زندگیای که پر از خردهریز خاطرات و قصهی موندن و نرفتنه ، هیچجوره نمیشه یهویی تو چمدون جا داد و با خود برد ! برای جمعوجور کردن تمام لحظههایی که از ما ، در زندگی هم پخشوپلا شده ؛ باید زمانی به اندازهی عمر یک درخت صرف کرد چون اون ساقهی نازک که اوایل تو سینه کاشتیم ؛ حالا به درختی تنومند تبدیل شده که تبری دستی اون رو از بین نخواهد برد:)))
هدایت شده از سانتیمانتالیسم ؛
دیگه حتی اگر تمام اشکهای دنیا رو هم بریزم برام کافی نیست .
شما رو نمیدونم اما من که فیلم میبینم ؛ اندازهی شخصیت اصلی فیلم انرژی میسوزونم ! در واقع تماشای فیلم که بقیه به چشم یک تفریح بهش نگاه میکنن میتونه تا مدتها ذهن من رو درگیر کنه . مثلاً گاهی روری جانسن میشوم در فیلم کلمات ، اغلب جو هستم در زنان کوچک و یا رویا در کاغذ بیخط یا حتیٰ پروانه در ملاقات خصوصی و حالا هم ماهی در انتهای شب ! و بله تا همیشه فضای درام انتخاب منه . اگرچه شاید رنج دست سازی به نظر بیاد ، اما سرآخر این منم که کارگردان فیلمم ! میتونم داستان رو طوری پیش ببرم که آخرش بلند شم و به احترام صبر و تاب آوردنهای نقش اصلی دست بزنم و یا میتونم هم بشینم و با اشک گوشه چشم به سکوت زیر نور آفتاب گوش بدم ! ..
بعد از مرگم ، مرا نه در این تن بلکه در کلماتی
که عمری رنجم را درونشان محبوس کردهام
ملاقات کنید ..