این روزها تو زندگیم چیزهایی به چشمم میاد که نمیتونم ازشون حرف بزنم . تفاوتهایی که تو ذهنم پررنگ و پررنگتر میشن و من فقط در مقابلشون پلک میزنم ! چیزهایی شبیه حسرت یا شاید آه طولانی . چیزهایی که تلاش میکنم بغضم رو درگیر نکنه که البته گاهی هم درگیر میکنه ..
مغز ، هرچیزی که به صورت مکرر تکرار شه رو نادیده میگیره ! مهم نیست دقیقاً چی باشه از آهنگ تو آسانسور تا تعداد پلههای طی شدهی هر روز تا آدمهایی که هر روز مثل روز اول دوستمون دارن . روزمرگی اصلاً قشنگ نیست ؛ چون فوقالعادهترین اتفاقات زندگی رو طوری جلوه میده که انگار پیش پا افتاده ترینه ! برای فرار از این دزد در کمین بیایید از چیزهای ساده شروع کنیم مثل توجه به آهنگی که تو آسانسور برامون پخش میشه یا شمارش پلههایی که در طول روز طی میکنیم و سرآخر به سراغ آدمها برویم:)))
دستهای لاغر و سردم رو بین دستهای گرمش گرفت و گفت : باهام حرف نمیزنی ؟ به دستهامون نگاه کردم ، به چشمهای منتظرش و زمزمه کردم : که فرصتی برای رنج دادنم بهت بدم ؟ ..
جزئیات زندگی امضای حضور افرادن ! مثلاً خط نور خورشید روی فرشها امضای مامانه ؛ یعنی هست و پردهها رو کنار زده یا صدای در و وجود کفشهای مردونه کنار کفشهای زنونه امضای آقاجونه که بازهم به خونه برگشته و من این امضای حضور رو بینهایت دوست دارم:))))
گاهی احساس میکنم باید یککاری کنم ، اما نمیدونم چهکار .
گاهی دلم میخواد با کسی حرف بزنم ، اما نمیدونم چهکسی !
گاهی هم قصد دارم که برم ، اما نمیدونم کجا:)))