تو وب داشتم دربارهی درمان آلرژیها و حساسیتها میخوندم ، نوشته بود : با افزایش سن بهتر نمیشود و بهترین درمان دوری از محیط آلرژنهاست . هیچی فقط خواستم بگم : ببینید یکچیزایی راهی جز دوری از مواجهه ندارن ! حالا هی شما بیا بگو زمان درستش میکنه ، چمیدونم صبر کن ، بمون ؛ نمیشه عزیزجان:)))
وقتی مشغول کاری که دوسش دارم باشم ، شبیهِ کتاب مرجعیام که تو کتابخونه دمدست و اون اولها گذاشته شده و یکی هر روز برای پیدا کردن چیزی ، ورقش میزنه ! وقتی هم کاری که دوست ندارم رو انجام بدم ؛ انگار کتابیام که ته کتابخونه تو یک کارتن پرتش کردن و زمانی که بیکار باشم انگار همون کتاب پرت شدهام ؛ با این تفاوت که شیرازهام از هم باز شده و پاشیده: )))
ریحون رو باید گرفت زیر مشت و لگد تا باورش بشه وقتی میگم عکسی که ازت گرفتم قشنگه ، قبول کنه که واقعاً قشنگه💘
چهارشنبه فکر نمیکردم یکشب از پنجرهی اتاق از
یک آدم منتظر عکس بگیرم و کپشنش بنویسم :
ایی تو همیشه دورررر و دیرررررر .
پنجشنبه فکر نمیکردم یکشب بتونم ۳۸دقیقه با
لرزش صدایی پنهان نشدنی بحث کنم ؛ تمام خشمم
رو در تونل فریاد بزنم تا شاید صدام تموم شه و نشد .
جمعه فکر نمیکردم یکشب آمار اردک دربیارم
و بیش از ۳۵ دقیقه دربارهی داشتنش خیال پردازی کنم .
شنبه فکر نمیکردم یکشب یک هشتادسانتی نرم و بغلی
انگور دونشده بگذاره دهنم و بیشتر از من خودش از
رفتارش ذوق کنه ، وقتی هم بهش بگم : لطفاً بوس بده
تنها ، لپش رو بگذاره رو لپـم .
یکشنبه هنوز نیومده اما فکر نمیکردم یکشب از
شدت کار و خستگی حین نوشتن پیام دستم رو کیبورد
سنگین شه و حرف آخر کلمه چهل بار تایپ شه و بعد نوشته
رو به انتها نرسونده ، خواب برممممممممممممم
امشب هم صفت عجیب بودنم واسطهی گفتوگوهای پایانِ شب شد . با فاصلهی کیلومتری از من ، از چینش کلماتم ، از ملاحتم ، از سکوتم ، از صورتم ، از خانوادهام ، از مارکوپولوییم ، از فرارندگیم و از بغلی بودنم گفت . وقتی هم از هشتادسانتی عزیزم حرف زدم ، گفت : در ارتباط با شما این هشتادسانتیِ ۲ساله خوشاقبالتر از صدونودسانتیهای nساله است:))) حالا هم با فاصلهی کیلومتری از او ، من از صداش ، از صداش حین ادای اسمم و از مبادی آداب بودنشون میگم و به این گفتوگو پایان میدم: ))