Frozen tears🩸🥀
Written by Anita🩸 🥀
Part:3🩸🥀
وقتی به در خانه رسید، نفس حبسشدهاش را بیرون داد. انگار به پناهگاهی رسیده بود که هیچکس جز خودش نمیتوانست پا به آن بگذارد. کلید را با دستانی لرزان از جیبش بیرون کشید. فلز سرد کلید بین انگشتانش میلرزید.
در را باز کرد و وارد حیاط شد. بیآنکه نگاهش را از پشت سر بردارد، در را با تمام توان به هم کوبید. قفل که جا خورد، صدایش در سکوت شب پیچید. تند و تند به سمت خانه دوید. پلهها را یکییکی در یک ثانیه پشت سر گذاشت. درِ خانه را باز کرد و خودش را به داخل پرت کرد.
همین که پشت در رسید، زانوهایش شل شد. روی زمین کنار در افتاد، پشتش به دیوار سرد خورد. اشکهایش بیاختیار راه افتادند، داغ روی گونههای یخزدهاش. تمام تنش میلرزید. از مرگی که جلوی چشمانش اتفاق افتاد. از تهدید کسی که حتی یک بار هم ندیده بودش. از آیندهای که هیچ نشانی از روشنایی نداشت.
تاریکی اتاق، تنها چیزی بود که او را در آغوش میگرفت.
ادامه دارد...
Frozentears🩸🥀
Frozen tears🩸🥀 Written by Anita🩸 🥀 Part:3🩸🥀 وقتی به در خانه رسید، نفس حبسشدهاش را بیرون داد. انگا
ورقـ سوم تـقـدیـمـ نـگـاهـ زیـبـاتـونـ🍷
شـنـیـدار نـظـراتـتـونـ هـسـتـمـ 🍷
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_luxww7n&btn=ناشناس
Frozen tears🩸🥀
Written by Anita🩸 🥀
Part:4🩸🥀
آفتاب مثل شمشیر تیز از لای پردههای خانه به چشمهای برفین میتابید. صدای زنگ موبایل، گوشخراش، درست کنار سرش. انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن تا برفین از خواب بلند شه. صدای گوشی قطع نمیشد، مدام پشت سر هم زنگ میخورد. برفین با کلافگی گوشی را از کنارش چنگ زد و بدون نگاه به صفحهاش، با صدایی که از عصبانیت میسوخت جواب داد:
بلهههههه!
صدای جیغ و پرانرژی مهلا از آن طرف خط اومد:
سلامممم دووستیییی! صبحت بخیررر، خوابآلووو 😊
برفین با کلافگی پرید توی حرفش:
وایی مهلا، یعنی دستم بهت نرسه تیکه بزرگت گوشته! آخه کدوم خری صبح زود زنگ میزنه، نمیگه طرف شاید خواب باشه؟
مهلا که از خنده داشت میترکید، با همان انرژی قبل گفت:
— ای وای ببخشید تورو خدا، پرنسس خواب بودی؟ آخه احمق جون، ساعت ۱۰ صبحه، تو نباید میرفتی کافه، دیرت شده هااا!
برفین با شنیدن اسم کافه، همهی اتفاقهای دیشب به سرش هجوم آورد و با صدایی که کمتر از جیغ نبود گفت:
— واییییییییی مهلاااااا!
ادامه دارد...
Frozentears🩸🥀
Frozen tears🩸🥀 Written by Anita🩸 🥀 Part:4🩸🥀 آفتاب مثل شمشیر تیز از لای پردههای خانه به چشمهای برف
ورقـ چهارم تـقـدیـمـ نـگـاهـ زیـبـاتـونـ🍷
شـنـیـدار نـظـراتـتـونـ هـسـتـمـ 🍷
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_luxww7n&btn=ناشناس
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
همسایه ها بار آخره میگم قوانین عوض شده.
و تگ و ایدیتونو تو گپ همسایه ها بگین وگرنه عزل میکنمممممم.
فور نیست.
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
عاشق رمانی و هنوز اینجا جویـن نیستی ؟؟
اینجا هر خطـش یه حꨵس جـدیده >>>
رمـانی از جـنس انتقام و عـشق.
تیکـه ای از رمـان :
کامـیار:نظـرت چیـه امـشب با من بگذرونـی؟
حامـی:اومـدم خونـه دیدم در کـنده شده ،کل کـف خونه پر از خـونه
کامـیار:اگه میخـوایش منم بهت مـیدمش اما با حافـظه خالی...
ساحل:جلـوی پاهای حـامی زانو زد و توی کـمر بنـدش ردیاب وصـل کرد
حامی:قول بدین دنـبالم نیاین
سهیل:باشـه رئیـس ولی از ۱۲ بگـذره نمیـتونم صبـرکنم
مانی:گمـ/شو بیرون ...
حامی:روی صنـدلی بیهـوش بودم چند قطـره آب ریخـت رو صورتـم و چشـام باز شد دسـت زدم رو صورتـم و خون بود ..
ادامه رمان توی چنل زیر:
@haamim71