eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
•• در عشق تو اقتدا به زهرا کردی...💚🌿 ••
مجتبی رمضانی50386طعم-عاشقی.mp3
زمان: حجم: 6.6M
●━━━━━━─────── ⇆ㅤ ㅤㅤ ◁ ㅤ❚❚ㅤ▷   ㅤ ♥️|… میرم و برمیگردم من خاکم زر میگردم کارم اینه که دورِ بچه های زهرا و علی بگردم...❤️‍🩹
روز محشر نشور مضطرب و سرگردان! ↵هرکه ...👀🌱(꧇ • • ،،
26.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از شهید بابایی پرسیدن...» ۱۵ مرداد سالروز شهادت شهید عباس بابایی گرامی باد🇮🇷
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هلبیکم یا زوار ابوعلی❤️‍🩹🌱 کربلایی ‌
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نبین توی خرابه هام💔🥀. . کربلایی
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کوچه کوچه حیران زلفت♥️🥲:)) کربلایی
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به امام رضا میگم حرفامو ..:)💔 کربلایی
🧡🍂🧡🍂🧡🍂🧡 🍂🧡🍂🧡🍂🧡 🧡🍂🧡🍂🧡 🍂🧡🍂🧡 🧡🍂🧡 🍂🧡 🧡 دیداࢪ‌پَس‌اَ‌ز‌غࢪوب 🌿شهید‌مهدے‌نوࢪوزی🌿 فقط جواب سوال هارا میدادم.پرسید:اگر همسر آینده ات ماموریت زیاد بره چیکار میکنی؟گفتم اونموقع دیگه همسرم هستن هر امری به من بکنن واجبه که من اطاعت کنم.حرفی که کار خودش را کرد و اقا مهدی و خواهرش را روز جمعه،روز شهادت امام هادی(ع)به در خانه ما رساند.پیش خودم گفتم:اگر این ازدواج پا گرفت و پسر دار شدم،اسمش رو محمدهادی می‌گذارم.ساعت ۳ زنگ در خانه را زدند.امدند بالا و اقا مهدی نشست روی مبل تک نفره.درست از همان روز،سرقفلی مبل را به نامش زدند.هر دفعه که می آمد جایش روی همان مبل بود.رفتیم توی اتاق برای صحبت های اولیه.روبه روی هم نشستیم.تمام مدت سرم پایین و چشمم به انگشترهایش بود.اول از پدرش گفت که یک سال پیش فوت شده است.از حرف زدنش خوشم می آمد.از حرف هایش مردانگی می‌بارید.حرف زد و زد تا اینکه خیلی زیرکانه پرسید:اگر خواستم ماموریت برم ممانعت نمیکنین؟همان جا فهمیدم چه روزهایی در پیش خواهم داشت.ولی خودم را آماده بیشتر از اینها کردم.تا جایی که لابه لای حرف هایش بی مقدمه گفت:من سیستان و بلوچستان خدمت کردم،به امید شهادت.الان هم توی قوه قضائیه هستم ان شاءالله به امید شهادت. گرمم شده بود.سنگینی سرم را احساس می‌کردم.فکر های جورواجور می‌آمدند و میرفتند. به خودم که امدم داشتم از برادرم مهدی برایش میگفتم.هرجا که اسم مهدی را می‌آوردم،بلند میگفت:رحمت‌الله‌علیه در آخر هم گفت:به محمد حضرت زهرا جواب من مثبته. بلند شدیم و به من تعارف کرد که زودتر از اتاق بیرون بروم. پایم خواب رفته بود اگر قدم از قدم برمی‌داشتم کج و کوله میشدم،آنقدر اصرار کردم که سرش را پایین انداخت و رفت بیرون. وقتی رفتند طولی نکشید که خواهرش‌زنگ زد که یک ساعت دیگر می‌آییم. تا پدرتان مهدی را ببینند با یک جعبه شیرینی و سبد گل بزرگ آمدند. روی همان مبل تک نفره نشست. سرش را پایین انداخت و خیلی مختصر از خودش گفت بعد هم خیلی ساده گفت که مهریه ۱۴ سکه باشد.