گنج / روایتهای مردمی از جنگ
💯 من؟! مشتری درجهیک برای خانم بختیاری
📚 دانههای ریز عرق نشسته بود بود به پیشانیاش. نفس نفس زنان پرسید: "خانم کتاب نمیخواید". توی فکر بودم. بلافاصله گفتم نه ...! رفت و من تازه فهمیدم چه کتابی توی دستش بود. هر چه صدا زدم: "آقا پسر" صدایم توی سر و صداهایِ میدان گُم شد. رفت که رفت....
بلند شدم رفتم پیاش. کیسه سفیدی توی دستش بود و خِرکش میکرد. دوازده سیزده ساله بود با اضافه وزنی که سخت میتوانست سریع راه برود.
📚 وقتی کتاب را نشان مشتری بعدی میداد، رسیدم به او. صدایش زدم. برگشت. یقه تیشرت گوجهای رنگش، ردِ عرق انداخته بود.
گفتم: "ببینم کتابت رو".
گذاشت توی دستم. کتاب "روایت آقا" بود؛ خاطرات رهبری از زندگی پدرشان؛ شیخ جواد.
گفتم: "خودت فروشنده ای؟" گفت: "نه دارم کمک یه خانمه میکنم که کتاباشو بفروشه".
گفتم: "غرفه داری؟"
گفت: "آره غرفه داریم".
گفتم: "غرفت کجاست؟ منم نویسندم. میخوام بقیه کتاباتو بیینم"
با دستش ضلع شمالی میدان را نشان داد.
جلوتر از من راه افتاد. قدمهایش سریع بود. مثل بچهماهی تپلی از لای جمعیت وول میخورد و هر چند قدم هم برمیگشت مطمئن شود پشت سرش هستم یا ته!
📚 رسید به یک خانم جا افتاده و مثل کاسبهای کارکشته کفِ بازار نوک پنجههایش را بوسید و گفت: "خانم بختیاری یعنی برات مشتری آوردم درجه یک. خودشم نویسندس...".
از لحن حرف زدنش پقی زدم زیر خنده. نگاهی کردم به کتابها و گفتم: " مشتی. این بود غرفهای که میگفتی؟" گفت: "چه فرقی میکنه حالا. شما کتابا رو ببین مشتری میشی". و عرق از زیر گوشهایش شُره کرد و رفت توی یقهاش. دلم میخواست سنش کمتر بود، با دو تا دستم لپهایش را فشار میدادم.
غرفهای که میگفت سطح صندوق عقب یک تیبا بود. بیشتر هم کتابهای کودک و نوجوان و کتابهایی که آقا تقریظ و توصیه کرده بودند.
📚 خانم بختیاری مشغول حرف زدن با چند نوجوان بود. اشاره کرد که الان تمام میشود.
به پسرک گفتم: "مامانته؟"
گفت: "نه. من کمکش میکنم. کتاباشو بفروشه".
گفتم: "دمت گرم"
و بعد وقتی مطمئن شد که مشتریاش را سپرده دست خانم بختیاری، دوباره کیسه پلاستیک پُر از کتابش را برداشت و راه افتاد بین جمعیت.
خانم بختیاری حرفهایش تمام شد. دست داد و خوشامد گفت. خودم را معرفی کردم. گُل از گلش شکفت. با خنده گفتم: "این پسره چه خوب بود! میشناسیدش؟".
📚 گفت: "نه والا...! هر شب یکی مثل همین بچه از بین جمعیت پیدا میشه و میاد کمکم. این شبها تازه دارم نسل امام زمونی رو میشناسم. امیدوار شدم به این نسل. آقا میگفت امید دارم به دهه نودیها. ما اون موقع نمیفهمیدیم".
خانم بختیاری از دغدغههایش گفت و از میزی که توی مسجد فائق گرفته برای عرضه کتابها. خودش هم کتابخوان حرفهایست. مشاورههای خوبی میدهد. این را وقتی فهمیدم که ایستادم کنار بساطش؛ آمدند و پرسیدند برای نوجوان کاهل نماز یا نوجوان گوشهگیر چه داری؟ ...و او روی فایل موضوعی ذهنش کلیک کرد و کلی کتاب برایشان قطار کرد.
📚 حرفهایمان که بیشتر گُل افتاد، زن حوالی هفتاد سالهای که کنارش نشسته بود را معرفی کرد: "مادرم هستند. خواهر شهید علی درخشان؛ از شهدای حزب جمهوری سال ۶۰".
چشمهایم برق زد. همان که خیابان اصلیمان به اسم اوست و از نوجوانی وقتی عکسش را دم مسجد آشتیانیها میدیدم با آن عینک کائوچو بزرگ و پیشانی بلند و موهایی که عقب شانه کرده بود، بیشتر به معلم فیزیکها شبیه بود تا عضو شورای مرکزی حزب جمهوری!
📚 از بساطِ کتاب خانم بختیاری کتاب "روایت آقا" برای خودم و "بابای موشکها" برای برادرزادهام؛ سوده نصیبم شد. موقع برگشت به خانه، با خودم گفتم چه خوب شد، دنبال آن پسرک تپلِ تیشرت قرمز راه افتادم...!
خلاصه که این شبها، آنتنهایمان اگر خوب کار کند، حاشیههای جالبی توی تجمعات پیدا میکنیم.
به خانم بختیاری قول دادم بساط کتابش را معرفی کنم. الوعده وفا ...
🔻 سفارش کتاب پذیرفته میشود 💥📚
برای مشاوره در انتخاب کتاب، با این شماره در ارتباط باشید.
۰۹۱۲۴۷۵۲۹۵۸ (خانم بختیاری)
مکان نمایشگاه دائمی: تهران. خیابان ایران. خیابان شهید فیاضبخش. قسمت بانوان مسجد فائق. پاگرد پلهها.
زمان: اوقات نماز و هر وقت که مسجد باز باشد.
👤 راوی: فائزه طاووسی 📍 #تهران
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚀 دوتا موشک، نقطهی شروع رسیدن به تلآویو
🔻 وقتی صدام موشک میزد، ما حتی لانچر نداشتیم. اما یه تصمیم جسورانه، ورق رو برگردوند.
همهچی از دو تا موشک قرضی شروع شد...
موشکهایی که قرار نبود شلیک بشن، اما آیندهی موشکی ایران رو ساختن.
اگه بدونی این دو تا موشک چطور مسیر رسیدن به قلب تلآویو رو باز کردن...
🏷️ قصهاش رو تو کتاب «امواج ارادهها» بخونید.
🔰 راهیار؛ ناشر فرهنگ، هنر و تجربه انقلاب اسلامی
💠 @Rahyarpub
گنج / روایتهای مردمی از جنگ
🔰 تصاویر انقلابی
▪️دلم قنج میرفت برای نگاههای عاشقانهشان به هم، برای لبخندهای موقرشان که بیشتر تبسم بود، برای تسبیحها و چفیههای هم رنگشان.
▫️دیوارِ روبروی پایگاه هوایی بغل به بغل هم مینشستند و جوراب میفروختند. آنجا هیچ مغازه و بازاری نبود حتی جای درست و حسابی برای فروش هم نبود. سر پیچ مینشستند روی زمینِ داغ و تفتیده و بساط میکردند. شب و روز آنجا بودند. دلم برایشان کباب بود.
▪️هر وقت میدیدمشان قلبم ناکوک میزد برای جوانی و غرورشان. هر جا رو میزدم که کاری برایشان پیدا کنم تیرم به سنگ میخورد، ولی حظ میکردم از اینکه با نداری پای هم ایستادهاند. توی گرانی و تورم قابِ تصویر دو نفریشان با حجاب و چفیهی دور گردن برایم شده بود الگوی ماندن پای نظام.
▫️یک بار به همسرم گفتم: با پولام کارت هدیه براشون گرفتم. معلومه تازه زندگیشونو تشکیل دادن، بعنوان هدیه بهشون میدم که به غرورشون برنخوره.
همسرم کیفور گفت: سریع آماده شو بریم.
