کتابِ سقای آب و ادب !🌿
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
_ عباس من! دست هایت کو؟
_ به شوق دیدار شما، دست و پا
گم کرده ام . . .
؛
「 رقعھ سوم...」
؛
رفت وسط میدان . . .
یلی بود برای خودش !
زره از تن خارج کرد و فریاد زد :
_حُبُّ الحُسَین اَجَنَّنی . . .
عشقِ حسَین منو دیوانه کرده
عابِس بود؛ پیر عشق !
؛
رفت وسط میدان . . .
کوبندگی کلامش ، دشمن را
میلرزاند:
_امیری حُسَیْنٌ وَنِعْمَ الامیرُ
سُرُور فُوادِ البَشیر النذیرِ !
از حسب و نسب می گفتند.
او می گفت من کسی نیستم ،
اما همه عالم بدونند :
امیری حسینٌ . . .
فَنادی بِصوتِ الحَزین :
_ اَینَ مسلم بن عقیل ؟
اَینَحبیببنمظاهر ؟
اَینَ عباس'ع ؟
یاران من ڪجایید ؟