گنج / روایتهای مردمی از جنگ
🕊️ خادم شهید موکب / بخش آخر
🚩 نه حرف دیگری زدم و نه چیزی خواستم. سریع سوار موتور شدم و رفتم کنار اتوبوس تا خادمین را راهی کنیم.
🏴 شاید ربع ساعتی بیشتر نگذشته بود که یکی از رفقا تماس گرفت. چند وقتی بود قرار میگذاشتیم همدیگر را ببینیم، اما هر بار به بهانهای نمیشد.
🚩 گفت: «فلانی کجایی؟ باید ببینمت.» نیم ساعت بعد، با هم رفتیم ناهار.
🏴 سر صحبت که باز شد، یکی از دوستان مشترک که کنارمان نشسته بود گفت: «بابا! ماجرای ماشین که توقیف شده رو به فلانی بگو؛ شاید بتونه کاری بکنه.»
🚩 من هم ماجرا را برای آن رفیق شفیق تعریف کردم. ایشان بدون معطلی با یکی از مسئولان ارشد استان تماس گرفت.
🏴 چند دقیقه بعد گفت: «همین الان با فرماندار قصرشیرین صحبت کردم. آقای فرماندار گفته به آن نفری که الان در مرز هست بگید همین الساعه بیاد پیش من؛ من توی ورودی گمرک وایستادم.»
🚩 باورکردنی نبود... انگار یکییکی گرهها داشت باز میشد. با همان دوست عزیزی که چند ساعت بود در مرز پیگیر کارهای ما بود تماس گرفتیم و گفتیم: «فلانی! آب دستته بذار زمین، برو پیش فرماندار.»
🏴 او هم چندین بار مسیر مرز تا پارکینگ را که حدود سی، چهل کیلومتر فاصله داشت، رفت و برگشت تا هماهنگیها انجام شود.
🚩 و اتفاقی افتاد که هنوز هم برای من عجیب است. مسئلهای که حداقل دو سه روز زمان میبرد، در کمتر از چهار، پنج ساعت حل شد.
🏴 حدود ساعت ۹ شب بود که به راننده ماشین یخچالدار زنگ زدم. گفتم: «فلانی، کجایی؟»
🚩 گفت: «همین الان رسیدیم ورودی مرز.» بعد گفت فرماندار دستور داده چون بار ماشین، مواد غذایی و سردخانهای است، همین امشب باید از مرز عبور کند و به سمت عراق برود.
🏴 حتی معاون گمرک را هم مأمور کرده بودند که داخل ماشین ما بنشیند و تا خروجی مرز همراه ماشین بیاید تا هیچ مشکلی پیش نیاید.
🚩 از باب تشکر با آقای فرماندار تماس گرفتم؛ فرمانداری که چند سالی هم در قزوین مسئولیت داشت و آشنایی مختصری با ایشان داشتیم.
🏴 بعد از حال و احوال و تشکر، گفت: «فلانی، خیالت راحت باشه. خودم اومدم اینجا وایستادم تا این ماشین از مرز رد بشه؛ بعد با خیال راحت برمیگردم سر کارم. شما هم دیگه نگران هیچ چیزی نباشید.»
🚩 گوشی را که قطع کردم، یک لحظه به اتفاقات چند ساعت گذشته فکر کردم...
🏴 از یک طرف، چند ساعت قبل، کنار مزار شهدا ایستاده بودم و با محمدحسن حرف زده بودم: «تو که خادم موکب بودی... یه دستی به کار موکب برسون.»
🚩 و از طرف دیگر، حالا بعد از چند ساعت، ماشینی که توقیف شده بود و همه راهها برایش بسته به نظر میرسید، با دستور فرماندار و همراهی معاون گمرک داشت از مرز عبور میکرد.
🏴 همه این اتفاقات، شاید در فاصله کمتر از پنج ساعت اتفاق افتاد.
🚩 اما یک چیز را خوب میدانم:
محمدحسن امسال جور دیگری خادم موکب شده بود و با دستی بازتر...
🏴 آن روز، یک گره بزرگ از کار موکب سیدهزینب(س) باز شد؛ و من هر وقت به آن چند ساعت فکر میکنم، بیشتر به این باور میرسم که بعضی خادمیها با رفتن آدمها تمام نمیشوند... گاهی یک شهید، از کنار مزارش هم دست خادمان موکب را میگیرد.
🚩 محمدحسن جان... این بار هم دست ما را گرفتی. خدا میداند چقدر به موقع رسیدی... شاید این هم یکی دیگر از همان «آفرین درخت»هایی بود که فقط باید دل بدهی تا ببینی...
