تهش قراره بمیریم پس بیا نترسیم ، به تهِ هیچی فکر نکنیم . ریسک کنیم ، بدوییم ، وقتی ناراحتیم گریه کنیم ، قهقه بزنیم ، موزیکامونو گوش بدیم ، جریمه بشیم ، بخوریم زمین ، زیر بارون خیس بشیم ، شب گردی کنیم ، تو خیابونا بدوییم ، بخندیم .
بیا تا هستیم دیوونگی کنیم و نترسیم !
اوم.؟
«1401»
در مقابلم فقط سکوت و خاموشی بود، شاید هم کسانی مانند من در گوشه ای آرام به سکوت شهر گوش سپرده بودند.
جرعهای از قهوه تلخ در دستانم را نوشیدم. چشم هایم را بستم، امیدوار بودم بتوانم خاطرات این سال خسته را به یاد بیاورم، خاطراتی که هم لبخند بر لب می آورد و هم اشک بر گونه،
تنها تر شده بودم اما از انسان ها بیشتر شناخت داشتم، دلتنگی بیشتری داشتم اما ارزش این دلتنگی را بیشتر میدانستم و با فکر او لبخندی بر چهره ام نمایان گشت.
شاید سالی پر از غم و دلتنگی بود اما خالی از شادی هم نبود، خوب که در انبار خاک گرفته ذهنت بگردی لحظه های شیرینی راهم میتوانی پیدا کنی...
به آرامی لاکپشت پیری پلک های خسته ام را از یکدیگر فاصله دادم، تصاویر زیبای خاطرات از جلویم پا به فرار گذاشتند و جای خود را به سیاهی شب دادند.
درختان نظرم را جلب کردند، می دیدم که چطور شکوفه و برگ های کودکش با محبت شاخه های آزرده و خسته اش را بوسه باران میکردند، لبخندی دوباره مهمانم شد، اما، هنوز هم محبت، دوستی و عشق از بین نرفته است، هنوز هم نوعانم سنگ سردی نشدند و هنوز می توان خستگی را با دیدن صحنه ای محبت آمیز کم رنگ کرد!
محله ها خسته بودند، خیابان ها خسته بودند، شهر ها خسته بودند و همینطور انسان ها هم خسته بودند
سال دردناکی داشتیم، عزیزانی از دست دادیم و جای خالی شان هیچگاه پر نخواهد شد، اما، اما می توان بخشید شاید اینگونه آرامش بیشتری برای خودمان و برای دیگران به وجود آورد!
جرعه ای دیگر از قهوه را نوشیدم با آنکه سرد تر شده بود اما اکنون حس بهتری داشتم، تصمیم گرفتم کینه ها را در زیر خروار ها خاک دفن کنم تا بتوانم زندگی ام را زیباتر نقاشی کنم...
ناگهان صدای موزیک شادی از موبایلم شنیده شد، بر صفحه اش تصویری شاد نقش بسته بود که نوشته بود:
«سال ۱۴۰۲ مبارک»
لبخند تلخی زدم، در دل آرزوی زندگی شادتر و آسوده تر برای هم نوعانم کردم، فنجان را کنار گذاشتم و به سمت تختم راه افتادم، با آسودگی زیر پتو خزیدم و چشم هایم را بستم...
عیدت مبارک؛)🤍
𝘍𝘶𝘻𝘻𝘺 𝘧𝘦𝘦𝘭𝘪𝘯𝘨 | احساس مبهم
«1401» در مقابلم فقط سکوت و خاموشی بود، شاید هم کسانی مانند من در گوشه ای آرام به سکوت شهر گوش سپرد
باز من رمان نوشتم🗿
آدم نخواهم شد
𝘍𝘶𝘻𝘻𝘺 𝘧𝘦𝘦𝘭𝘪𝘯𝘨 | احساس مبهم
باز من رمان نوشتم🗿 آدم نخواهم شد
رمانتو دوس داشتم
𝘍𝘶𝘻𝘻𝘺 𝘧𝘦𝘦𝘭𝘪𝘯𝘨 | احساس مبهم
«1401» در مقابلم فقط سکوت و خاموشی بود، شاید هم کسانی مانند من در گوشه ای آرام به سکوت شهر گوش سپرد
خب سال رو تحویل دادیم رفت،
پیراهن کهنه روح و دهنمونم بهتره تحویل بدیم هوم؟
𝘍𝘶𝘻𝘻𝘺 𝘧𝘦𝘦𝘭𝘪𝘯𝘨 | احساس مبهم
«1401» در مقابلم فقط سکوت و خاموشی بود، شاید هم کسانی مانند من در گوشه ای آرام به سکوت شهر گوش سپرد
منم برات همین آرزو دارم خدا کنه سال دردناکی دیگه نداشته باشیم
𝘍𝘶𝘻𝘻𝘺 𝘧𝘦𝘦𝘭𝘪𝘯𝘨 | احساس مبهم
ولی داریم پاره تر از پارسال🗿😂😑😐
سال بعد پارهترتر میشیم دختر قشنگم:)