گنج / روایتهای مردمی از جنگ
🌸 سهشنبههای مهدوی در خانهای که مسجد شد
🌱 «خاله ستاره» برای بچه های مسجد قدس فقط یک مربی نبود؛ او دریچهای بود به دنیایی که در آن، خدا مهربانتر از همهجا تصویر میشد. هر سهشنبه، گوشهای از مسجد مینشست، کتاب قصهاش را باز میکرد و بچهها مثل پروانه دورش حلقه میزدند. کلاس حفظ موضوعی قرآنش، یک دورهمی کودکانه خاص بود؛ او قرآن را با زندگی بچه ها گره میزد.
🌱 میگفت: «هر که در طول هفته این آیه را حفظ کند، یک جایزه پیش من دارد» و بچهها با چنان شوقی آیات را در حافظهشان حک میکردند که انگار گرانبهاترین گنج جهان را یافتهاند. هر سه شنبه، مسابقه بود، بازی بود، جایزه بود و در نهایت، طعمِ شیرینِ اوقات خوشی که در مسجد چشیده میشد. حیف... حیف که کینهی دشمنان، آن بنای زیبا و آن پناهگاهِ معصومانه را در شعلههای آتش سوزاند.
🌱 هنوز وقتی از جلوی مسجد قدس رد میشوم، ناخودآگاه چشمهایم را میبندم. انگار مغزم نمیخواهد باور کند آن دیوارهای فیروزهای که پناهِ خندههای کودکان زیادی بود، حالا سیاهیِ دود به تن کرده باشد. تا همین چند وقت پیش، قبل از آن ۱۸ دی ماه که اغتشاشگران آتش فتنه را به جانِ مسجد محلهمان انداختند، سهشنبهها برای ما طعم دیگری داشت.
صدای دویدنِ بچهها روی فرشهای مسجد، ولولهای به پا میکرد که از هر صدای دلنشینی، زندگی بخش تر بود.
🌱 خاله ستاره که نمی توانست بی تفاوت باشد، خانه اش را کرد مسجد؛ پذیراییِاش شد همان سنگری که دشمن خیال میکرد در ۱۸ دی ماه نابودش کرده است. او محفل انس با قرآنی راه انداخت که بوی «فتح» میداد.
خانمهای محله را دعوت کرد، چای دم کرد و با همان لبخندی که کودکان را شیفته میکرد، میزبانِ دلهایی شد که این روزها بیشتر از همیشه بی قرار ظهور امام زمان (عج) هستند.
🌱 صدای تلاوت دسته جمعی سوره «فتح» در خانه طنینانداز شد. «إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُبِینًا...». کمکم تعداد استقبال کنندگان، زیاد شد. ستاره هم از فرصت استفاده کرد و به خانم ها پیشنهادی داد: «هر کس که میتواند، خانهاش را یک شعبه از این محفل کند.
🌱 بگذارید این جمعخوانیِ سوره فتح، مثل یک رودخانه ای زلال در تمام کوچههای محله جاری شود.» و اینطور شد که نهضتِ خانگیِ سوره فتح راه افتاد؛ به نیت پیروزی جبهه انقلاب در برابر دشمنانِ قسمخوردهی این آب و خاک.
👤 راوی: امسلمه فرد
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
♨️ تجمع آردی
🔸 دستهایش را میزد توی آرد و چانه را پهن میکرد روی میز. این آقای طلبه، شصت شب است که کارش همین است. مهدی رسولی میخواند بزن که خوب میزنی، کنار خیابان مردم، پرچم را تکان میدادند و آن طرفتر آقای جوان، چانههای پهنشده را میزد به تنور.
بوی نان داغ میپیچید توی هوا و خانمی روی نانها، پنیر و سبزی میگذاشت و لقمهها را میداد دست بچهها.
🔸 ترامپ گفته ایران قحطی شده. حق دارد؛ اگر در آمریکا جنگ شده بود مردم جنگندیده حمله میکردند به فروشگاهها و سر یک تکه نان، همدیگر را تکهتکه میکردند. نانوایی جهادی و صلواتی کجا بود؟
👤 راوی: نازنین حجازی📍 #اصفهان
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
گنج / روایتهای مردمی از جنگ
⁉️ توسعه زیرساختیِ امارات یا ایران؟
💠 شرکت «آهار» یک شرکت خدمات نیروگاهی ایرانیست که از دهه هشتاد کارش را از تعمیر سیستمهای کوچک آغاز کرده و بعد به جایی رسیده که پیچیدهترین سیستمهای کنترل نیروگاهی را میسازد؛ سیستمهایی که سازندههایشان موقع شروع تحریمها در دهه نود، به این امید که نیروگاههای ایرانی دچار مشکل شوند، از ایران دریغ کردند. خاطره زیر که مربوط به اوایل دهه نود و #شرکت_آهار در نمایشگاهی در کشور #امارات است، تفاوتی را نشان میدهد که معمولا در زرقوبرق توسعههای ویترینی گم میشود.
🎙️ محمدرضا هاتف:
🔸 بعد از ساخت اولین سیستم کنترل نیروگاهمان به نام رامیار و نصب موفقش در چند نیروگاه، گشتیم و یک نمایشگاه مرتبط پیدا کردیم. نمایشگاه معتبری که مخصوص نیروگاههاست و شرکتهای بزرگ سازندهی سیستم کنترل، در آن شرکت میکنند و قرار بود آن سال در ابوظبی برگزار شود. با هزار دردسر، هزینههای کمرشکن شرکت در آن را جور کردیم و با بچهها غرفه را سر پا کردیم. آنجا غرفه شرکت ما بین غولهای کنترل نیروگاه جهان، یعنی جنرالالکتریک و زیمنس، قرار داشت و همه از محصولات یک شرکت ایرانی وسط تحریمها متعجب بودند.
🔹 من اما آنقدر به سیستم خودمان مطمئن بودم که میخواستم برایش مشتری خارجی هم پیدا کنم. در نمایشگاه پرسوجو کردم که از مسئولین دولتی چه کسی برای بازدید میآید؟ گفتند معاون وزیر انرژی امارات. گفتم میخواهم باهاش صحبت کنم. برایم نوبت زدند که فلان ساعت در حدود ده دقیقه یک ربعی فرصت داری. معاون وزیر، خانم میانسال بود که در تمام مدتی که من درباره سیستمهای کنترل نیروگاه حرف میزدم و مترجم ترجمه میکرد، فقط نگاهم کرد. دست آخر هم گفت:«من اصلاً متوجه نمیشم شما چی میگی!»
😳 روی صندلی جابهجا شدم و گفتم «مگه شما نیروگاه ندارید؟» جواب داد:«چرا داریم.» گفتم «وقتی خراب میشه، نباید یه شرکت بیاد و سیستم کنترلش رو درست کنه؟» ابروهایش را بالا انداخت و گفت: «شما اصلاً میدونی برق توی کشور ما چطوری تولید میشه؟» جواب ندادم و نگاهش کردم.
😐 ادامه داد:«ما برای تولید برق در قبال تحویل مقدار مشخصی گاز یا نفت، مناقصه برگزار میکنیم و مقدار برقی که لازم داریم را اعلام می کنیم. شرکتهای مختلف مثل زیمنس یا جنرال الکتریک هرکدام پیشنهادی میدهند. هرکدام که در مناقصه برنده شود مثلاً تا بیست سال، از صفر تا صد، مسئول تأمین برق آن شهر است. بعد از اتمام مدت قرارداد هم باید جمع کنند و بروند. این وسط، برق اگر قطع شد یا مشکل دیگری پیش آمد، ما فقط جریمهشان میکنیم.»
🔻 آنجا برایم ثابت شد که رشد و پیشرفت کشورهایی مانند امارات، چقدر پوستهای و حبابگونه است و عمق و زیرساخت ندارد.
✍️ برگرفته از کتاب «به توان هایتک؛ روایت یک اتفاق بزرگ در خودکفایی صنعت برق کشور» از انتشارات راهیار.
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
گنج / روایتهای مردمی از جنگ
💯 من؟! مشتری درجهیک برای خانم بختیاری
📚 دانههای ریز عرق نشسته بود بود به پیشانیاش. نفس نفس زنان پرسید: "خانم کتاب نمیخواید". توی فکر بودم. بلافاصله گفتم نه ...! رفت و من تازه فهمیدم چه کتابی توی دستش بود. هر چه صدا زدم: "آقا پسر" صدایم توی سر و صداهایِ میدان گُم شد. رفت که رفت....
بلند شدم رفتم پیاش. کیسه سفیدی توی دستش بود و خِرکش میکرد. دوازده سیزده ساله بود با اضافه وزنی که سخت میتوانست سریع راه برود.
📚 وقتی کتاب را نشان مشتری بعدی میداد، رسیدم به او. صدایش زدم. برگشت. یقه تیشرت گوجهای رنگش، ردِ عرق انداخته بود.
گفتم: "ببینم کتابت رو".
گذاشت توی دستم. کتاب "روایت آقا" بود؛ خاطرات رهبری از زندگی پدرشان؛ شیخ جواد.
گفتم: "خودت فروشنده ای؟" گفت: "نه دارم کمک یه خانمه میکنم که کتاباشو بفروشه".
گفتم: "غرفه داری؟"
گفت: "آره غرفه داریم".
گفتم: "غرفت کجاست؟ منم نویسندم. میخوام بقیه کتاباتو بیینم"
با دستش ضلع شمالی میدان را نشان داد.
جلوتر از من راه افتاد. قدمهایش سریع بود. مثل بچهماهی تپلی از لای جمعیت وول میخورد و هر چند قدم هم برمیگشت مطمئن شود پشت سرش هستم یا ته!
📚 رسید به یک خانم جا افتاده و مثل کاسبهای کارکشته کفِ بازار نوک پنجههایش را بوسید و گفت: "خانم بختیاری یعنی برات مشتری آوردم درجه یک. خودشم نویسندس...".
از لحن حرف زدنش پقی زدم زیر خنده. نگاهی کردم به کتابها و گفتم: " مشتی. این بود غرفهای که میگفتی؟" گفت: "چه فرقی میکنه حالا. شما کتابا رو ببین مشتری میشی". و عرق از زیر گوشهایش شُره کرد و رفت توی یقهاش. دلم میخواست سنش کمتر بود، با دو تا دستم لپهایش را فشار میدادم.
غرفهای که میگفت سطح صندوق عقب یک تیبا بود. بیشتر هم کتابهای کودک و نوجوان و کتابهایی که آقا تقریظ و توصیه کرده بودند.
📚 خانم بختیاری مشغول حرف زدن با چند نوجوان بود. اشاره کرد که الان تمام میشود.
به پسرک گفتم: "مامانته؟"
گفت: "نه. من کمکش میکنم. کتاباشو بفروشه".
گفتم: "دمت گرم"
و بعد وقتی مطمئن شد که مشتریاش را سپرده دست خانم بختیاری، دوباره کیسه پلاستیک پُر از کتابش را برداشت و راه افتاد بین جمعیت.
خانم بختیاری حرفهایش تمام شد. دست داد و خوشامد گفت. خودم را معرفی کردم. گُل از گلش شکفت. با خنده گفتم: "این پسره چه خوب بود! میشناسیدش؟".
📚 گفت: "نه والا...! هر شب یکی مثل همین بچه از بین جمعیت پیدا میشه و میاد کمکم. این شبها تازه دارم نسل امام زمونی رو میشناسم. امیدوار شدم به این نسل. آقا میگفت امید دارم به دهه نودیها. ما اون موقع نمیفهمیدیم".
خانم بختیاری از دغدغههایش گفت و از میزی که توی مسجد فائق گرفته برای عرضه کتابها. خودش هم کتابخوان حرفهایست. مشاورههای خوبی میدهد. این را وقتی فهمیدم که ایستادم کنار بساطش؛ آمدند و پرسیدند برای نوجوان کاهل نماز یا نوجوان گوشهگیر چه داری؟ ...و او روی فایل موضوعی ذهنش کلیک کرد و کلی کتاب برایشان قطار کرد.
📚 حرفهایمان که بیشتر گُل افتاد، زن حوالی هفتاد سالهای که کنارش نشسته بود را معرفی کرد: "مادرم هستند. خواهر شهید علی درخشان؛ از شهدای حزب جمهوری سال ۶۰".
چشمهایم برق زد. همان که خیابان اصلیمان به اسم اوست و از نوجوانی وقتی عکسش را دم مسجد آشتیانیها میدیدم با آن عینک کائوچو بزرگ و پیشانی بلند و موهایی که عقب شانه کرده بود، بیشتر به معلم فیزیکها شبیه بود تا عضو شورای مرکزی حزب جمهوری!
📚 از بساطِ کتاب خانم بختیاری کتاب "روایت آقا" برای خودم و "بابای موشکها" برای برادرزادهام؛ سوده نصیبم شد. موقع برگشت به خانه، با خودم گفتم چه خوب شد، دنبال آن پسرک تپلِ تیشرت قرمز راه افتادم...!
خلاصه که این شبها، آنتنهایمان اگر خوب کار کند، حاشیههای جالبی توی تجمعات پیدا میکنیم.
به خانم بختیاری قول دادم بساط کتابش را معرفی کنم. الوعده وفا ...
🔻 سفارش کتاب پذیرفته میشود 💥📚
برای مشاوره در انتخاب کتاب، با این شماره در ارتباط باشید.
۰۹۱۲۴۷۵۲۹۵۸ (خانم بختیاری)
مکان نمایشگاه دائمی: تهران. خیابان ایران. خیابان شهید فیاضبخش. قسمت بانوان مسجد فائق. پاگرد پلهها.
زمان: اوقات نماز و هر وقت که مسجد باز باشد.
👤 راوی: فائزه طاووسی 📍 #تهران
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚀 دوتا موشک، نقطهی شروع رسیدن به تلآویو
🔻 وقتی صدام موشک میزد، ما حتی لانچر نداشتیم. اما یه تصمیم جسورانه، ورق رو برگردوند.
همهچی از دو تا موشک قرضی شروع شد...
موشکهایی که قرار نبود شلیک بشن، اما آیندهی موشکی ایران رو ساختن.
اگه بدونی این دو تا موشک چطور مسیر رسیدن به قلب تلآویو رو باز کردن...
🏷️ قصهاش رو تو کتاب «امواج ارادهها» بخونید.
🔰 راهیار؛ ناشر فرهنگ، هنر و تجربه انقلاب اسلامی
💠 @Rahyarpub
گنج / روایتهای مردمی از جنگ
🔰 تصاویر انقلابی
▪️دلم قنج میرفت برای نگاههای عاشقانهشان به هم، برای لبخندهای موقرشان که بیشتر تبسم بود، برای تسبیحها و چفیههای هم رنگشان.
▫️دیوارِ روبروی پایگاه هوایی بغل به بغل هم مینشستند و جوراب میفروختند. آنجا هیچ مغازه و بازاری نبود حتی جای درست و حسابی برای فروش هم نبود. سر پیچ مینشستند روی زمینِ داغ و تفتیده و بساط میکردند. شب و روز آنجا بودند. دلم برایشان کباب بود.
▪️هر وقت میدیدمشان قلبم ناکوک میزد برای جوانی و غرورشان. هر جا رو میزدم که کاری برایشان پیدا کنم تیرم به سنگ میخورد، ولی حظ میکردم از اینکه با نداری پای هم ایستادهاند. توی گرانی و تورم قابِ تصویر دو نفریشان با حجاب و چفیهی دور گردن برایم شده بود الگوی ماندن پای نظام.
