eitaa logo
قرارگاه فرهنگی مه شکن
673 دنبال‌کننده
28.3هزار عکس
4.1هزار ویدیو
253 فایل
امام خامنه ای حفظه الله: "در فضای مه آلود فتنه چراغ #مه_شکن لازم است که همان بصیرت است." ارتباط با مدیر: @M_khaadem
مشاهده در ایتا
دانلود
✳️ با پای برهنه در بین سربازان! 🔻 از ساختمان عملیات که بیرون آمدیم، راننده منتظر بود، اما عباس به او گفت ما پیاده می‌آییم؛ شما بقیه بچه‌ها را برسانید. دنبالش راه افتادم. جلوتر که رفتیم صدای جمعیت عزاداری شنیده می‌شد. عباس گفت برویم به دسته‌ی عزاداری برسیم. به خودم آمدم و دیدم عباس کنارم نیست. پشت سر من نشسته بود روی زمین. داشت بند پوتین‌هایش را گره می‌زد و بعد آن را آویزان گردنش کرد. عباس وسط جمعیت رفت و شروع کرد به نوحه‌خواندن و سینه‌زدن. جمعیت هم سینه‌زنان و زنجیرزنان راه افتاد به سمت مسجد پایگاه. تا آن روز فرمانده پایگاهی را ندیده بودم که این‌طور عزاداری کند. پای برهنه بین سربازان و پرسنل؛ بدون این‌که کسی او را بشناسد. 👤 راوی: یکی از نزدیکان سرلشکر خلبان 📚 برگرفته از کتاب «شور حسینی چه‌ها می‌کند» 📖 صص ۸۵-۸۴ ❤️ ┈ •~❅❥🌷🕊🌷❥❅~•┈ @Gharargah_mehshekan
✳️ کتاب‌خوانِ به‌تمام‌معنا! 🔻 حجت الاسلام شیرازی، نماینده سابق رهبر انقلاب در سپاه قدس در برنامۀ «سوره فتح»: سید حسن نصرالله از ۸ سالگی با کتاب انس گرفت و اولین کتابی که مطالعه کرد ارشاد القلوب بود. سپس به قرآن و تفسیر آن و بعد به زندگی اولیای الهی وصل شد. سید یک کتاب‌خوانِ به‌تمام‌معنا بود. ❤️ 👊 💚 ┈ •~❅✊🌷✊❅~•┈ @Gharargah_mehshekan
🌷 🌹 خاطره ای عجیب از زبان پدر موشکی ایران ❤️ ❤️ ┄━•●❥❈🌿🌷🌿❈❥●━┄ @Gharargah_mehshekan
✳️ من یک بسیجی‌ام! 🔻 از تیری که به کتفش خورده بود، درد جانکاهی برایش مانده بود. یک روز که داشت از انبارهای لشکر بازدید می‌کرد، چند جوان بسیجی را دید که با «حاج امرالله»، مسئول انبار، داشتند بار یک کامیون را خالی می‌کردند. وقتی حاج امرالله، مهدی را می‌بیند که کناری ایستاده، خطاب به او می‌گوید: آهای جوان، چرا ایستاده‌ای و ما را تماشا می‌کنی؟ تا حالا ندیده‌ای بار خالی کنند؟ یادت باشد آمده‌ای جبهه که بار خالی کنی. مهدی گفته بود: بله؛ چشم. بعد گونی‌های سنگین را روی آن کتف دردخیز انداخت و کمک کرد. بعد از چند ساعتی که حاج امرالله را متوجه می‌کنند که این جوان کسی جز فرمانده لشکر نیست، به عذرخواهی جلویش می‌ایستد. مهدی باکری فقط می‌گوید: حاج امرالله، من یک بسیجی‌ام. 📚 از کتاب ؛ سیری در سیرهٔ فرماندهان دفاع مقدس 📖 ص ۲۹۹ ❤️ ┈ •~❅❥🌷🕊🌷❥❅~•┈ @Gharargah_mehshekan
