💚🌿💚🌿💚🌿💚
🌿💚🌿💚🌿💚
💚🌿💚🌿💚
🌿💚🌿💚
💚🌿💚
🌿💚
💚
#عشق_بہ_یڪ_شࢪط
#پارتدوم
و دوتا صندلی عقب تر از من نشست.
برگشتم و بهش نگاه کردم.
خودشو جمع و جور کرد و باز نگاهم نکرد!
همه ارزو داشتن من بهشون یه نگاه بندازم شوهر من بشن!
اونوقت این برای من ناز می کنه؟
تقصیر خودمه نباید براش فداکاری می کردم پرو شده.
نفس پر حرصی کشیدم و نگاه ازش گرفتم و به تخته دوختم.
نگاهم به توضیحات استاد بود که نگاهی رو روی خودم حس کردم.
مطمعنم این پسره است.
عمرا اگه نگات کنم تا ادب بشی .
با لبخند پیروزی به جلو نگاه کردم و ده دقیقه گذشت که تاب نیاوردم و با لبخند برگشتم که متعجب دیدم داره می نویسه و اصلا تو این عالم نیست.
هنوز نگاه خیره روم بود و پشت سرشو نگاه کردم دیدم پسر اقای اصغریه! پسر یکی از استاد ها.
انگار که یکه ای خورده باشم اخمام به شدت توی هم رفت.
و پسره که می خواست چیزی بگه ترسید و نیش شو بست .
با عصبانیت بلند شدم و از کلاس بیرون رفتم.
واقعا چرا برام مهم شده بود؟
همه برای من سر و دست می شکونن اصلا نگاه بکنه یا نکنه به جهنم!
اما فقط داشتم خودمو گول می زدم و نمی دونم چی توی این بشر دیده بودم که انقدر محتاج یه نگاه و توجه ازش بودم.
اها فهمیدم چیکار کنم!
منتظر موندم کلاس تمام بشه استاد بیرون اومد و سری برای من تکون داد هر چی منتظر موندم کسی بیرون نیومد و سر و صدا از داخل می یومد.
داخل رفتم برای لحضه ای صدا قطع شد!
صدای خودش بود که داشت حرف می زد و دوباره شروع کرد:
- برادر من اعتقادات هر فردی متفاوت خداوند همه موجودات رو به شکل خاصی افریده بهتره ما هم به هم و سلیقه های هم احترام بزاریم.
همه خندیدن و یکی گفت:
- جون چه لفظ قلمم حرف می زنه پسرمون موادبه.
باز خشم توی وجودم شعله کشید و بی اختیار سر پسره داد زدم:
- گم میشی می ری بیرون یا خودم پرت ت کنم بیرون پسره ی الدنگ؟
چشای همه گرد شد.
به پسره نگاه کردم بلکه یه نگاهی بکنه از من که اینطور طرفداری ش رو می کردم اما هنوزم به جلوی پاش خیره بود کور بشی ایشالله.
پسره بلند شد و بی سر و صدا زد بیرون بقیه اشون هم ساکت شدن.
با صدایی که سعی در کنترل کردن ش داشتم گفتم:
- اقای نیک سرشت می شه چند لحظه وقت تون رو بگیرم؟
بی هیچ حرفی بلند شد و از کلاس خارج شدیم درو بست و گفت:
- بفرماید خانوم کامرانی؟
طبق معمول با کمال پروییم گفتم:
- واقعا شما قدر نشناس هستید!
با لحن متعجبی گفت:
- من؟ خدایی نکرده از بنده اسیب ی به شما رسیده؟
نمی دونم چرا هول شده بودم.
با من من گفتم:
- بعله بعله من به خاطر تو به استاد گفتم بزاره بیای داخل و به خاطر تو با دانشجو ها دعوا کردم اما تو انقدر مغروری که حتا یه نیم نگاه ام به من نمی ندازی!
#نویسنده:منتظر313-@khademohoseini
کپی؟! بدون حذفلینک و حذف نویسنده حرام است
🤎@romane_mazhaby🤎
💚🌿💚🌿💚🌿💚
🌿💚🌿💚🌿💚
💚🌿💚🌿💚
🌿💚🌿💚
💚🌿💚
🌿💚
💚
#عشق_بہ_یڪ_شࢪط
#پارتسوم
سرش پایین بود و هیچی نمی گفت.
یهو گذاشت رفت.
دندون قرچه ای کردم و با خشم به رفتن ش نگاه کردم.
با سرعت از دانشگاه خارج شدم که بازوم کشیده شد برگشتم ببینم اینبار کیه که دیدم باباست.
منتظر موندم ببینم چیکارم داره و گفت:
- چی شده دخترم عصبی به نظر میای کی جرعت کرده عصبیت کنه؟
چطور بود به بابا بگم و یه درس حسابی بهش بدم؟
رو به بابا با اشاره نیک سرشت و بهش نشون دادم و گفتم:
- اون یه کاری کرد ناراحت بشم می خوام یکم ادب بشه!