👤 راوی: امیر صالحی 🏷️ #اربعین
🚩 #یالثارات_الخامنهای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
گنج / روایتهای مردمی از جنگ
💢 بانویی که برای صهیونیست تهدید بود / بخش اول 🔹 اولش که رفتیم و نشستیم، انگار کسی نمیدانست که چجو
💢 بانویی که برای صهیونیست تهدید بود / بخش دوم
🔸 مامانِ مهسا پر از شور و انرژی بود و خوشرو. فکر میکردی اومدی پیش خالهای که سالها میشناسیش. یک مامان واقعی، شبیه مامانهای خودمان.
🔹 شبیه مامانهای ما که از آوردن صدها تا لیوان توی اتاق کلافه میشوند و صدایشان درمیآید. مامان مهسا هم همینجور بوده و مهسا بهش میگفته: «مامان، غر نزن دیگه!»
🔸 اینها را مامان مهسا خودش با خنده برایمان تعریف میکرد و من هم از این باب نقل میکنم که ببینیم آدمی مثل مهسا طاهری که اینقدر اثرگذار و وطندوست بوده و به فیض شهادت رسیده، از فضا نیامده بوده.
🔹 مامان مهسا وقتی ازش خاطره تعریف میکرد، ناخودآگاه خنده به لبش میآمد. مثلاً از وقتهایی میگفت که آتلیهی عکاسی مجالس داشتند و برای عروسیها یا مراسمات میرفتند و مهسا را هم با خودشان میبردند. اما مهسا کتابهایش را برمیداشت و میرفت توی اتاق به درس خواندن.
🔸 گل از گل مامان مهسا وقتی شکفت که رفت و با ذوق روسریای را که مهسا برایش خریده بود آورد و سر کرد. میگفت مهسا گفته بود: «این روسری خیلی جوونترت میکنه...»
📌 پ.ن: دار قالی مامان مهسا توی اتاق مهسا
📌 ادامه دارد...
👤 راوی: زهرا قاسمی 🏷️ #روایت_شهدا
🚩 #یالثارات_الخامنهای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
هدایت شده از نطنز - محفل طنز انقلاب اسلامی
📣 دعوتید به سی و یکمین شب طنز انقلاب اسلامی
😍 با اجرای محمدرضا شهبازی، مجری برنامه پاورقی
🗓 یکشنبه ۸ شهریور، ساعت ۱۷ الی ۱۹
🏢 تهران، میدان بهاران، فرهنگسرای شهید سلیمانی
✅ ورود برای عموم آزاد و رایگان است.
🎤 ضامن خندههاتون رو بکشید، منتظر خبرهای باحال بعدی باشید...
🇮🇷 نطنز | شب طنز انقلاب اسلامی | @natanzim
💢 بانویی که برای صهیونیست تهدید بود / بخش سوم
🔹 معمولاً تصورم از دانشمندا و نخبهها آدمهایی خشک بود که فقط سرشون به درس هست؛ اما امروز مهسا طاهری، بیشتر از قبل این تصور رو برام شکست.
🔸 من خیلی خوب عکس نگرفتم اما شما دقت کنید، عروسک رو روی میزش میبینید؟
مهسا کلی عروسک داشته و با احساس برای هر کدومشون اسم میذاشته.
🔹 عکس سمت راست، اتاق مهساست؛ به تعبیر من یه جورایی محل عروج مهسا. یه اتاق ساده، یه میز چوبی قدیمی، پرده صورتی دخترونه، عروسک و...
🔸 این میز، هم محل تحصیل مهسا بوده و هم میز نماز. بهخاطر مشکل زانو و تودهای که در بچگی عمل کرده بوده، امکان ایستاده نماز خوندن نداشته و روی همین میز با یه صندلی ساده و چادر قوارهبلند سفید-مشکی نماز میخونده.
🔹 مهسا مثل خیلی از دخترهای همنسل خودش آهنگ گوش میداده؛ حتی وقتایی که داداشش مداحی میذاشته، مهسا توی این وادی نبوده. چندسال قبلتر آرایش میکرده، تیپ متفاوتی داشته و در فکر مهاجرت.
🔸 اما هیچکس نمیدونه که توی این چندسال اخیر، مهسا چی دید و شنید که خودش رو فدای وطنش کرد. حجابی که به قول داداشش خودش بهش رسیده بود رو محکم نگه داشت و با شهدا ارتباط ویژهای گرفت. چند وقت قبل از شهادتش هم انگار توی بهشت زهرای اراک، محل دفن رو خودش مشخص میکنه...
📌 ادامه دارد...
