eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
203 دنبال‌کننده
551 عکس
47 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻امری چیزی بود در خدمتم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکر نکنم برسم پارت بنویسم😂. ولی تمام سعیم رو میکنم.
من که بیرونم🏕. شما ها چیکار میکنید؟🏘. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
Haamim ~ Musics-Fa.ComHaamim_-_Ta_Key_(320).mp3
زمان: حجم: 6M
چند سالمه موی سفید دارم تو موهای سرم؟😕💔. تا کی هرچی سرم اومد بخندم؟🥲💔.
واییییی روژین خیلی خوشگلییییی ☆★☆★☆ ای وای، من کجام خوشگله؟😁. صورت منو مگه دیدی بانو؟😂✨
https://eitaa.com/Forgotten_seasons/2744 منم این عکسو میخوام روژین🥺🥺 ☆★☆★☆ بزار ببینم دارمش یا نه. آیدیت رو تو ناشناس بفرست برام که اگر پیداش کردم بفرستم برات.
گیگیلیگیگی😂✨.
شبتون بخیر قشنگا💫. پارتی که قرار بود به عنوان دومین پارت برای امروز بفرستم رو، حتما فردا در اولین فرصت براتون ارسال میکنم⭐️.
سلام، صبح بخیر✨💚.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
تیکه‌ای از پارت های آینده‌ی رمان و شاید اسپویل
خیلی دوست دارم این بخش رو توی پارت ۵۷ بنویسم. ولی اصلا دستم به نوشتنِ صحنه‌ی اعترافِ شایان‌ نمیره😭😭. اصلا شاید کلا صحنه های رمانتیک رو وارد داستان نکنم و آخرشم این دوتا بیچاره رو بهم نرسونم🦦😂. آسون تره برام😈. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
A.R.R .مروارید کلافه از لبخندِ مرد روبه‌رویش، دست هایش را مشت کرده و همانطور که ناخن هایش را به دستش فشار می‌داد گفت_ به خواهرت چی گفتی؟ جرقه‌ای در سر شایان به صدا در آمد و با خود فکر کرد که دختر، نسبت به دفعه‌های گذشته با لحن رسمی و مودبانه صحبت نمی‌کرد. حتی از فعل جمع هم استفاده نمی‌کرد. نمی‌دانست چنین اتفاقی در هفته‌های گذشته اتفاق افتاده بود یا نه. اما اکنون به این مورد دقت کرده بود. دختر وقتی جوابی از طرف شایان دریافت نکرد ادامه داد_ درمورد پدرم. شایان بالاخره به خودش آمده و جواب داد_ بابای دوستم. _الان بهش چی میگی؟ _یکی از دانشجو هام. مروارید یادآوری کرد_ دانشجوی سابق. شایان سرش را تکان داده و حرف دختر را تائید کرد. _فکر کنم دعوا پیش رو دارید، ببخشید. _ایرادی نداره شایان کمی این پا و آن پا کرده و بالاخره سوالش را پرسید. _قطعا دلیلت برای اینکه اومدی اینجا، این نبوده که میخواستی به بابات سر بزنی. دختر سرش را تکان داد _راستیتش هنوز جایی برای موندنش پیدا نکردم. هیرادم از صبح تلفنش رو جواب نمیده. مرد مجدد سرش را پایین انداخته و لبخند پهنی زد. هیراد... برادرِ مروارید. فهمیدن این موضوع برایش زمان زیادی نبرد، به لطف باراد. تصمیم گرفت جوابی به حرف دختر ندهد. به نظرش اکنون که میدانست مروارید با کسی در رابطه نیست، و ماجرای گذشته را برایش توضیح داده بود، عاقلانه ترین کار عملی کردنِ تفکرات ذهنش بود. نمی‌دانست چه عاقبتی در انتظارش نشسته است، اما به تمام احتمالات فکر کرده بود. عزمش را جزم کرده و بالاخره گفت_