برای فرار از نااُمیدیای که گاهی میدوه زیر پوستم یا لونه میکنه بین فکرهام ، سخنرانیهای سیدحسن نصراللّٰه رو گوش میدم . صداشون ، لحنشون و حتیٰ نگاهشون برام طوریه که اگر به نقل از خدا و امامسجاد میگن : .. ویَرزُق ویُنعم ویُعطی ویَدفعالبلاء ویکشِفالهُموم وَ وَ وَإلیٰآخر ـ انگار تو قلبم همون لحظه تمثال تکتک این واژهها به حقیقت میپیونده:))))))))))))
پن : راستش هرچقدر هم که متن رو بالا و پایین کردم نتونستم افعال جملههای توصیفی از ایشون رو ، ماضی بگذارم . او تا ابد برای من زنده و امام کارهای روانیست ..
از ظهر سوم شهریور تا الان گریهی یواشکی دارم . سیزده روزه که تو رودروایسی چشمام گیر کردم و نمیشینم یکجا ، یککله ، اشکام رو بریزم تموم شه بره . احساس میکنم گریهی یواشکی از گریهی عجول هم سختتره:))))
یک زمانی وفا دوران بودم ؛ یک روزایی هم غمناز محزون زاده و نمیدونم تا کی ولی این شبها هم بیشتر از همیشه حلماء بردبار هستم:)))))))
دیالوگنگار ؛
ـ کاش زمانِ بودن کنار تو هیچوقت تموم نمیشد:)
ـ دلم برات تنگ نشده ، دلم برات تنگولیده و
این یک لول بالاتر از دلتنگ شدنه ..
ـ حتیٰ فکر به اینکه حرم رو بدون عینک ببینی هم
به چشمات خنده و اشک همزمان میده
ـ من ثانیهای یکچیزی میخوام ، بعد یادم میره
و ثانیهی بعد یک چیز جدید
ـ در ضمن دارم میمیرم از دلتنگیت:)