Hossein Khalaji - نیک موزیکHossein Khalaji - Salam Hameye Zendegim.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
●━━━━━━─────── ⇆ㅤ
ㅤㅤ ◁ ㅤ❚❚ㅤ▷ ㅤ
#نواےعاشقے♥️|…
با خیال تو زندگی می کنم..❤️🩹
#صلۍاللہعلیڪیااباعبداللهالحسین
مجتبی رمضانی50386طعم-عاشقی.mp3
زمان:
حجم:
6.6M
●━━━━━━─────── ⇆ㅤ
ㅤㅤ ◁ ㅤ❚❚ㅤ▷ ㅤ
#نواےعاشقے♥️|…
میرم و برمیگردم
من خاکم زر میگردم
کارم اینه که دورِ
بچه های زهرا و علی بگردم...❤️🩹
#صلۍاللہعلیڪیااباعبداللهالحسین
26.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از شهید بابایی پرسیدن...»
۱۵ مرداد سالروز شهادت شهید عباس بابایی گرامی باد🇮🇷
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هلبیکم یا زوار ابوعلی❤️🩹🌱
کربلایی #امیر_حسین_حضرتی
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نبین توی خرابه هام💔🥀. .
کربلایی #مرتضی_بیرنژاد
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به امام رضا میگم حرفامو ..:)💔
کربلایی #روح_الله_رحیمیان
🧡🍂🧡🍂🧡🍂🧡
🍂🧡🍂🧡🍂🧡
🧡🍂🧡🍂🧡
🍂🧡🍂🧡
🧡🍂🧡
🍂🧡
🧡
دیداࢪپَساَزغࢪوب
🌿شهیدمهدےنوࢪوزی🌿
#پارتششم
فقط جواب سوال هارا میدادم.پرسید:اگر همسر آینده ات ماموریت زیاد بره چیکار میکنی؟گفتم اونموقع دیگه همسرم هستن هر امری به من بکنن واجبه که من اطاعت کنم.حرفی که کار خودش را کرد و اقا مهدی و خواهرش را روز جمعه،روز شهادت امام هادی(ع)به در خانه ما رساند.پیش خودم گفتم:اگر این ازدواج پا گرفت و پسر دار شدم،اسمش رو محمدهادی میگذارم.ساعت ۳ زنگ در خانه را زدند.امدند بالا و اقا مهدی نشست روی مبل تک نفره.درست از همان روز،سرقفلی مبل را به نامش زدند.هر دفعه که می آمد جایش روی همان مبل بود.رفتیم توی اتاق برای صحبت های اولیه.روبه روی هم نشستیم.تمام مدت سرم پایین و چشمم به انگشترهایش بود.اول از پدرش گفت که یک سال پیش فوت شده است.از حرف زدنش خوشم می آمد.از حرف هایش مردانگی میبارید.حرف زد و زد تا اینکه خیلی زیرکانه پرسید:اگر خواستم ماموریت برم ممانعت نمیکنین؟همان جا فهمیدم چه روزهایی در پیش خواهم داشت.ولی خودم را آماده بیشتر از اینها کردم.تا جایی که لابه لای حرف هایش بی مقدمه گفت:من سیستان و بلوچستان خدمت کردم،به امید شهادت.الان هم توی قوه قضائیه هستم ان شاءالله به امید شهادت.
گرمم شده بود.سنگینی سرم را احساس میکردم.فکر های جورواجور میآمدند و میرفتند.
به خودم که امدم داشتم از برادرم مهدی برایش میگفتم.هرجا که اسم مهدی را میآوردم،بلند میگفت:رحمتاللهعلیه
در آخر هم گفت:به محمد حضرت زهرا جواب من مثبته.
بلند شدیم و به من تعارف کرد که زودتر از اتاق بیرون بروم.
پایم خواب رفته بود اگر قدم از قدم برمیداشتم کج و کوله میشدم،آنقدر اصرار کردم که سرش را پایین انداخت و رفت بیرون.
وقتی رفتند طولی نکشید که خواهرشزنگ زد که یک ساعت دیگر میآییم. تا پدرتان مهدی را ببینند با یک جعبه شیرینی و سبد گل بزرگ آمدند. روی همان مبل تک نفره نشست.
سرش را پایین انداخت و خیلی مختصر از خودش گفت بعد هم خیلی ساده گفت که مهریه ۱۴ سکه باشد.دلم هری ریخت پایین زیر چشمی به پدرم نگاه میکردم.میدانستم برایش هضم شدنی نیست.خیلی کم بود. همه دختر های فامیل کم کم سیصد چهارصد سکه مهرشان بود.
پدرم گفت یک هفته برای تحقیق زمان میخواییم>>میخواست فکر کند.سبک سنگین کند،بعد جواب بدهد.اقا مهدی بدون معطلی گفت:تمام فامیل من تو راهن برای مراسم بله برون.اجازه بدید مراسم فردا باشه.
این داستان ادامــــــه دارد...!😊
#کــــپــــی؟حــــرام❌
نویسنده:منصورهقنادیان