eitaa logo
گنج‌ / روایت‌های مردمی از جنگ
1هزار دنبال‌کننده
185 عکس
149 ویدیو
0 فایل
مردم به روایت مردم 🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان
مشاهده در ایتا
دانلود
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍦🍦 وقتی بستنی فروشی، سنگر می‌شود 🔺 در این ایام بسیار دیده‌ایم کودکانی که دست در دست بزرگترهایشان به خیابان آمده و با همان قد وقواره کوچکشان، ایستاده‌اند تا مبادا دستی به سمت وطن دراز شود، اما در این بین، دیدن آن دسته از مردمی که مثل کوه پشت این تجمع کنندگان ایستاده‌اند نیز ستودنی است. از انواع و اقسام موکب‌های جهادی گرفته تا بستنی فروشی متفاوتی که چند ماهی است آوازه‌اش در اصفهان پیچیده! 🔺 خبر مربوط به منطقه ۸ اصفهان است؛ مربوط به یک باب مغازه بستنی فروشی که از همان روز نخست تجمعات شبانه، وقتی دید بچه‌ها راهی خیابان شده‌اند تا دوشادوش بزرگترها راه نفوذ آشوبگران را ببندند، بلافاصله راه خود را برای جهاد انتخاب کرد، زیرا با تجربه تلخی که از حوادث دی ماه و تهدید و تعطیلی کار و کاسبی‌اش داشت، به خوبی می‌دانست که اگر این مردم و این کودکان نباشند، دیگر شهر در سیاهی شب، روی امنیت و آرامش را به خود نخواهد دید؛ 🔺 بنابراین جهاد او شد توزیع بستنی رایگان برای دست مریزاد به کودکانی که شب‌ها به خیابان می‌آمدند. هر شب مهمانان کوچکش بیشتر و بیشتر شدند اما این، رسالت آقای بستنی فروش بود، پس پای عهدش ایستاد و حالا بیش از دو ماه است که کودکان شب‌ها مهمان یک بستنی رایگان هستند. 🎥 فیلمی که در بالا می‌بینید وصف حال کار متفاوت و جذاب این مغازه دار از سوی مردمی است که مهمان این بستنی فروشی شده‌اند. 👤 به قلم: نفیسه خانلری 🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان 🆔 @ganj_history
گنج‌ / روایت‌های مردمی از جنگ
🔰 قطره دریاست اگر با دریاست 🔻 روایتی زیبا و اثرگذار از قهرمانی در کنج میدان 🔸 مَرد هر از گاهی خم می‌شد، چیزی در گوش همسرش می‌گفت که من نمی‌شنیدم، اما از برق چشم‌های زن حدس می‌زدم حتماً حرف‌های قشنگی می‌گوید. بعد، برای چند دقیقه تنهایش می‌گذاشت؛ باعجله به دل جمعیت می‌زد، خودش را به نزدیک سن می‌رساند، با گوشی‌اش از برنامه‌هایی که روی سن اجرا می‌شد فیلم می‌گرفت، و دوباره نفس‌نفس‌زنان، با همان شتاب، برمی‌گشت کنار همسرش. 🔸 کنارش که می‌رسید، انگار همه‌چیز جز او از یادش می‌رفت؛ گوشی را جلو می‌آورد، فیلم‌ها را یکی‌یکی نشانش می‌داد و زن، نگاهش را به صفحه می‌دوخت و لبخندی آرام روی لب‌هایش می‌نشست؛ لبخندی که انگار برای مرد از همه‌ی لبخندهای دنیا، باارزش‌تر بود. دلم دیگر تاب نیاورد؛ آن‌قدر هر شب از دور نگاهشان کرده بودم که انگار سال‌هاست می‌شناسمشان. قدم‌هایم خودش سمتشان رفت، ایستادم کنار ویلچر و با تردید پرسیدم: «ببخشید خانم میتونم بپرسم مشکل تون چیه؟» 🔸 زن آرام سر بلند کرد، سلام و علیکی کرد که از نرمی صدایش قلب آدم نرم می‌شد. گفت: «دخترم، من بیش از بیست ساله ضعف عضلانی دارم. حتی کارای اولیه‌ی خودمو هم نمی‌تونم انجام بدم. دست و پام جون نداره که ازش کاری بکشیم.» 🔸 یک لحظه حس کردم چیزی به قلبم چنگ انداخت و بغض، بی‌دعوت، آمد و نشست وسط گلویم. با همان حیرتی که از چشم‌هایم لو می‌رفت، گفتم: «خب حاج‌خانم، چرا خونه استراحت نمی‌کنین؟ دیگه شما که تکلیفی به گردنتون نیست.» 🔸 سرش را آرام پایین انداخت، با نگاهش به یکی از کاغذهایی که روی پاهایش بود اشاره کرد و گفت: «اینو بخون.» جوری بلند خواندم که اصلا حواسم نبود چقدر صدايم توی فضا پیچید؛ حتی آدم‌های اطراف هم ساکت شدند و گوش دادند: «قطره دریاست اگر با دریاست.» لحظه‌ای ماتم برد. دوباره، با حیرتی عمیق‌تر، پرسیدم: «منظورتون…؟» 🔸 نگذاشت جمله‌ام کامل شود. آرام اما محکم، طوری که هر کلمه‌اش مثل میخ به جانم می‌نشست، گفت: «درسته که نمی‌تونم بلند شعار بدم… درسته که نمی‌تونم دستمو بیارم بالا و پرچم بچرخونم… اما می‌تونم سیاهی‌لشکر که باشم. می‌تونم مثل یه قطره، تو این دریای پرجوش‌وخروشِ غیرت و بصیرت حضور داشته باشم. همینه تکلیف من.» 👤 راوی: ام‌سلمه فرد |📍 🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان 🆔 @ganj_history
🚕 دربستی فقط نابودی اسرائیل! 🟡 تندی گوشی را درآوردم و یک عکس ازش انداختم. خدا خدا می‌کردم چراغ قرمز شود و بتوانیم برویم جلوی تاکسی. جمله پشت شیشه عقب‌اش خیلی توجهم را جلب کرد. خوشم آمد که یک خلاقیتی توی فضای کار خودش به خرج داده. 🟡 از قضا زد و چراغ قرمز شد. به محسن گفتم: «بهش بگو چه جمله جالبی پشت ماشینش زده.» یک اسیر شدیم خاصی توی چشم‌های محسن بود. ماشین را برد نزدیک تاکسی. 🟡 وقتی به راننده گفت چه کار جالبی کرده، مرد دستی به ریش‌های جوگندمی‌اش کشید و گفت: «تازه یه سری سوالم نوشتم اگه مسافرا بلد باشن، کرایه رو ازشون نصف می‌گیرم.» محسن پرسید: «مثلا چی حاجی؟» 🟡 تکه کاغذ کوچکی از جیب روی لباسش درآورد: «مثلا اسم ناوی که فراری دادیم. اسم جنگنده‌هایی که ساقط کردیم. اسم پهپادهای ایرانی. ازین جور چیزا.» محسن مشت‌اش را گره کرد و گفت: «حاجی دمت گرم. خدا به خودت و تاکسی‌ت برکت بده.» 🟡 اگر به من بود، می‌گفتم همان‌جا بزنیم کنار. ماشین را پارک کنیم و تا خانه با تاکسی‌ای برویم که دربست خودش را در اختیار نابودی اسراییل گذاشته. 👤 راوی: مریم برزویی |📍 🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان 🆔 @ganj_history