eitaa logo
"قَلَم‌دُخت"
976 دنبال‌کننده
413 عکس
116 ویدیو
4 فایل
• اینجا برای چیه؟ برای نوشتن، روایت کردن و صبر! • دانشجو-معلم علوم‌ اجتماعی‌ام دل‌ سپرده به دوربین، بچه‌ها و کلمات • یک جنگ‌زده‌ی تمام عیار •پیرزن پرحاشیه‌ی حداقل ۶۵ ساله • بچه‌ بودم دوست‌ داشتم "آدم" شم
مشاهده در ایتا
دانلود
"قَلَم‌دُخت"
سحر دوم، احوالاتِ شخصی انسان انگار که یکی یکی از جلوی چشمانش عبور می‌کند. راحت طلبی و دنیاخواهی‌اش عجیب خوش رقصی می‌کنند و باید گفت که شیطان عجیب دست و پا می‌زند... نکته‌اش همان است که سحر اول گفتیم، عادت کردن به نور ذره ذره اتفاق می‌افتد. باید صبور بود. هم ما و هم شیطان! باید دید که کداممان پیروزِ میدان نبرد مبارزه با نفس می‌شویم؟
خدایا این دمِ افطاری اگر بغض کسی توی سینه ما هست خودت برطرفش کن. با دلِ سنگین نمیشه تو ماه رمضون تو بندگی کرد...
چون طفلِ روزه دار، سراپای دیده‌ایم تا از کدام اَبر برآید هلالِ دوست صائب‌تبریزی +هلال ماه رمضونو عشق است🌙🥺
"قَلَم‌دُخت"
چون طفلِ روزه دار، سراپای دیده‌ایم تا از کدام اَبر برآید هلالِ دوست صائب‌تبریزی +هلال ماه رمضونو عش
و براى ماه جايگاه هايى مقرر كرديم تا به [صورت هلال] چون شاخه ى خشك خرما باريك شود و به حالت قبلى باز گردد. قرآن‌كريم آیه ٣٩ سوره يس
"قَلَم‌دُخت"
سحر سوم، راهِ خیر به قلب آدمی باز می‌شود‌. لطافت خرما می‌نشیند به جانِ آدم و وقتی قندش آمد بالا و خون رسید به مغزش، تازه می‌فهمد که خودش را از چه خیراتی محروم می‌کرده... تازه می‌فهمد که باب خیر خدا به چه وسعتی باز بوده و او چطور خودش را از این برکت محروم می‌کرده. تازه می‌فهمد که خیرات خداوند بر بندگانش نهایت ندارد و این خودش است که در کمال کم‌لطفی قدر نشناسی می‌کند... میان سحر سوم این تک مصرع توی سرم قُل می‌زند و فکر می‌کنم قدیمی‌ها چه زیبا گفته‌اند که: [گر گدا کاهل بود، تقصیر صاحب خانه چیست؟]
"قَلَم‌دُخت"
‌‌ سحر چهارم، موقع مسواک زدن یک لحظه چشم‌هایم دو دو زد. یک لحظه رفتم به دقیقا یک‌سال پیش و خودم را کنار روشویی خانه‌ی قبلی‌مان دیدم. بابا و محمدحسین هم بودند و با گفتن: بدو بدو الان اذون میگن، سعی داشتند که مرا از آنجا بیرون کنند تا زودتر نوبت خودشان شود. آخر سر محمدحسین یک مشت آب پاشید رویم به تلافی معطلی و خندید... من این سحرها همه چیز برایم فقط تداعی است. همه چیز فیلم سینمایی شده که شخصیت‌های اصلی‌اش انگار نیستند.. من این روزها چطور زنده ام را نمیدانم وگرنه این همه جای خالی، این همه صدای توی مغزم، این همه نبودن و این حجم از بلاتکلیفی دارد دیوانه‌ام می‌کند. خلاصه که سحر چهارم آنقدرها هم معنوی نگذشت که بخواهم بروم بالای منبر.