حرکت کردیم و رفتیم. همسرم کمی آنطرفتر از بساطشان زد ترمز چون دقیقا سر پیچ بودند و نمیشد ایستاد. با لبخند پیاده شدم. رفتم طرفشان. بعد سلام و علیک کارت هدیه را تعارف کردم.
▪️خانم ایستاد. چادراش را محکم گرفت. چفیه را با پیکسل به هم رسانده بود. سرش را زیر انداخت. لبخند کمرنگی زد و گفت: ممنونم، اما ازتون نمیگیرم.
▫️هر چه اصرار کردم بیفایده بود. همهی جورابها را یکجا ازش خریدم. دستگاه پوز نداشت من هم پول همراهم نبود. پیاده رفتم تا نزدیکترین بانک، اما دستگاه عابر بانک خراب بود. همسرم با ماشین دوتا عابر بانک دیگر رفت. یکیش پول نداشت و دیگری کارتش را خورده بود. توی دلم احساس کردم کار بدجور گیر کرده. با رنگ و روی گچی برگشتیم. بعد از آن هر بار خواستم ازش خرید کنم اتفاقی افتاد و نشد.
▪️توی جنگ دوازده روزه خبر پشت خبر آمد که: خدا ازشون نگذره جاسوس بودن
ـ رفت و آمد و تحرکات پایگاه هوایی رو رصد میکردن.
ـ از عمد تو پیچ بساط کرده بودن که کسی نتونه پارک کنه جلوشون و پارازیت روی دستگاههایی که خانم زیر چادر داشته، نیفته.
و هزار تا خبر جورواجور دیگر. اولین چیزی که با شنیدن این خبرها توی ذهنم فرو ریخت تصویر انقلابی بود. انگار کسی با فاصلهی نزدیک به شقیقهام شلیک کرده بود و فریم به فریم تصویرهای انقلابی را از بین برده بود.
▫️دشمن برای کوچکترین تصوراتمان از انقلاب هم سناریو چیده است. روی میز اتاق فکرشان پر از نیرنگ و فتنه است. زورش که بهمان نمیرسد مثل عمروعاص خدعه میکند. اصلا سیاستش این است که ما را نسبت به داشتههایمان بیاعتقاد و بیاعتماد کند.
▪️زن و مرد جاسوس و به ظاهر انقلابی اعتماد یک شهر را نشانه گرفته بودند. همهمان تا مدتها به هم بیاعتماد بودیم. هیچکداممان ندانستیم چرا تا اینکه رهبر شهیدمان بعد از جنگ دوازده روزه فرمودند: «دشمن زورش به تواناییهای شما نمیرسد به همین خاطر دست روی نقطهی قوت شما میگذارد»
▫️دشمن تصاویر انقلابی را که نتوانست ازمان بگیرد هیچ، دوماه است که این تصویرها پررنگ و به روزتر میشوند با ضمیمهی پرچم.
🏷 پ.ن: این عکس تزئینی است و ربطی به آن دو ندارد.
👤 راوی: سیده مریم گلچمن 📍 #بوشهر
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
دختر کوچیکم از شرکت معمولی تو تجمعات عبور کرده؛
خودش فعال شده.
یه شب یه کاغذ پر سؤال و یه کیسه پر بادکنک (با پول توجیبیهاش از عمدهفروشی خریده بود) با خودش برد و بچهها رو جمع میکرد و ازشون سؤالهای دینی و انقلابی (ساده در حد بچهها) میپرسید و بهشون جایزه میداد.
امشب هم بساط دستبندسازیشو با خودش آورده که درست کنه و بفروشه، سودش رو بده جبهه مقاومت😅
چیزای نویی هم که تو خونه داشته برداشته آورده بفروشه 🤭🥰
🏷️ برگرفته از: هجرت | د.موحد
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
گنج / روایتهای مردمی از جنگ
🤝 جنگی که تجلی برادری شیعه و سنی شد
▫️ این مدت که به دو استان هرمزگان و سیستان و بلوچستان رفته بودم رفتارهایی از اهل سنت ایران دیدم که حیفم آمد با بقیه به اشتراک نگذارم. برخی علمای اهل سنت هرمزگان با همکاری برخی بازاری ها، برای کمک به خانواده های سپاه و انتظامی پول هایی جمع آوری کرده بودند. یکی از رستوران دارهای اهل سنت بندر می گفت من دیدم کاری از دستم بر نمی آید، به همان بچه های نیروهای مسلح نزدیک خودمان گفتم نهار و شام شما با من که چند صد نفر بودند.
