eitaa logo
Frozentears🩸🥀
182 دنبال‌کننده
43 عکس
7 ویدیو
5 فایل
اشک های یخ زده 🩸🍷 <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 71 شب شده بود. همه دور میز جمع بودن. صدای خنده‌های آیما، حرف زدن‌های ارتا و نرگس... انگار هر کلمه‌ای که از دهانشون بیرون میومد، با یه چاقوی نامرئی توی گوش‌های هانا فرو می‌رفت. خنده‌هاشون دیگه براش یه صدای عادی نبود یه زمزمه‌ی آزاردهنده بود که مغزش رو سوراخ می‌کرد. این جمع، این خانواده‌ی به‌ظاهر گرم و صمیمی، وجود هانا رو به هم می‌ریخت. طاقت نیاورد. با یه «ببخشید» خشک و بی‌روح، از جاش بلند شد و به تاق پناه برد. تاریکی اتاق، تنها چیزی بود که بهش آرامش می‌داد. دو روز بعد هانا توی آینه به چشم‌های خودش خیره شد. یه لبخند سرد روی لب‌هاش نشست. دیگه وقتش رسیده بود. بازی تموم شده بود. گوشی رو از جیبش درآورد. انگشتاش بدون لرزش شماره رو گرفتن. به کسی زنگ زد که هیچ‌کس تو این خونه صداش رو نشنیده بود، کسی که وجودش برای بقیه یه راز بود. الو... سلام. ببین الان داریم راه می‌افتیم. ماشین‌ها جداست. یادت نره چی گفتم. صدای خش‌دار و مصممش توی سکوت خط پیچید. .....:روی چشم، خانم. هانا گوشی رو قطع کرد. نفس عمیقی کشید و به سمت ماشین رفت. رو به ارتا کرد، با لبخند مصنوعی پرسید: ارتا عزیزم... میری خونه‌ی خودت یا بابات اینا؟ ارتا بی‌خبر از همه چیز، با خونسردی جواب داد: خونه‌ی خودم. چطور؟ هانا لبخند زد. لبخندی که هیچ گرمی‌ای نداشت. فقط یه انحنای مرموز روی لب‌هاش بود. — هیچی... همین‌طوری. بریم. توی چشم‌هاش یه چیز بود. یه برق تاریک. انگار نقشه‌ای توی ذهنش داشت که هیچ‌کس ازش خبر نداشت. و ماشین‌ها که از هم جدا بشن... دیگه کسی هانا رو نمی‌بینه. ادامه دارد... کپی؟هرگز
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بریم برای پارت هیجانی😬😁
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 72 چند ساعت بعد... گوشی هانا در سکوت سنگین ماشین زنگ خورد، نورش مثل چشم‌های یک شکارچی در تاریکی روشن شد. هانا:الو... صدای خش‌دار و سردی از پشت خط پیچید:سلام خانم... کاری که گفتین ردیفه. همه‌چیز آمادست. هانا لبخندی زد، اما لبخندش گرم نبود. سرد بود. مثل تیغی که در شب برق می‌زند. با لحنی پیروزمندانه جواب داد: اوکی... فهمیدم. و بدون معطلی گوشی را قطع کرد. ارتا بدون اینکه نگاهش را از جاده بردارد، پرسید:کی بود؟ هانا یک لحظه قفل کرد. انگار از خوابی عمیق پریده باشد:ها؟ ارتا خشک‌تر تکرار کرد:میگم کی بود؟ هانا نگاهش را به شیشه دوخت و با دست‌پاچگی گفت: «دوستم... دوستم بود. ارتا فقط سر تکان داد:باشه. رسیدیم. پیاده شو. هانا کیفش را برداشت، نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد: «مرسی عزیزم... خداحافظ. ارتا بی‌تفاوت جواب داد: «خداحافظ. هانا چمدانش را داخل خانه گذاشت. سکوت خانه او را احاطه کرد. پرده‌ها نیمه‌باز بودند و سایه‌ها روی دیوار می‌رقصیدند. دوباره شماره را گرفت. این بار لحنش فرق می‌کرد. جدی، سرد، برش‌دهنده: افرادتو بردار برو خونه‌ش. یادت نره باید چیکار کنی...تا تهش بری. گوشی را قطع کرد و چند ثانیه به صفحه سیاه آن خیره ماند. در سکوت اتاق، فقط صدای تیک‌تاک ساعت دیواری می‌آمد. هانا داشت می‌رفت برای انتقام... انتقامی که سال‌ها توی تاریکی قلبش پرورش داده بود و حالا وقت چیدنش بود. ادامه دارد... کپی؟هرگز
از چنل های که اد نیستم فور نده