دلم هری ریخت پایین زیر چشمی به پدرم نگاه میکردم‌.می‌دانستم برایش هضم شدنی نیست.خیلی کم بود. همه دختر های فامیل کم کم سیصد چهارصد سکه مهرشان بود. پدرم گفت یک هفته برای تحقیق زمان میخواییم>>می‌خواست فکر کند.سبک سنگین کند،بعد جواب بدهد.اقا مهدی بدون معطلی گفت:تمام فامیل من تو راهن برای مراسم بله برون.اجازه بدید مراسم فردا باشه. این داستان ادامــــــه دارد...!😊 ؟حــــرام❌ نویسنده:منصوره‌قنادیان
🧡🍂🧡🍂🧡🍂🧡 🍂🧡🍂🧡🍂🧡 🧡🍂🧡🍂🧡 🍂🧡🍂🧡 🧡🍂🧡 🍂🧡 🧡 دیداࢪ‌پَس‌اَ‌ز‌غࢪوب 🌿شهید‌مهدے‌نوࢪوزی🌿 کرمانشاهی بودند.خواهرش کرج زندگی می‌کرد و خودش هفت هشت سالگی تهران بود.وقتی رفتند بی سر و صدا رفتم توی اتاقم.ميخواستم گوش بایستم و حرف های پدر و مادرم را بشنوم.خواهرم امد دم در و گفت:خواهر مهدی زنگ زده و میگه مهدی میخواد باهات حرف بزنه. نگو دلش برایم تنگ شده بود با خجالت گوشی را گرفتم‌.صدایش را که شنیدم فهمیدم من هم دلم برایش تنگ شده است‌. کوچک و بزرگ فامیلشان هم آمده بودند تمام مدتی که عاقد صیغه محرمیت را می‌خواند تربت سیدالشهدا را توی دستش میدیدم و صدای گریه دو خانواده را میشنیدم.ما از نبود برادرم مهدی و ان ها برای جای خالی پدرشان اشک می‌ریختند‌.آن شب حجب و حیا را در چشمان مهدی میدیدم.اولین بار بود که یک دل سیر نگاهش کردم.حس خوبی داشتم. فردا تا بعد از ظهر که از دانشگاه برگردم خبری از او نداشتم‌.شماره موبایلش را نداشتم‌.دلتنگش شده بودم.زمگ تلفن که خورد پریدم گوشی را برداشتم:(مهدی جان!) _جانم؟ _نمیای خونمون؟ _تا نیم ساعت دیگه بهت خبر میدم ساعت ۱۱ و نیم شب رسید خانه ما.چشم انتظارش‌بودم پدر و مادرم بهانه‌ استراحت آوردند و رفتند بخوابند. آن شب بیشتر درباره خودمان حرف زدیم،از غذاهایی که دوست دارد.اسم ماکارانی که آوردم رنگ و رویش عوض شد.سیب زمینی سرخ کرده و فست فود هم که در همه حالی،چه گرسنه و چه سیر می‌خورد.اولین پیامک زندگی مان را ان شب وقتی ساعت یک و نیم نیمه شب رفت برایش فرستادم و سپردمش به خدا.فردایش از صبح زود منتظر پیامکش بودم وقتی دیدم نوشته: خانم خانوما چطورن؟بی اختیار بهش زنگ زدم نزدیک غروب بعد از چندبار تماس گفت:دلم برایت تنگ شده منتظر بود تا دعوتش کنم.همان موقع من هم به فکر دعوت کردنش بودم. تا برسد همه چیز را آماده کرده بودم.خورشت خلال بادام جا افتاده بود.بورانی بادمجان کبابی هم تزئین کرده آماده بود.از نجف انگشتری خریده بودم،نشان به آن نشان که انداره دست همسرم باشد.آن شب با مادرم به گل فروشی رفتیم و انگشتر را در سبد قشنگ گلی تزئین کردیم.سنگ تمام گذاشته بودم.زنگ‌ زد. این داستان ادامــــــه دارد...!😊 ؟حــــرام❌ نویسنده:منصوره‌قنادیان
