قبلاً خیالپردازی دربارهات سرگرمی
کوتاه مدتی بود که از دیگران مخفی
میکردم ! اما حالا شبیه شغلی ، دائم
به آن مشغولم:))
ای کاش پتوها آستین داشتن تا
وقتی میخوام با گوشی کار کنم
مجبور نشم پتو رو تا کلم بکشم
بالا که دستام یخ نکنه: ))💘
هرچه او میگفت من برعکسش رو میگفتم ! اگر از آرزوی داشتن کتابخونهی بزرگ و مجلل میگفت ؛ من از ایدههای ساده و شاید کمی چرک برای ساخت کتابخونه حرف میزدم و بعد قصهی مردی رو تعریف میکردم که یک شب کنار اقیانوس تنها کتابی که براش مونده بود رو پرت کرده توی آب ! چون وقتی سرش توی کتاب بود ؛ نفهمید زنی زیبا زیر نور مهتاب به او خیره شده ! اگر از وسواسش برای تمیزی و تانخوردن کتابها میگفت ؛ من از کتابهایی میگفتم که وقتی دست رفیقم بوده زیر بارون خیس شده و من چقدر عاشق اون صفحات بارون خوردهام . حتی گفتم که برخی کتابهام رو هایلایت میکنم و بر متنشون حاشیه مینویسم ! هرچقدر که او محکم دست میداد من دلم میخواست موقع دست دادن تنها سرانگشتانش رو لمس کنم . انگار میخواستم اون رو بهخاطر علاقهای که به من پیدا کرده ؛ تنبیه کنم:)))