درست حوالی همین ساعتها ، مامان وقتی
میره حیاط رو آبپاشی میکنه و بوی خاک
نم خورده میزنه زیر بینیم و باغچه رو آب
میده و فرش قرمز رو میاندازه و بالشتهای
گردِسنتی میگذاره بغل دیوار و قرآنش رو هم
میبره باخودش ، یکسینی چای با مخلفاتش
از توتخشک تا پر سیب و زردآلو آماده میکنه
و اونجا که صدامون میزنه تا بریم تو هوای
آزاد بشینیم کنارش ، آره من همونجا احساس
زندگی میکنم:))🏹
من از واژههایی که به تنوین مختوم میشوند
خوشم میاد ، مثل صرفاً ، حتماً ، قطعاً ، لطفاً:))
یکوقتایی هم فکر میکنم نکنه
روی گلهایی که توی این بهار
بو کردم گردِ غم پاشیدن که من
اینجوری شدم ؟
در سینهام پر میزند شبها پرستویی .
در سینهام پر میزند شبها پرستویی .
در سینهام پر میزند شبها پرستویی .
در سینهام پر میزند شبها پرستویی .
در سینهام پر میزند شبها پرستویی .
در سینهام پر میزند شبها پرستویی .
در سینهام پر میزند شبها پرستویی .