برقها رو خاموش کرد . شمعها رو خاموش
کرد ! پردهها رو کامل کنار زد و درحالیکه
روی تخت میخوابید ، گفت : تنها روشنایی
اتاقم ، نور چراغ ماشینهاییست که برای
ثانیهای از جلوی پنجرهام رد میشن:))
خیال میکنی هروقت دلت خواست
میتونی دستت رو از پنجرهٔ اتاقت
بیرون کنی و یکتکه از دیروز یا شاید
هفتهی پیش یا حتیٰ ده سال قبل رو
تو مشتت بگیری و بِکِشی تو و دوباره
زندگیش کنی ؟! ..
در ساعاتی از زندگی عيار اتفاق را مسافت رقم میزند ! دور ماندن سخت است . گاهی دوری بر حسب عادت است و آدمی میگويد عجب شرايط سختی ! اما زمانی دردِ دوری و سختیِ غربت از روی عادت نبوده ؛ بلکه دل به سمت آن اتفاق پَر میكشد و شدت نبض بيشتر میشود:) حال حكايت امروز من همین است ؛ كه من نه از روی عادت بلكه از عمق قلب کم عمقم به سبب دوریت اذيت هستم عزیزدورِمن🏹·.