eitaa logo
Frozentears🩸🥀
183 دنبال‌کننده
42 عکس
7 ویدیو
5 فایل
اشک های یخ زده 🩸🍷 <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Frozen Tears 🩸🥀 Written by Anita 🩸🥀 Part: 12🩸🥀 برفین حالا وارد بازی‌ای شده بود که در آن فقط خون دیگران ریخته می‌شد. شاید خودش هم یکی از قربانیان این بازی می‌شد؛ هیچ‌کس نمی‌دانست پایان این ماجرا چه خواهد بود. حالا برفین مانده بود و اتاقی تاریک و کوچک، با هزاران سؤال بی‌جواب... برفین: توی یه اتاق کوچیک و تاریک بودم که حتی یه پنجره هم نداشت. انگار تمام هواش تموم شده بود و دیوارهاش داشتن خفه‌م می‌کردن. دستام بسته بودن و به‌زور چشمامو باز نگه می‌داشتم. هرچی تلاش می‌کردم نفس عمیق بکشم، نمی‌تونستم؛ انگار هوا راهشو به ریه‌هام گم کرده بود. کم‌کم تنگی نفسم شدیدتر شد. نفسم بالا نمی‌اومد و ترس مثل یه دست نامرئی دور گلوم حلقه می‌شد. به اسپری‌م نیاز داشتم؛ همون چیزی که وقت تنگی نفس کمکم می‌کرد دوباره بتونم نفس بکشم، اما اسپری پیشم نبود... دستام بسته بودن، گلوم از تشنگی می‌سوخت و هر نفس برام سخت‌تر از نفس قبلی بود. دلم می‌خواست فریاد بزنم و از یکی کمک بخوام، اما حتی برای نفس کشیدن هم داشتم تقلا می‌کردم. فقط یه چیز می‌خواستم؛ اسپری‌م... تا بتونم دوباره نفس بکشم و هوای لعنتی رو وارد ریه‌هام کنم. نمی‌دونستم چطور باید از اون اتاق بیرون بیام؛ فقط می‌دونستم که هر لحظه، بیشتر از قبل به نفسم نیاز داشتم... ادامه دارد...