▪️ یکی از رفقا که برای ساخت مستند به جاسک رفته بود می گفت راننده ای که معلوم بود به مولوی عبدالحمید هم ارادت دارد و عکس ایشان را توی ماشین خودش داشت می گفت من بچه های سپاه را به خانه خودم برده ام چون مقرها و خانه های آنها را بدجوری زده بودند. از او پرسیده بود: نگران نیستی که خانواده ت دچار ناامنی بشوند و خانه شما را هم بزنند؟ و شنیده بود که وقتی اینها برای دفاع از کشور در خطر هستند چرا من و خانواده ام در امان باشیم؟!
▫️ یکی از فرماندهان سپاه در سراوان اعلام کرد که 300 الی 400 تن از بلوچ ها کلید خانه های شان را برای ما آورده اند تا خانواده بچه های انتظامی و سپاه که در معرض خطر بودند به آنجا بروند. جالب اینجاست که در استان سیستان و بلوچستان بعد از چابهار، بیشترین حجم حملات به سراوان و فرودگاه آن بود و با این حال مردم بلوچ نگران آسیب دیدن خانه های خودشان نبودند.
▪️ یکی از مسوولان استانی می گفت که بیش از چهار هزار نفر آمدند برای دریافت مجوز سلاح تا هم اطمینان بیشتر بشود که از این سلاح ها سوء استفاده نمی شود و هم اعلام کنند آماده هستند در صورت بروز خطر، در مقابل دشمن خارجی بجنگند. این در حالی است که فراخوان های قبلی دریافت مجوز رسمی با این حد از استقبال مواجه نمی شد!
▫️ یا می گفتند بین نیروهای ارتش که وسط دشت های زرآباد و دشتیاری مستقر شده بودند با مردم روستاهای اطراف صمیمیت بسیار بالایی شکل گرفته بود و مردم به آنها کمک می کردند و کسی آنها را بخاطر خطر حمله، طرد نکرد بلکه از آنها استقبال هم کردند.
▪️ از این دست بروزهای اجتماعی در زمانه هجمه به کشور در همه اقوام و مذاهب هست که امیدوارم ثبت و ضبط بشود. مردم ما نشان داده اند که حتی از برخی نخبگان جلوتر و فهیم تر هستند. باید خاک بر دهان کسانی پاشید که قصد دارند بخشی از جامعه منسجم ایرانی را متهم کنند.
▫️ اینها تنها گوشه ای از آنچه من دیدم و شنیدم است که وقتی دیدم برخی دارند سعی می کنند اهل سنت را به سکوت یا بی تفاوتی نسبت به جنگ کنونی متهم کنند تصمیم گرفتم منتشر کنم. مساله در این مدت آن بود که اولا اهل سنت معمولا سنتی بنام راهپیمایی و مراسمات اینگونه ندارند و ثانیا امکان بروز رسانه ای کمتری در این دوران وجود داشت چرا که خیلی از نخبگان اهل سنت در اینستاگرام صفحه داشتند و حتی سخنرانی نماز جمعه خودشان در آن پخش نشد. چنانچه رهبر انقلاب در پیام هایی هم از علما و هم از طوایف مختلف اهل سنت تشکر کردند سعی کنیم دنبال تفرقه افکنی نباشیم.
👤 راوی: علیرضا کمیلی
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
پنجشنبهها دلم بیهوا هوایت را میکند!
به تو عادت کردهام.
از این به بعد آخر هفتهها، هر بار که از خواب بیدار میشوم، اول یاد تو خواهم افتاد: «امروز با دکتر عباسی قرار دارم!»
