https://eitaa.com/Forgotten_seasons/4655
همش رو بفرست هم ما رو همخودتو خلاس کن
☆★☆★☆
چشم😂
#ناشناس
https://eitaa.com/Forgotten_seasons/4655
همش رو کی میفرستی؟
☆★☆★☆
راستیتش گوشیای رو که توش رمان رو نوشته بودم پیدا نمیکنم، دیشب گذاشته بودم بالا سرم ولی الان نیست😭😂
پیداش کنم کامل میفرستم.
#ناشناس
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
مروارید_سفید #پارت_هفتاد_و_چهارم A.R.R
مروارید_سفید
#پارت_هفتاد_و_پنجم
A.R.R
صدای آرام فرهاد که میگفت "بسمالله" از پشت تلفن شنیده میشد.
به فرهاد فرضیای که روبهروی خود تجسمش کرده بود چشمغرهای رفته و مجدد تکرار کرد_ چیزی شده داداش؟ چرا حرف نمیزنی؟
بالاخره صدای هیراد که با گریهای نمایشی که همزمان خنده در آن موج میزد و ترکیب بامزهای را ساخته بود، بلند شد.
_من الان چجوری به این بگم؟ قول مرحله آخر خودشه. به مامان میگه زکی.
مخاطبش فرهاد بود. اما مروارید با نگرانیای که سعی نمیکرد پنهانش کند گفت_ عین آدم میگی چی شده یا نه؟ از صبح هزار بار بهت زنگ زدم بیای...
با یادآوری فرهاد سریع حرفش را عوض کرد
_دانشگاه سراغم. هیچ میدونی به خاطر اینکه کلاس آخرم کنسل شد و ماشینی هم پیدا نمیکردم چقدر راه رو کوبیدم پیاده اومدم؟
حرفش مسخره به نظر میآمد. مروارید در تمام این چند سال، حتی یکبار هم از هیراد یا فرهاد درخواست نکرده بود او را به جایی رسانده یا به دنبالش بیایند؛ ععفع۶ه برادر بزرگترش توپید_ هزار بار گفتم حواست به این تلفن بدمصب باشه. پسرهی زنذلیل تا پیامک زِیدشو دید چنان گل از گلش شکفت که اصلا فراموش کرد گوشیای هم داره.
قهوهاش را تحویل گرفته و سرجایش، روبهروی پدرش بازگشت.
حرفهای فرهاد برایش گنگ و مبهم بودند. البته تاحدودی متوجه ماجرا شده بود.
احتمالا یاسمن از هیراد درخواست کرده بود که هم دیگر را ببینند و برادر هُول و خوش ذوقش هم چنان با عجله به ملاقات دختر محبوبش رفته بود که فراموش کرده بود تلفن همراهش را ببرد.
فرهاد را هم میشناخت، برای شوخی یاسمن را زید یا همان همسر هیراد خطاب کرده بود.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
مروارید_سفید #پارت_هفتاد_و_پنجم A.R.R ص
مروارید_سفید
#پارت_هفتاد_و_ششم
A.R.R
کلافه پوفی کشیده و سعی کرد کاملا نامحسوس حرف بزند.
_راستی امروز توی کافه یکی رو دیدم که اعتیاد داشت. یاد اون مقالهای افتادم که میگفت یه مؤسسهی خیریه تصمیم گرفته برای معتاد های بیسرپناه خونه بگیرن. البته برای خیلی وقت پیشه.
فرهاد از پشت تلفن اعلام کرد که چنین مقالهای را ندیده و به نظرش کاری که آن مؤسسه میخواست انجام دهد، بیعقلی تمام بود.
اما هیراد که تاحدودی متوجه ماجرا شده بود، از مروارید خواست که حضوری صحبت کنند.
فرهاد هم با خیال اینکه برادرش میخواهد غیبتش و پاسخندادن به پیامها و تماسهای خواهرشان را توجیه کند و از قهر زودهنگام مروارید جلوگیری کند، خیلی پاپیچ نشده و بیخیال همراهی کردن هیراد، برای رفتن به پیش مروارید شد.
مروارید هم آدرس کافهای که در آن نشته بودند را به هیراد داده و منتطر رسیدنش ماند.
به نگاه های مرگبار پدرش، برای حرفهایی که زده بود هم توجهی نکرده و بیخیال مشغول نوشیدن قهوهاش شد.
چیزی نگذشته بود که صندلی کنار دستشان کشیده شده و هیراد کنارشان نشست. سلامی کوتاه به مرد داده و با لبخند به مروارید خیره ماند.
لبخندش صلحجویانه بود. نمیخواست مروارید از دستش ناراحت باشد.
مخصوصا که حرفهای زیادی برای گفتن به او داشت.
خواست چیزی بگوید که مروارید بلند شده و کولهاش را از روی زمین برداشت.
سلامی زمزمه کرد که هیراد با لبخوانی متوجهاش شد و سپس گفت_ یه جایی براش پیدا کن. دیگه پیش اخوان نمیمونه.
و بلافاصله از کافه خارج شد.
هیراد هم به دنبالش رفته و گفت که او را تا مقصدش میرساند، اما مرواریدِ سمج هرچه هیراد اصرار کرد، زیر بار نرفت.
پس از رفتن هیراد و مصطفی، دختر در خیابان به انتظار یک تاکسی یا اتوبوس ایستاده بود، اما خیابان دریغ بود از حتی یک ماشین.
نفس کلافهای کشیده و همانطور که دستش را سایهبان صورتش میکرد، به این اندیشید که چرا بچهبازی درآورده و درخواست برادرش را قبول نکرده بود.
قرار بود امروز برای نهار مهمون بیاد برامون.
با اینکه دو نفرشون از دیشب اومدن کنار اومدم.
بقیشون چرا کلهی سحر اومدن؟😭😭
منم الکی از خواب بیدار کردن😒💔