بابا گفت:
- باشه باباجون حلش می کنم برو.
سری تکون دادم و سوار ماشین شدم تا یه دوری بزنم .
اما نگران ش بودم نکنه بابا زیاده روی بکنه؟ نکنه بهش اسیب بزنن؟
نمی دونم چقدر این طرف اون طرف گشتم و به خودم اومدم دیدم شب شده.
گرسنه ام بود حسابی و فکر این پسره هم که چنان مشغولم کرده بود نرفتم خونه.
سمت باغ شبستان راه افتادم تا یه چیزی بخورم.
قسمت پارکینگ که یه باغ بود و اطراف ش درخت بود پارک کردم .
چه تاریکه یه لامپی چیزی!
با ریموت در ماشین و قفل کردم و هنوز دو قدم نرفته بودم که صدای سوت زدن کسی اومد و با اب و تاب گفت:
- عجب لیدی زیبایی!هیکل و که نگم! افتخار یه نیم نگاه می دین؟
رو پاشنه پا چرخیدم دوتا پسر با تیپ مجلسی .
با اخم سرتا پاشو برانداز کردم و گفتم:
- در بانو بودن من و زیبایی م که شکی نیست ،در بی لیاقت بودن شما برای نگاه من هم شکی نیست شیرفهم شدی؟
برگشتم که برم که جنگی به شالم زد و موهامو کشید.
جیغی زدم ولی موهام تو دستش بود و گردن م به شدت به عقب خم شده بود جوری که حس می کردم الان می شکنه.
از دردش دلم می خواست زمین و زمان و بهم بدوزم اما حتا مجال جیغ زدن هم بهم نمی داد.
کوبیدم به بدنه ماشین که دردم بدتر شد .
یهو دستش برداشته شد و از خدا سریع صاف شدم و دوتا دستمو دور گردنم حلقه کردم تا از دردش کم بشه.
برگشتم ببینم چی شده که ولم کرده ولی..
خودش بود نیک سرشت!
اما اینجا؟ توی تاریکی هم کبودی که زیر چشش بود رو می تونستم بببنم با لب خونی شو که متوجه شدم بابا کاری که گفتم و عملی کرده.
با اون دوتا درگیر شد و می زد.
اصلا بهش نمی خورد خشن باشه!
بهت زده مات مونده بودم و اصلا یادم رفته بود بهش کمک کنم.
پامو بلند کردم و با پاشنه کفشم محکم کوبیدم توی کمر همونی که موهامو کشیده بود .
فریادی از درد کشید و دو زانو افتاد روی خاک.
یکی دیگه هم زدم تو گردن ش که افتاد و چشاش بسته شد.
نیک سرت بهت زده به پسره خیره بود حتا توی دعوا هم به من نگاه نمی کرد.
ای بابا من زدمش بابا به من نگاه کن.
حواسش نبود و یهو اون پسره مشت محکمی زد توی صورتش دقیقا جایی که کبود بود چند لحضه گیج شد و چشم ش بسته شد ولی با اون چشم ش که باز بود یه ضربه محکم زد تو دلش و یه طوری زدم تو گردن ش که بیهوش شد.
اب دهنمو قورت دادم و زل زدم بهش.
درد گردنم داشت دیونه ام می کرد.
نشست رو زمین و به در ماشین تیکه داد.
یهو دیدم اشکاش ریخت.
یعنی انقدر درد داشت؟
#نویسنده:_منتظر313-@khademohoseini
کپی؟! بدون حذف و حذف نام نویسنده حرام است
🤎@romane_mazhaby🤎
میگفت :
کاش شبیه امام زمان (عج) باشیم ،
جوری که بچه ها شبیه باباشونن . .
اصلا تابلو باشه که آقا بابامونه ( :♥️
- استاد سعیدی
#امام_زمان
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسین جان من از تو مزد نوکری نخواسته ام
تنها مرا به خاطر کم کاری ام ببخش... 🕊❤️
•🥀♥️•
شوقِ ما به کربلا قاصد بی درد کجا میداند ؟!
آنقدَر شوقِ حسینع داریم، فقط خدا میداند :))🙂❤️🩹
نوشتهبود ..
احترامبهدلتنگ!
درآغوشکشیدناوست ..
فقطخواستمبگم
آقایامامحسینعزیز،عجیبدلتنگیم😭:)
عباسه دیگه ..
پسرِ امالبنین و حیدرِ کرار ؛
برادر حسن و حسین :)
شرمندت نمیزاره،کمکت میکنه ..
دست نداره،ولی هر زمان صداش کنی دستتو میگیره ..
به قولی ابالفضلالعباس دست گیرِ بیدسته💔:)
به آدما پناه نبر ؛
یه راست برو سراغِ عباس و خانوادهاش،
مطمئن باش نادیدهات نمیگیره !
کمکممحفلرو بهپایانمیرسونیمباذکرچند
صلوات ..