فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
عام.. سنا نمیتونم بهت پیام بدم. مرسی
بگو اون بهت پیام بده بعد تو میتونی جواب بدی
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
بگو اون بهت پیام بده بعد تو میتونی جواب بدی
قبلا پیام دادیم😭
اصلا تو مخاطبينمه. نمیدونم چرا نمیتونم بهش پیام بدم.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
قبلا پیام دادیم😭 اصلا تو مخاطبينمه. نمیدونم چرا نمیتونم بهش پیام بدم.
عه
بگو یه سلام بفرسته پیویت
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
عه بگو یه سلام بفرسته پیویت
نمیتونم پیام بدم🤧
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
نمیتونم پیام بدم🤧
شاید کلا به کسایی که من اول پیام دادم، نمیتونم پیام بدم.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
مروارید_سفید #پارت_هفتاد_و_ششم A.R.R کل
مروارید_سفید
#پارت_هفتاد_و_هفتم
A.R.R
دختر، جلوی در قدیمی و زنگزدهی سبزرنگ خونه ایستاد.
رنگ سبز در، پریده بود و زنگزدگیهای اعصاب خورد کنش، قدیمی بودن در را نشون میداد.
دیوارهای خونه هم کمی رنگو رو رفته بودند و چند گلدون قدیمی کنار دیوار، به حیاط حسی گرم و صمیمی داده بود.
وارد حیاط شد و در آهنی رو با کمترین سر و صدای ممکن، در آن وقت از ظهر، بست.
صدای خشخش برگهای زیر پایش حس خوبی بهش میداد.
به در ورودی رسیده بود که دستش روی دستگیره در بیحرکت موند.
نگاهی به آسمون پشت سرش انداخت.
نفس عمیقی گرفته و سعی کرد تمام اتفاقات روز را در گوشهای از ذهنش پنهان کند، تا در کنار دوستانش سرخورده و غمگین نباشد.
در را باز کرده و پس از درآوردن کفشهایش و گذاشتنشون توی جا کفشی، وارد خانه شد.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای خنده و شلوغی دوستهاش به گوشش رسید.
ابتدا صدای سارینا که غرغر میکرد "ریحان گفته باشما، عروسی باید مخت*لط باشه. حداقل اون وسط مسطا یه آقا بالاسری هم گیر من بیاد" اخم هایش را درهم کشید و سرفهی کوتاهی کرد تا شاید بچهها متوجه حضورش بشوند.
کاملیا با هیجان خاصی میگفت "آخجون بالاخره یه عروسی افتادیم"
تمامی بچههای خوابگاه دور هم جمع شده بودند و هرکدوم چیزی میگفتند.
صدای خنده و شوخیهاشون تقریبا گوش هرکسی رو کر میکرد.
آنقدر سر و صدا زیاد بود که هیچکس اصلاً متوجه نشده بود مروارید وارد خانه شده بود.
نه به آن نیم ساعت پیش که مدام سراغش را میگرفتند و سوال پیچش میکردند و نه به الان که هیچکدام متوجه حضورش نشده بودن .
مروارید، دو بار دستش را به دری که هنوز باز بود کوبید.
دختر کلافه مقنعهاش را درآورده و گوشهای پرت کرد و سپس با صدای بلندی گفت
_اصلاً فهمیدید من اومدم؟! چه مرگتونه خونه رو گذاشتید رو سرتون؟