت و منتظر ماند تا اسنپ بیاید و او را به دانشگاه برساند.
اینم از قولی که داده بودم😔. *اصلا هم مهم نیست که چشمام کور شد😭😂.
ویرایش نمیشه😔
چالش بزار 😀 ☆★☆★☆ چشم... حالا یکی از ادمینا چالش گذاشته میتونید اونم شرکت کنید😊✨.
چطورییی ؟ چرا رفتی تهراننن ؟😄 ☆★☆★☆ قوربونت خوشگل خانم... تو چطوری؟. اومدیم مهمونی...