🧡🍂🧡🍂🧡🍂🧡 🍂🧡🍂🧡🍂🧡 🧡🍂🧡🍂🧡 🍂🧡🍂🧡 🧡🍂🧡 🍂🧡 🧡 دیداࢪ‌پَس‌اَ‌ز‌غࢪوب 🌿شهید‌مهدے‌نوࢪوزی🌿 دم در هدیه ای دستش بود.شلوار نارنجی پ بلوز کرمی طلایی به تن داشت.گفت:یکی برای اینکه دیشب دیروقت بود و دست خالی امدم،یکی هم برای امشب.سفره شام را که انداختم بدون کوچکترین حرفی غذایش را خورد.بعد از شام لپ‌تاپم را آوردم.از توی سایت های خبری عکس های فتنه سال۱۳۸۸ انتخابات ریاست جمهور را نشانم داد و گفت:عکسم را به اسم حسین منیف اشمر همه جا پخش کردند و گفتند:که من لبنانی ام.مخالف گرفتن فیلم و عکس برای عروسی مان بود با دقت گوش میکردم از خودم تعجب کردم:مریمی که برای هرچیزی دلیل میخواست و به راحتی کوتاه نمی آمد،چطور کاملا توجیه میشد و موضع گیری نمیکرد؟ولی دوست داشتم از مراسم یادگاری بماند. قیافه ام را که دید گفت خواهرزاده ام دوربین عکاسی حرفه ای داره،برای مراسم میگم بیاد.سرم را به نشانه تایید تکان دادم.چایی اش را که خورد گفتم:تنها جایی که مهدی برادرم،قولش را بهم داد و نرسید من را ببره،کهف‌اشهدا بود.ان شب تا ۵ صبح نشستیم موقع رفتن اولین بار به هم دست دادیم.همان جا برای اولین بار احساس کردم تکیه گاهی بزرگ در زندگي یافتم. یازده صبح از خانه خواهرش زنگ زد و گفت:امروز مرخصی گرفته تا با هم برویم کهف‌الشهدا باورم نمیشد بعد از ظهر امد دنبالم.اول رفتیم سر مزار مهدی دستش را گذاشت روی سنگ مزار و گفت:خواهرت رو میبرم بگردونم.برای شهادت ماهم دعا کن داداش مهدی. فاتحه خواندیم و راه افتادیم غروب رسیدیم.ده دقیقه ای که برای نماز از هم جدا شدیم،چقدر سخت گذشت.انگار ساعت ها بود ندیده بودمش. سنگ تمام برایش گذاشته و حسابی تیپ زده بودم.چادر مهمانی و کفش‌هایی با لژ های بلند.در طول مسیر دائم سر میخوردم.سر هر سر‌ خوردنی دستم را می‌گرفت تا زمین نخورم.نفس نفس زد و گفت:دعای خواهرم چقدر زود مستجاب شد‌آخرین باری که امدیم کهف، دعا کرده بود دفعه بعد دست زنم را بگیرم و بروم بالا. باهم خندیدیم ثانیه به ثانیه از بودن کنارش شاد بودم. شام رفتیم رستورانی که همیشه تنهایی میرفت.گوشه دنجی پیدا کردم و نشستم‌. رفت برای سفارش غذا وقتی برگشت گفت:خانم گلم!عاشقتم خانوم خانوما از دوز داشتم نگات میکردم.دلم برات تنگ شد. سرم را انداختم پایین شرم و حیا نمی‌گذاشت جوابش را بدهم.سرگرم حرف شدیم. این داستان ادامــــــه دارد...!😊 ؟حــــرام❌ نویسنده:منصوره‌قنادیان
دوستان ببخشید فراموش کردم پارت ها رو بزارم الان تقدیم نگاهتون🥲❤️