احساس غریبگی دارم . نمیدونم چقدر حس کردید غربت رو ! شاید بیشتر از من شایدم کمتر . ولی میای بمونی حس تعلق نداری ! میای بری جایی برای رفتن نیست .. میخوای حرف بزنی میبینی کسی که بتونی و بخوای باهاش حرف بزنی نیست ! و میخوای ساکت بمونی هم که خب تحملش راحت نیست: )
یکچیزهایی از گذشته هست که مثل لکه میمونه ! مثلِ احساسی که تجربه کردیم ، حرفهایی که شنیدیم و یا حتیٰ آدمهایی که باهاشون معاشرت کردیم ؛ همهشون تبدیل میشن به قسمتی از همون لکه ! میشه گفت : وصلهی ناجور و شاید هم پاکنشدنی . مشکل لکهها هم دقیقاً همینه ! اینکه نه اونقدر بزرگن که اثرگذار باشن و نه اونقدر کمرنگ که بشه نادیدهشون گرفت .. اما همیشه راهکاری هست که بشه با وجودش با لکهها کنار اومد ؛ راهکارهایی از جنس پودر لباسشویی مثلِ فرستادن دستهگلهای یهویی از کیلومترها دورتر ! راستش تو دنیایی که عواقب ماجراها کشدارتر از انتخاب ماجراهاست ؛ نباید از هیچ لکهای گلایه کرد:)))