👤 راوی: زهرا قاسمی 🏷️ #روایت_شهدا
🚩 #یالثارات_الخامنهای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
💢 ورودی موکب
🏴 پسرک را شستم و همانطور حولهپیچ و بدون پوشک، «یاالله یاالله» گویان از سرویس بهداشتی به سمت استراحتگاهِ موکب دویدم.
🚩 میدانستم در این موکب قانون گذاشتهاند که همه کفشهایشان را داخل نایلون بگذارند و با خود ببرند، اما از عمد خودم را به خادم کنار درب ورودی نشان دادم تا اجازه بگیرم و چند دقیقهای کفشهایم بیرون بمانند.
🏴 وضعیتم را که دید، لبخند زد و گفت: «بدو بدو.»
🚩 کفشها را از پا کندم و وارد «قاعة النسا» شدم. سریع برگشتم که درب را ببندم، اما دوتا دختربچه پشت سرم خواستند که وارد شوند.
🏴 نمیدانم چه شد که در آن هول و هراس به تماشای رفتار آنها ایستادم. دختر اول وارد شد. دومی تا خواست داخل شود، چشمش به داخل کفشهای من افتاد.
🚩 دوستش را صدا کرد: «عهههه ببین...»
🏴 با انگشت شصت پایش، پرچم آمریکایی را که داخل کفشم چسبانده بودم به دوستش نشان داد.
🚩 به روی همدیگر نمکین خندیدند. هر دو دوباره از چارچوب در بیرون رفتند. اینبار بعد از اینکه پاهای کوچکشان را داخل کفشم گذاشتند، وارد موکب شدند.
🏴 و منِ معلم، به تربیت مادرانی که ماهها فرزندانشان را ضد ظلم و استکبار تربیت کردهاند، از عمق وجود افتخار کردم.
👤 راوی: حدیث دربانی 🏷️ #اربعین
🚩 #یالثارات_الخامنهای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
گنج / روایتهای مردمی از جنگ
💢 میدانی از جنس آرامش و عهد خونین
🔸 داغ آن سحر ۱۰ اسفند چنان به دلم نشست که گویی هرگز سرد نمیشود. آرزو میکردم هیچوقت همچین روزی را نبینم، اما متأسفانه دیدم و در کمال ناباوری بعد از آن داغ هنوز زندهام. روزهای حضورم در میدان و شبزندهداریها از دستم در رفته اما از سحر همان روز تلخ، خیابان خانه اولمان شد.
🔹 بعضی شبها تا اذان صبح گاهی تا روشن شدن هوا با دوستان داخل میدان انقلاب بودیم و گاهی نیمهشب تا نزدیکیهای صبح در آن سرما و تاریکی میماندیم. گاهی اوقات برای آمدن به میدان به خاطر تاریکی خیابانها و تنهایی مجبور بودم با اسنپ بیایم و برگردم؛ حتی اگر کسی همراهم نبود، باز هم با اشتیاق میآمدم.
🔸 *موقع رفتن یک یا چند پرچم از بین ایران، حزبالله لبنان و یالثارات الخامنهای و پلاکاردهایی که متناسب روز نوشته بودم یا سفارش نوشتنش را به دوستان داده بودم و یا از نوشتههای دوستان انتخاب کرده بودم را دست میگرفتم.* نوشتههای از صحبتها و تاکیدات رهبر رشید یا خط و نشان به تهدیدات ترامپ علیه جان ولی و ایران، و مطالبات از مسئولین در امر ولی و استقامت درمقابل دشمن تا نقشههای آنها به یاءسشان مبدل شود.
🔹 برام مهم بود مطالبه اصلیم، با سربند منتقم امام شهید شبها بر پیشانیام باشد و پیکسل پرچم ایران روی قلبم گاهی همراهش پیکسل پرچم حزبالله لبنان یا عراق یا انصارالله یا اسپانیا نیز بود و دلیلش اعتقادم به (اِنّی سِلمُن لِمَن سالَمَکُم و حَربُن لمن حاربکم) دوستم با دوستان شما و دشمنم با دشمنان شما.
🔸 میدان انقلاب برای من دیگر فقط یک منطقه نبود؛ یک مکان مقدس و کانون آرامشی بود که انرژی زندگیام را از آن میگرفتم. فکر میکنم مدیون رهبر شهیدم و باقی شهدامون و مدیون راهی هستم که ادامه دارد. بعد از دیماه جامعه به سمت انشقاق رفت و دلواپسی در ما شکل گرفت اما خون پاک ولیامر شهیدمون یکپارچگی رو به جامعه هدیه کرد و ما به چشم خود این یکپارچگی را بین اقشار مختلف جامعه از هر سلیقه سیاسی و دینی و مذهبی و ... شاهد بودیم.
🔹 چیزی به نام خستگی در میدان انقلاب معنا نداشت. شاید از روزمرگیهای زندگی خسته میشدم اما میدان سراسر انرژی بود. در آن صبح شوم، شیرینترین آرزوی زندگیام این بود که خبر شهادت، یک دروغ باشد؛ اینکه بگویند رهبرمان در پناهگاه هستند. اما واقعیت، تلخترین حقیقت بود و هنوز هم رفتنِ او را باور نکردهام. وقتی خبر انتخاب آقا سید مجتبی به عنوان رهبر جدید اعلام شد، برای بیعت با شوق به میدان انقلاب آمدم؛ خوشحال از اینکه پرچم به زمین نمانده است.
🔸 بعضی شبها ابتدا به سردر دانشگاه تهران میرفتم و بعد به میدان انقلاب و خلاصه کم کم با افراد کاملا غریبه اما هم دغدغه آشنا و دوست و همراه شدم. گاهی به میادین دیگر سرمیزدم اما میدان انقلاب را خط مقدم و دارای تریبون جهانی میدانستم که به دوستان میگفتم مثل انقلاب برای من مثل واجب و مستحب هست هرجا رفتم، انقلاب باید بیایم. همه اینها باوجود اقشار با تفکرات سیاسی و فکری و دینی مذهبی متفاوت که از نقاط مختلف حضور پیدا میکردند، گاهی تفاوتها بروز پیدا میکرد و همه اینها انقلاب را درنظر من خط مقدم جلوه داد.
🚩 این میدان، زنجیرههای انسانی زیبایی از آدمهایی ساخت که همدیگر را نمیشناختند اما با دردهایی مشترک دور هم جمع شدند. خیلی از افرادی که در زندگی عادی جایگاه بزرگی دارند، اینجا بدون هیچ ادعایی کارهای ساده را با جان و دل انجام میدهند. دوستان زیادی را دیدم که حتی قید سفر اربعین را زدند تا میدان خالی نماند و این علم سر پا بماند. ما تصمیم گرفتیم با پلاکاردها و پرچمهای سرخ، مطالباتمان را به گوش مسئولان برسانیم و خوشحالیم که رهبر عزیزمان نیز از این حرکتها استقبال کردند. میدان با سربازانمان و خیابان با مردمانمان زنده است.
👤 راوی: الناز برکاتی به نقل از سپیده. ب 📍 #تهران 🏷️ #امت_مبعوث
🚩 #یالثارات_الخامنهای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
🚩 علمدار نوجوان
🔹 پرچم بزرگ ایران از دور توجهم را جلب کرد. به پرچمدارش که نگاه کردم، پسری دوازدهساله را دیدم با شلوار و پیراهنی سبز که روی تیشرت مشکیاش پوشیده بود.
🔸 محمدحسین همانطور که میلهی کلفت پرچم را در دست گرفته بود، با لهجهی شیرین اصفهانی گفت: «ما سه روز پیش از اصفهان اومدیم تهران. با ماشین خودمون، با پدر، مادر و برادر بزرگترم. این پرچم رو اینجا نخریدیم، از اصفهان با ماشین ساینا آوردیم. تا تهران تقریباً پنج ساعت تو راه بودیم. این چند روز رو جایی اسکان نداشتیم و تو خود مصلی بودیم. امروز هم از ساعت پنج صبح اومدیم برای تشییع.»
🔹 پدر و برادرش کنارش ایستاده و گرم صحبت بودند. پای برادرش شکسته بود و در گچ بود.
🔸 از محمدحسین پرسیدم: «اگه بخوای امروز یه قولی به آقا بدی، اون قول چی میتونه باشه؟»
🔹 جواب داد: «قول میدم این راهی که آقا بهخاطرش خونش ریخته شده رو ادامه بدم.»
🔸 لبخند زدم و فکر کردم: «حتماً تا امثال شما نوجوانان تو این مملکت هستید، نمیگذارید برای لحظهای این پرچم زمین بیفته.»
👤 راوی: فاطمه خدابخشی
🚩 #یالثارات_الخامنهای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
گنج / روایتهای مردمی از جنگ
💢 بانویی که برای صهیونیست تهدید بود / بخش پایانی
🔹 همون مهسایِ باهوش و نخبهای که شیطنت و دخترونگی خودش رو داشت و مامانش عروسکهای بامزهاش رو نشون ما میداد، یک یادگاری برای خانوادهاش گذاشته.
🔸 نوشتهی روی این قطعه فلزی این است:
«این قطعه از موشک، جهت تست لایهی رادارگریز و حرارتگیر است که اولین مادهی ساختهی شهیده است و از نمونه آمریکایی آن، کاملتر است.»
🔹 کلی لوح تقدیرهای مهسا در زمانهای مختلف هم روی میز کنار عکسش چیده شده بود.
🔸 داداشش به شوخی میگفت: «هرچقدر مهسا درسخون بود، من درس نمیخوندم. بعضی وقتا مهسا شوخی میکرد و میگفت دیپلم تو رو هم من گرفتم! واقعاً هم اگه نبود من، کلی تجدیدی میآوردم.»
🔹 وقتی داداشش حرف از مهسا میزد، میتونستم رابطهٔ خواهر-برادری باحال و حتی لجبازیهاشون رو باهم تصور کنم. هیچکس هم به اندازهی داداشش از مهسا نمیدانست؛ به قول خودش محرم رازش بوده.
🔸 تقریباً یک ماه قبل از شهادت، مهسا میره کهفالشهدا تهران. توی راه ماشین چپ میکنه، اما خود مهسا به داداشش میگه که به طرز معجزهآسایی حتی چادرش هم ذرهای خاکی نمیشه.
🔹 داداشش تعبیر قشنگی داشت که میگفت: «من فهمیدم شهادت واقعاً روزی مهسا بود؛ وگرنه یک ماه فاصله بود بین مرگ طبیعی در تصادف با شهادت.»
🔸 موقع خداحافظی، داداشش بهمون گفت: «حتماً بیاین دوباره به مادرم سر بزنید.»
🔹 همونجا از مهسا خانوم طاهری خواستم این لیاقت رو بهمون بده که شاید اندازهی یه نخود، جای خالی اونو برای مامانش پر کنیم.
👤 راوی: زهرا قاسمی 🏷️ #روایت_شهدا
🚩 #یالثارات_الخامنه_ای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
گنج / روایتهای مردمی از جنگ
💫 هو الفتاح
📍 افطاری شب قدر
🔹 آرش مثل همیشه، مادرش را برای خرید برده بود. وقتی رسیدند خانه، صدای پدافند و جنگنده میآمد. کیسههای خرید را گذاشت در آشپزخانه. مادرش مشغول جابجا کردن وسایل شد. آرش تلفنی با دوستش در اتاق صحبت میکرد که یکهو صدای انفجار را میشنوند و آرش دیگر جواب نمیدهد.
🔸 سیزدهم اسفندماه، دو سه تا موشک روانهی ساختمان مسکونیشان شده بود. مادر را سالم و به سختی از خانهی نیمهآوار بیرون کشیدند.
🔹 آرش، جوانی ۳۷ ساله و تهتغاری خانواده بود. در این ۵ سالی که از فوت پدر میگذشت، تکیهی مادرش و خواهرها به او بود.
🔸 شوخطبعیِ آرش باعث شده بود بچههای خواهرها و برادرها عاشقش باشند و به هم که میرسیدند، بساط کُشتی و خنده به راه بود. برای همین صمیمیتش بود که بچهها حرفش را میخواندند.
🔹 تازگیها رفته بودند خواستگاری و قرار بود بالاخره این پسر آخر هم سامان بگیرد.
🔸 پول درآوردن برای مهندس شهرسازی که در شهرداری مشغول است، کار بسیار راحتیست؛ اگر تقیدی به حلال و حرام نداشته باشد.
🔹 ولی آرش مقید بود. آنقدر که گاهی با اسنپ مسافر میبرد، اما ریالی از راه ناصواب وارد زندگیاش نمیکرد.
🔸 زلال و شفاف بود و همه خانواده مثل چشمشان به آرش اعتماد داشتند.
🔹 یک باغچه نقلیِ قشنگ کنار مزار پدرش درست کرده بود و مرتب به آن رسیدگی میکرد. حس میکرد این کار باعث شادی روح پدر میشود.
🔸 شب آخر تا نیمهشب مشغول تلفن کاری بود و یکی یکی به فامیل زنگ زده و احوالپرسی کرده بود. خیلی دلش میخواست همه را افطاری بدهد.
🔹 همین هم شد. شب ۲۳ ماه مبارک، همهی فامیل مهمان سفرهی امیرالمومنین(ع) شدند.
🔸 شیوهی رفتنِ آرش برای فامیل یک رویا شده است. حالا همهشان میخواهند اینطوری از دنیا بروند. با شکوه... با شهادت.
👤 راوی: نسیبه پورمحمدی
🚩 #یالثارات_الخامنهای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history