ای بابالحوائج ما ! محکم گره بزن
دل ما را به دستهای کوچکت ..
ای دستگیر دستهای رها شده:))
یکی از قشنگترین و ملیحترین کارها تو حرم برای من اینه که سرم رو به ستونهای آیینهکاری شده رواق امام خمینی تکیه بدم و بعد خیلی ارادی چشمام رو شبیه دوربین عکاسی که دنبال سوژه میگرده و بارها تار میشه و واضح تا روی سوژهی دلخواه فوکوس کنه ؛ چشمام روی لوسترها ، آیینهکاری های سقف ، ستونها ، کاشیهای طاقها ، نورهای منعکس شده روی فرشها و .. فوکوس کنم و اینقدر این کار رو ادامه بدم تا اشک ، تاری چشمام رو همیشگی کنه:)))))
ای خدای پر زور من:)
گریه بر مولایمان حُسیـن
روشنیِ جان ماست ، آن
را از ما نگیر ! ..
نوشتن همیشه برای من و اطرافیان من ، یک درمان بود ! درمان حرفهایی که نمیشد با اصوات ، رو در رو و چشم تو چشم زد . از گذشتههای دور که روی آیینهی اتاق مامان و آقاجون براشون ابراز احساسات میکردم تا روزهایی که تو دفتر خاطرات آبجیهام براشون خاطره مینوشتم تا روزهایی که تو مدرسه روی صندلی ، گوشهی کتابها با رفیقهام نامه بازی میکردم تا اون روزهایی که با ریحون میرفتم کتابخونه و براش نامههای کوتاه مینوشتم و به میزش میچسبوندم تا اون روزهایی که هر سری رنجم رو روی تخته وایتبرد اتاق مینوشتم و میخوندی ! شاید هم نمیخوندی . یک روز که داشتم با انگشتم دونه دونه واژهها رو پاک میکردم دلخور شدی و گفتی مگه برا من ننوشتی چرا پاکشون میکنی ؟ من فقط میخواستم که دستهام بوی نوشتههامون رو بگیره ! حالا هم من کلی حرف دارم با تو . کاش حالا هم یک تخته وایتبرد بود و ماژیک و انگشتهای من: )))
معیار اندازهگیریِ دوست داشتن آدمها روز است . ما هر کسی را به تعداد روزهایی که طول میکشد تا فراموشش کنیم دوست داریم ! بعضیها را دو روز ، بعضیها را یک ماه و بعضیها را هم به تعداد روزهای باقیماندهی عمرمان: )