جایی خوانده بودم که زنی اندیشمند در سوگ مرد محبوب و دکترش نوشته بود : این شانس را داشتم که تو را برای پاسخ به سؤالهایم همیشه در کنارم داشته باشم . امشب با خودم فکر کردم در این دنیا مردان و زنان اندکی هستند که به واسطهی حضور در کنار یکدیگر ، به مِهر ، به کیفیت زندگی ، به ساحتهای وجودی و به جهانبینی هم قوام و پایداری میبخشند . امشب با خودم فکر کردم در این بیست روز چه بسیار مردان و زنانی که در سوگ هم این عبارت را به عکس محبوبشان گفتند ؛ هرچند که به ظاهر نقطهی پایانی پایِ دفتر زندگیشان گذاشته شده است ..
سال صفر یک که تموم شد بالای برگهی دفترم نوشتم دربارهی صفریک و بعد بدون طولانی فکر کردن ، هرچیزی که از این سال تو ذهنم پررنگ بود رو نوشتم و بعد دفترم رو بستم . انگار این صفحه از دفتر پلی بود برای اینکه من رو از سال قبل به سال جدید برسونه اما به گمونم دربارهی صفرچهار این دفتر بسته نمیشه ! ..
ای خدای پر زورِ من:)
در آخرین ساعات میهمانی تو چه
دعایی بهتر از آنکه در تمامِ لحظاتِ
این زندگی میلِ من ، میلِ تو باشد .
حسیـنجان ؛
یک روز دستت را به روی سرم میکشی ، میدانم
یک روز خودم را برایت میکشـم ، میبینی:)
باید از ریحون بپرسم : اون چطور ؟ اون هم تو رو میخواست ؟ بعد هر دو یک قرن دربارهش سکوت کنیم . شاید هم بلافاصله با خودمون بگیم : هیچ وقت مطمئن نشدیم: )
امشب هم با خودم فکر کردم تو این دوران عدهای یک شبه به آرمانی رسیدند که هیچوقت نه شعارش رو داده بودن و نه به فکرشون میرسید ! و روزگار شد مصداقِ شعرِ یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد / یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند ..