امیدوارم یه موشک بیاد
ما شهید شیم و مثل بچههای میناب خاکستر شیم
یه وقت یوسف از بودجه مملکت که ارث پدرشه لازم نشه برای کفن و دفن و مراسممون پولی بده.
راست میگه مثل یمنیها
باید زندگی میکردیم
اگه خودمون میرفتیم
انتقام خون جوونا و بچهها و مسئولای باشرفمونو میگرفتیم،
الان یه کودک که نیاز به برنامه کنترل والدین رو گوشیش داره؛ نمیومد به
مردمی که اینهمه با افتضاحات این دولت کنار اومدن؛ بگه هزینه زندگیتونو نصف کنید.
من برای وحدت ازتون دفاع میکردم ولی خاکبرسرتون بیلیاقتا.
خدا صبر بده به رهبر انقلاب و رهبرشهید.
ما که هزینه زندگیمونو برای مقاومت در برابر دشمن نصف کردیم
ولی مثل اینکه یوسف خیلی ناراحته که ممکنه هزینه زندگی فوق مجللش رو مجبور شه یه کم، کم کنه.
دوستان لطفا جهت کمک به یوسف پزشکیان به شماره کارتش هرماه یارانهتونو بزنید که به خاطر حق طبیعیمون سرمون منت نذاره✨
و قسم به قلم..(:
به نام خالقِ مادر قمقمهاش را پر از شربتآبلیمو کرده و داخل یخچال گذاشته تا خنک شود، همین که یخچال
به نام خالقِ پدر
((امروز عموت رفته بود سحر رو مدرسه ثبتنام کنه))
دستش را به روی برگهای شمعدانی میکشد و بعد روی ظرف گلاب میگذارد.
((من هم رفتم مدرسهت تا ثبتنامتو انجام بدم))
گلاب را میریزد و مینشیند؛
دستش را میان دکمههای لباس مشکیاش میگرداند و اولی را باز میکند. نفسش را بیرون داده و کنار دخترک دراز میکشد.
((نمیدونم چه بازیگوشی کردی که مدیرتون با تعجب نگام میکرد))
به پهلوی راست میچرخد. موهای سفیدش را کنار میزند. خنده لبهایش تضاد خاصی با چهرهاش دارد.
نگاهش را میان کلمات میچرخاند
((دختر من بهترین دختر دنیاست. فکر کنم اسم قشنگتو یادش رفته بود بابا. اخه پرسید اسم دخترتون چیه؟))
دستش را نوازشوار میکشد میان فرورفتگیهای سنگ و زمزمه میکند″شهیده هنا دهقانی″
•آیه•
#مهرِآزادی؟. سکانس دوم.