یک سال پنجشنبهها وعده میکردیم توی دفترت در دانشگاه تا کتاب خاطراتت را مرور کنیم. تو که همیشه پایه جلسات بودی و همیشه این من بودم که تأخیر داشتم.
دو سه هفتهای اگر قرارمان عقب میافتاد، همیشه این تو بودی که زنگ میزدی و خبرم را میگرفتی.
این مرامت فقط برای من نبود، برای همه همینطور بودی:
برای نزدیکترینِ نزدیکانت،
برای آن دوست آبادانی دوران دبیرستانت که مصاحبه با من را قطع کردی و نیم ساعت برایش وقت گذاشتی و بعد، قصهاش را برایم تعریف کردی،
برای همشهریان کازرونیات که چند سال نمایندهشان بودی و خاطرم نمیآید زنگ زده باشند و جوابشان را ندهی،
برای همکاران دانشمندت که هر وقت به گیری میخوردند، اول تلفن تو را میگرفتند و هیچ وقت دست خالی از پیشت برنمیگشتند،
و از همه بیشتر برای دانشجویانت که اگر تو استاد راهنمایشان بودی، خیالشان تخت بود، حتی اگر در آستانه اخراج از دانشگاه بودند، برایشان پدری میکردی و وقت میخریدی تا مقاله و رسالهشان را برسانند.
برای همه، این تو بودی که معرفت خرج میکردی.
👤 به قلم: مرتضی قاضی
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍦🍦 وقتی بستنی فروشی، سنگر میشود
🔺 در این ایام بسیار دیدهایم کودکانی که دست در دست بزرگترهایشان به خیابان آمده و با همان قد وقواره کوچکشان، ایستادهاند تا مبادا دستی به سمت وطن دراز شود، اما در این بین، دیدن آن دسته از مردمی که مثل کوه پشت این تجمع کنندگان ایستادهاند نیز ستودنی است. از انواع و اقسام موکبهای جهادی گرفته تا بستنی فروشی متفاوتی که چند ماهی است آوازهاش در اصفهان پیچیده!
🔺 خبر مربوط به منطقه ۸ اصفهان است؛ مربوط به یک باب مغازه بستنی فروشی که از همان روز نخست تجمعات شبانه، وقتی دید بچهها راهی خیابان شدهاند تا دوشادوش بزرگترها راه نفوذ آشوبگران را ببندند، بلافاصله راه خود را برای جهاد انتخاب کرد، زیرا با تجربه تلخی که از حوادث دی ماه و تهدید و تعطیلی کار و کاسبیاش داشت، به خوبی میدانست که اگر این مردم و این کودکان نباشند، دیگر شهر در سیاهی شب، روی امنیت و آرامش را به خود نخواهد دید؛
🔺 بنابراین جهاد او شد توزیع بستنی رایگان برای دست مریزاد به کودکانی که شبها به خیابان میآمدند. هر شب مهمانان کوچکش بیشتر و بیشتر شدند اما این، رسالت آقای بستنی فروش بود، پس پای عهدش ایستاد و حالا بیش از دو ماه است که کودکان شبها مهمان یک بستنی رایگان هستند.
🎥 فیلمی که در بالا میبینید وصف حال کار متفاوت و جذاب این مغازه دار از سوی مردمی است که مهمان این بستنی فروشی شدهاند.
👤 به قلم: نفیسه خانلری
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
گنج / روایتهای مردمی از جنگ
🔰 قطره دریاست اگر با دریاست
🔻 روایتی زیبا و اثرگذار از قهرمانی در کنج میدان
🔸 مَرد هر از گاهی خم میشد، چیزی در گوش همسرش میگفت که من نمیشنیدم، اما از برق چشمهای زن حدس میزدم حتماً حرفهای قشنگی میگوید. بعد، برای چند دقیقه تنهایش میگذاشت؛ باعجله به دل جمعیت میزد، خودش را به نزدیک سن میرساند، با گوشیاش از برنامههایی که روی سن اجرا میشد فیلم میگرفت، و دوباره نفسنفسزنان، با همان شتاب، برمیگشت کنار همسرش.
