امروز داشتم دفترامو مرتب میکردم، اتفاقی رسیدم به دفتر صورتجلسههای هیئت و کارنوجوان که با کمک حاجآقا نیازمند قرار بود انجام بشه...
همون اول برای انتخاب هدف همه چیز واضح بود؛ صریح گفتن هدفمون فقط یه چیزه: آمادهسازی نوجوان برای ظهور!
خودشون هم به عنوان راهکار الگوسازی رو مطرح کردن... الان کجایین حاجآقا که با خون پاکتون الگوی نصف این نوجوونا شدین (:💔
#علمدار
روزی تراوشات ذهنم را کتاب میکنم، اسمش را میگذارم: مرامنامهیرفاقت
تقدیمش هم میکنم به دوستانی که اسمشان دوست بود، ولی به من یاد دادند که دوست بودن، چطور نیست.
این میخ رو نگهدار به زودی قراره
بزنیم رو تابوت اسرائیل!
تو ایام نمایشگاه کتاب امسال با یه انتشاراتی آشنا شدم که کارشون تخصصی طنزه!
انتشاراتِ محترم میخ؛ که سه تا کتاب ازشون خریدم و به مرور ایشالا نظراتمو میذارم. شما خلاقیت در ارسال بسته رو ببین😍😂
میخ گذاشتن برام و تخمه
قراره تخمه بخورم، میخ بخونم
و میخ بزنم به تابوت اسرائیل⚰️
هدایت شده از صمصام اصفهانی
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قربون درد و دل کردنت عزیزدلم 💔😭
🇮🇷 کانال صمصام اصفهانی
👇🏻👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/939787458C4c630aeb60
"قَلَمدُخت"
قربون درد و دل کردنت عزیزدلم 💔😭 🇮🇷 کانال صمصام اصفهانی 👇🏻👇🏻👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/939787458
همه دختربچه رو دیدن که داره با باباش درد و دل میکنه ولی من فقط صدای گریهی آرومِ مامانش رو شنیدم...
گریهای که نمیتونه بلند بلند باشه، چون مامانه... چون همهی دنیای اون دختر کوچولوعه... چون اگر یه لحظه بشکنه دخترش نابود میشه.
چی تو دلش میگذره؟ کی میدونه؟ کی میفهمه چقدر قلبش سنگینه؟ کی میتونه درک کنه نگرانی برای آینده بچش، جمع کردن یه زندگی تک و تنها، حرف شنیدن از این و اون، تحمل سختیا، قراره چه بلایی سر این زن جوون بیاره...
کاش بودم و بغلت میکردم تا با هم یه دل سیر به خاطر بیرحمی دنیا گریه میکردیم. کاش بودم و بهت دلداری میدادم تا با دیدن اشکای دخترت ذره ذره آب نشی... کاش بودم...
ایدهی غدیری ما امسال یکم متفاوت و برای یسری آدم خاص بود (: 💚
درسته مامانم جسم محمدحسین رو نداره ولی تک تک دوستای محمدحسین هنوزم پسراش هستن... بهشون فکر میکنه، برای تربیتشون دلسوزه و همیشه دعاشون میکنه...
مامان، عکس تک تک بچهها رو از مامانشون گرفت و با کمک یه طراح، تصویر محمدحسین رو کنارشون گذاشت و جدا جدا برای هر کدوم عکس رو چاپ کرد. بالاش هم نوشت: رفیق شهیدم!
این هدیهی جذاب با یه نامه همراه بود که نامه رو توی عکس میبینید🌱
قم اذانو گفتن...
خیلی اتفاقی دقیقا زمانی که داشتن اذان مغرب رو میگفتن، سعی کردم به نیت بابا دل بچهها رو شاد کنم.
دل خودم؟ نمیدونم والا
به قول اون مداحیه
علی شیرخدا یا شاه مردان...
دل ناشاد ما را شاد گردان...
اذانِ مغربِ روز عید غدیر سال ۴۰۴، میدونستی وقتی موذن داشت تو رو با یه صدای حزین میخوند اون لحظه فهمیدم دنیا رو سرم خراب شده؟ میدونستی وقتی صدات توی ماذنههای مسجد پیچید، امیدی که پیچیده بود توی دلم به کسری از ثانیه ناامید شد؟ میدونستی وقتی صدای تو رو شنیدم، مردها از شرمندگی خبری که بهم دادن گریشون گرفت و به هق هق افتادن؟ میدونستی وقتی صدای موذن لرزید موقع گفتن اشهد ان علی ولی الله، دل من لرزید که چطور خبر رو به بقیه بگم...؟
اذان مغرب عید غدیر، احترام واجبی برای من... تو نمادِ غم من شدی تو کل این یه سال... مواجهه باهات خیلی سخت بود ولی گذشت...
پدرم حب علی یادم داد...
از ماذنه که صدای اذان پیچید و موذن شهادت داد علی ولی خداست، تو پیدا شدی... آواربردارها دوباره چنگک آهنی را زده بودند زیر آوار و بالاخره رسیده بودند به طبقه هشت...
یادم نیست اولین نفر چه کسی خبر را داد، ولی چشمهای آدمها یادم است. سرخِ سرخ بود. از بیخوابی، از نگرانی، از خاکهای خون دیدهی فرو رفته میان مژهها...
به من نشانت ندادند. فقط گفتند تو را بردهاند. روز معراج هم دلم نیامد صورتت را ببینم. دلم نمیخواست آن لبخندِ آخر که چند دقیقه قبل از آن اتفاق به من زده بودی را با چهرهای که خاک دیده و چند روز زیر آوار بوده عوض کنم.
تو مثل همیشه با رفتارت به ما نشان دادی که چه کنیم. برای درس ولایت، تا اسم امیرالمونین آمد به احترام غدیر پیدا شدی... به احترام علی خاک از رویت کنار زدی...
یه وقتایی بچهها با فامیلی ما شوخی میکردن و محض خنده مزه میپروندن، برای بابا که تعریف میکردیم بابا میخندید میگفت باید از خدات هم باشه فامیلیت خاکیه! مگه نمیدونی ابوتراب است علی؟ (: