دیروز و امروز از روزهای ابنفرز و ابنفرفره بودن تو مهدا بود . بهم گفتن : از آدمهای خیلی آماده تو هرکاری و هرچیزی هستی . از صبح که این رو شنیدم و حالا که تو راه برگشت به خونهام دارم فکر میکنم خیلی آماده بودن ، از من یک حلمای تمام نشدنی و همیشه پذیرنده ساخته:))
گاهی به اون لحظهای فکر میکنم که تو مهمونی رو کاناپه نشستیم ، من باهاش شوخی میکنم و درحالیکه دارم میخندم ؛ دستش رو میندازه دور شونهام و من رو میکشه سمت خودش:))))))
ای خدای پر زورِ من:)
اطمینان تنها چیزیست که من نوعی از دنیا میخوام
و تنها چیزیست که قطعاً ممکن نیست بهش برسم ..
یکی از دلایل غم عمیق و ممتدم اینه که حالا حوالی چهارسال میشه که نمیتونم دور رو واضح ببینم ! منظورم از دور حالت چشمهای مامانه وقتی که رو کاناپه نشستم و ایشون تو آشپزخونه مشغول کارهاشه ، منظورم از دور حالت لبخند ریحونه وقتی به سمتم میاد تا بغلم کنه ، منظورم از دور حالت زمزمهی لبهای زهراست وقتی داره طراحی میکنه ، منظورم از دور آقای همهیاهیچه که حتیٰ از نزدیک هم دوره ، تاره و مبهمه:))))