🔸 کنارش که میرسید، انگار همهچیز جز او از یادش میرفت؛ گوشی را جلو میآورد، فیلمها را یکییکی نشانش میداد و زن، نگاهش را به صفحه میدوخت و لبخندی آرام روی لبهایش مینشست؛ لبخندی که انگار برای مرد از همهی لبخندهای دنیا، باارزشتر بود.
دلم دیگر تاب نیاورد؛ آنقدر هر شب از دور نگاهشان کرده بودم که انگار سالهاست میشناسمشان. قدمهایم خودش سمتشان رفت، ایستادم کنار ویلچر و با تردید پرسیدم: «ببخشید خانم میتونم بپرسم مشکل تون چیه؟»
🔸 زن آرام سر بلند کرد، سلام و علیکی کرد که از نرمی صدایش قلب آدم نرم میشد. گفت: «دخترم، من بیش از بیست ساله ضعف عضلانی دارم. حتی کارای اولیهی خودمو هم نمیتونم انجام بدم. دست و پام جون نداره که ازش کاری بکشیم.»
🔸 یک لحظه حس کردم چیزی به قلبم چنگ انداخت و بغض، بیدعوت، آمد و نشست وسط گلویم. با همان حیرتی که از چشمهایم لو میرفت، گفتم: «خب حاجخانم، چرا خونه استراحت نمیکنین؟ دیگه شما که تکلیفی به گردنتون نیست.»
🔸 سرش را آرام پایین انداخت، با نگاهش به یکی از کاغذهایی که روی پاهایش بود اشاره کرد و گفت: «اینو بخون.»
جوری بلند خواندم که اصلا حواسم نبود چقدر صدايم توی فضا پیچید؛ حتی آدمهای اطراف هم ساکت شدند و گوش دادند: «قطره دریاست اگر با دریاست.»
لحظهای ماتم برد. دوباره، با حیرتی عمیقتر، پرسیدم: «منظورتون…؟»
🔸 نگذاشت جملهام کامل شود. آرام اما محکم، طوری که هر کلمهاش مثل میخ به جانم مینشست، گفت: «درسته که نمیتونم بلند شعار بدم… درسته که نمیتونم دستمو بیارم بالا و پرچم بچرخونم… اما میتونم سیاهیلشکر که باشم. میتونم مثل یه قطره، تو این دریای پرجوشوخروشِ غیرت و بصیرت حضور داشته باشم. همینه تکلیف من.»
👤 راوی: امسلمه فرد |📍#گیلان #رشت
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
🚕 دربستی فقط نابودی اسرائیل!
🟡 تندی گوشی را درآوردم و یک عکس ازش انداختم. خدا خدا میکردم چراغ قرمز شود و بتوانیم برویم جلوی تاکسی. جمله پشت شیشه عقباش خیلی توجهم را جلب کرد. خوشم آمد که یک خلاقیتی توی فضای کار خودش به خرج داده.
🟡 از قضا زد و چراغ قرمز شد. به محسن گفتم: «بهش بگو چه جمله جالبی پشت ماشینش زده.» یک اسیر شدیم خاصی توی چشمهای محسن بود. ماشین را برد نزدیک تاکسی.
🟡 وقتی به راننده گفت چه کار جالبی کرده، مرد دستی به ریشهای جوگندمیاش کشید و گفت: «تازه یه سری سوالم نوشتم اگه مسافرا بلد باشن، کرایه رو ازشون نصف میگیرم.» محسن پرسید: «مثلا چی حاجی؟»
🟡 تکه کاغذ کوچکی از جیب روی لباسش درآورد: «مثلا اسم ناوی که فراری دادیم. اسم جنگندههایی که ساقط کردیم. اسم پهپادهای ایرانی. ازین جور چیزا.» محسن مشتاش را گره کرد و گفت: «حاجی دمت گرم. خدا به خودت و تاکسیت برکت بده.»
🟡 اگر به من بود، میگفتم همانجا بزنیم کنار. ماشین را پارک کنیم و تا خانه با تاکسیای برویم که دربست خودش را در اختیار نابودی اسراییل گذاشته.
👤 راوی: مریم برزویی |📍#مشهد
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history