▫️یک بار به همسرم گفتم: با پولام کارت هدیه براشون گرفتم. معلومه تازه زندگیشونو تشکیل دادن، بعنوان هدیه بهشون میدم که به غرورشون برنخوره.
همسرم کیفور گفت: سریع آماده شو بریم.
حرکت کردیم و رفتیم. همسرم کمی آنطرفتر از بساطشان زد ترمز چون دقیقا سر پیچ بودند و نمیشد ایستاد. با لبخند پیاده شدم. رفتم طرفشان. بعد سلام و علیک کارت هدیه را تعارف کردم.
▪️خانم ایستاد. چادراش را محکم گرفت. چفیه را با پیکسل به هم رسانده بود. سرش را زیر انداخت. لبخند کمرنگی زد و گفت: ممنونم، اما ازتون نمیگیرم.
▫️هر چه اصرار کردم بیفایده بود. همهی جورابها را یکجا ازش خریدم. دستگاه پوز نداشت من هم پول همراهم نبود. پیاده رفتم تا نزدیکترین بانک، اما دستگاه عابر بانک خراب بود. همسرم با ماشین دوتا عابر بانک دیگر رفت. یکیش پول نداشت و دیگری کارتش را خورده بود. توی دلم احساس کردم کار بدجور گیر کرده. با رنگ و روی گچی برگشتیم. بعد از آن هر بار خواستم ازش خرید کنم اتفاقی افتاد و نشد.
▪️توی جنگ دوازده روزه خبر پشت خبر آمد که: خدا ازشون نگذره جاسوس بودن
ـ رفت و آمد و تحرکات پایگاه هوایی رو رصد میکردن.
ـ از عمد تو پیچ بساط کرده بودن که کسی نتونه پارک کنه جلوشون و پارازیت روی دستگاههایی که خانم زیر چادر داشته، نیفته.
و هزار تا خبر جورواجور دیگر. اولین چیزی که با شنیدن این خبرها توی ذهنم فرو ریخت تصویر انقلابی بود. انگار کسی با فاصلهی نزدیک به شقیقهام شلیک کرده بود و فریم به فریم تصویرهای انقلابی را از بین برده بود.
▫️دشمن برای کوچکترین تصوراتمان از انقلاب هم سناریو چیده است. روی میز اتاق فکرشان پر از نیرنگ و فتنه است. زورش که بهمان نمیرسد مثل عمروعاص خدعه میکند. اصلا سیاستش این است که ما را نسبت به داشتههایمان بیاعتقاد و بیاعتماد کند.
▪️زن و مرد جاسوس و به ظاهر انقلابی اعتماد یک شهر را نشانه گرفته بودند. همهمان تا مدتها به هم بیاعتماد بودیم. هیچکداممان ندانستیم چرا تا اینکه رهبر شهیدمان بعد از جنگ دوازده روزه فرمودند: «دشمن زورش به تواناییهای شما نمیرسد به همین خاطر دست روی نقطهی قوت شما میگذارد»
▫️دشمن تصاویر انقلابی را که نتوانست ازمان بگیرد هیچ، دوماه است که این تصویرها پررنگ و به روزتر میشوند با ضمیمهی پرچم.
🏷 پ.ن: این عکس تزئینی است و ربطی به آن دو ندارد.
👤 راوی: سیده مریم گلچمن 📍 #بوشهر
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
دختر کوچیکم از شرکت معمولی تو تجمعات عبور کرده؛
خودش فعال شده.
یه شب یه کاغذ پر سؤال و یه کیسه پر بادکنک (با پول توجیبیهاش از عمدهفروشی خریده بود) با خودش برد و بچهها رو جمع میکرد و ازشون سؤالهای دینی و انقلابی (ساده در حد بچهها) میپرسید و بهشون جایزه میداد.
امشب هم بساط دستبندسازیشو با خودش آورده که درست کنه و بفروشه، سودش رو بده جبهه مقاومت😅
چیزای نویی هم که تو خونه داشته برداشته آورده بفروشه 🤭🥰
🏷️ برگرفته از: هجرت | د.موحد
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history