ای کاش کسی بیاید یکی دو تا دستمال نمدار شده و تشت آب و طی دستهداری بدهد دستم و با هرچه زور در چنته دارد درِ آهنیِ مغزم را، که صدای قیژ قیژش کل وجود آدم را میلرزاند، به رویم قفل کند.
آدمایی که تو لحظه زندگی میکنن هیچ وقت فکرشم نمیکنن یه روز برای به دست آوردن اون لحظهها گریه کنن، براش تلاش کنن و باز هم بهش نرسن!
"قَلَمدُخت"
از بعد جنگ ۱۲ روزه این بو به مشامم غریبه شده بود... بوی خاک؟ بوی باروت؟ بوی خون؟ هیچ وقت تصویر بولدوزری که اون چنگکک نحسشو میزد زیر آوار دنبال بدنهای مطهر... یادم نمیره! یادم نمیره اون بویی که از غبار خاک بلند میشد و حال آدمو بد میکرد... بویی که هرکسی نمیفهمه معنیش چیه... الکی نیست ما به محل انفجارها میگیم مقتل الشهدا! اینجا همه چیز روضست!
امشب تو تجمعات کلی اتفاقای جالب افتاد!
یکیش همینکه خوردیم به تورِ کامیونهایی که از عراق اومده بودن و حامل اولین کاروان کمکهای مردمی برای ایران بودن.
+حقیقتا دمشون گرم! با وجود خستگی راه، توی کل سطح شهر هم چرخیده بودن و کلی انرژی و حال خوب به مردم تزریق کردن. که البته مردم هم حسابی ازشون پذیرایی کردن✨️
روی هر کدوم از کامیونا یه چیزی نوشته بود. یکیش از طرف عتبه عباسیه، یکی هم از طرف اهالی کربلاء❤️