✳️ من دیگر با حسین غذا نمی‌خورم! 🔻 نشانه‌های از خودگذشتگی و گرایش‌های انسانی از همان ابتدا در حرکات و سكنات قاسم هویدا بود. برادرش حسین سلیمانی می‌گوید: حدود ۱۱ سال سن داشتم و کلاس پنجم ابتدایی بودم. بالطبع قاسم هم کلاس چهارم همان مدرسه بود. مادر ما در یک ظرف به من و قاسم غذا می‌داد تا به مدرسه ببریم و بخوریم. یک روز قاسم به مادرم گفت من دیگر با حسین غذا نمی‌خورم. من احساس کردم شاید او به علت اینکه من زیاد غذا می‌خورم، می‌گوید؛ اما این‌طور نبود؛ چون من مراعات می‌کردم. آن روز گذشت، و قاسم نیامد با من در مدرسه غذا بخورد. فردای آن روز، مادر در دو ظرف جداگانه به من و قاسم غذا داد. آن زمان در مدرسهٔ ما دانش‌آموزانی از روستاهای اطراف می‌آمدند که شاید تنها یک وعده در روز غذا می‌خوردند و اوضاع مالی بسیار بدی داشتند. من به چشم خودم دیدم قاسم، ظرف غذایی را که مادر داده بود، بین همان دانش‌آموزانی برد که اوضاع مالی خوبی نداشتند و غذای خود را به آنان داد. 📚 از کتاب 📖 ص ۲۲ ✍️ ❤️ ┈ •~❅✊🌷✊❅~•┈ @Gharargah_mehshekan
✳️ او همیشه دعاگوی ماست! 🔻 «مرتضی حاجی باقری» همدم سی‌وهشت سالهٔ [حاج قاسم] سلیمانی عشق او به مردم را این‌گونه یاد می‌کند: رانندهٔ ایشان برای من گفت یک بار با ماشین به فرودگاه می‌رفتیم تا عازم سوریه شویم. یک پراید، از این‌هایی که مسافرکشی می‌کنند، انحراف به چپ آمد و زد به ما. مقصر هم خودش بود. آمدیم پایین. دیدم هم ماشین ما خراب شده و هم ماشین او. حاج قاسم به من گفت: «خسارتش را بده. مقصر تویی.» گفتم: «حاج آقا او مقصر است.» [این بار با تحکم و عصبانیت] گفت: «نه. مقصر تویی. زنگ بزن بچه‌های دفتر بیایند و خسارتش را بدهند.» بعد هم راه افتادیم و رفتیم. 🔸‌ قدری که آرام شد، گفتم: «حاج قاسم، به خدا او مقصر بود.» گفت «خوب، من خودم هم می‌دانم که مقصر او بود، اما تو کجا داری می‌روی؟ تو داری می‌روی زیر آتش (سوریه). این بنده خدا با این ماشینش دارد کار می‌کند. حالا خسارت به تو بدهد و خرابی ماشین خودش را هم درست کند؟ ما الآن دل او را خوش کردیم. او همیشه دعاگوی ماست.» 📚 از کتاب «سرباز قاسم سلیمانی» ✍️ ❤️ ┈ •~❅✊🌷✊❅~•┈ @Gharargah_mehshekan
✳️ ذکر شهادت 🔻 ما مصطفی را با آشنا کردیم، ولی خودش شده بود پایه‌ی مجلس حاج آقا. یک جلسه که دور حاج آقا جمع شده بودیم، مصطفی پرسید «حاج آقا، یه ذکر بده شیم.» حاج آقا گفت «شما اول کارِتون رو تموم کنید، بیاید بهتون می‌گم چیکار کنید که شهید شید.» نمی‌دانم، شاید همان جمله‌ای که حاج آقا گفت، ذکر بود. حتما مصطفی کارش را تمام کرده بود. 📚 کتاب ۲۲ | خاطرات ❤️ @Gharargah_mehshekan
✳️ هر موقع می‌دیدمش یا داشت کتاب می‌خواند، یا قرآن! 🔻 وقتی کمال آمد حجتیه، خیلی زود بین طلبه‌ها مشهور شد. اینکه بچه‌ای در آن سن و سال فرانسه را رها کند و بیاید، خیلی در چشم ما بزرگ بود. هر موقع در حیاط یا مسجد حجتیه می‌دیدمش یا داشت کتاب می‌خواند یا داشت قرآن می‌خواند. اول‌ها فکر می‌کردم یک طوری دارد کلاس می‌گذارد. گفتم این هم مثل طلبه‌های سال پایینی خودمان است. جوگیر شده. کمال اما تا همین آخرها مطالعه‌اش کم نشد. دعاخواندن و تلاوت قرآنش کم نشد. من نمازشب‌هایش را دوست داشتم. چون بعد از نمازش به زبان فرانسوی با خدا حرف می‌زد و گریه می‌کرد. 📚 از کتاب | روایتی داستانی از تنها شهید اروپایی دفاع مقدس 📖 صفحات ۱۲۰ و ۱۲۱ ✍🏻 بهزاد دانشگر ❤️ ┈ ••~ ❅❥🌷🕊🌷❥❅~••┈ @Gharargah_mehshekan
✳️ غرق در نور قرآن! 🔻 کمال حالا با اشتیاق بیشتری کتاب‌های تفسیر قرآن را مطالعه می‌کرد. هر چیزی را که به قرآن مربوط می‌شد، می‌خواند و می‌خواند و می‌خواند. غرق می‌شد در نور قرآن. گاهی از شدت اشتیاق، نَفَسش می‌گرفت. چرا در این سال‌ها هیچ‌کس از این کلمه‌ها برایش نگفته بود؟! چرا در فرانسه کسی دربارۀ قرآن هیچ چیزی نمی‌داند؟ چگونه می‌توانند بدون خواندن قرآن، نَفَس بکشند و اسمش را بگذارند زندگی؟ گاهی تا نیمه‌شب داشت قرآن می‌خواند. به خودش می‌آمد و می‌دید یک آیه را بارها و بارها خوانده. خوانده و خوانده و خوانده؛ اما هنوز سیراب نشده. 📚 از کتاب | روایتی داستانی از تنها شهید اروپایی دفاع مقدس 📖 ص ۱۳۲ ✍🏻 بهزاد دانشگر ❤️ ┈ ••~ ❅❥🌷🕊🌷❥❅~••┈ @Gharargah_mehshekan
✳️ دختر دولت و رحمت می‌آورد! 🔻 بچهٔ دختر را خیلی دوست داشت. می‌گفت: دختر دولت و رحمت برای خانه می‌آورد. موقع وضع حمل، من قزوین بودم و او دزفول. تلفنی مژدهٔ تولد اولین بچه‌مان را به او دادم. وقتی فهمیده بود بچه دختر است، پای تلفن سجدهٔ شکر کرده بود. وقتی آمد، بیمارستان بودم. یک کاغذنوشته بالای سر «سلما» گذاشت که «لطفاً مرا نبوسید!» خودش هم آن‌قدر دیوانه‌اش بود که دلش نمی‌آمد ببوسدش. 📚 از کتاب «آسمان؛ بابایی به روایت هسر شهید» 📖 ص ۲۶ ❤️ ❤️ ┈ •~❅🕊🌷🕊❅~•┈ @Gharargah_mehshekan
✳️ طوری نماز می‌خواند که... 🔻 حالش وقتی می‌ایستاد پای نماز، مثل حال کسی بود که می‌ایستد مقابل معشوقش. دیگر فقط معشوق را می‌بیند. دیگر هر چیزی جز روی او، جز بوی او، جز طلوع نگاه او، جز کلمات روح‌بخش او... نه می‌شنود، نه می‌بیند، نه می‌خواند، نه می‌داند. 🔸 خدا می‌شود محبوب، مهدی حبیب. شاید هم گاهی مهدی محبوب بوده برای خدا. خدا می‌خواسته مهدی را، خیلی هم می‌خواسته! این را از شدت علاقهٔ دوستانش می‌گویم؛ خدا شیفتهٔ یکی بشود، شیفتگانش را زیاد می‌کند. ولی باز هم مهدی خودش کشتهٔ خدا بوده است. یک‌طوری نماز می‌خوانده، قرآن زمزمه می‌کرده که فقط کسی که یکی را تا حد جان بخواهد، این‌طور او را می‌خوانَد. 📚 از کتاب ؛ بر اساس خاطراتی از عارف بزرگ 📖 ص ۱۰۶ ✍️ ❤️ ┈ •~❅❥🌷🕊🌷❥❅~•┈ @Gharargah_mehshekan
✳️ باید بریم دنبال جوان‌ها! 🔻...گفت: «تیر و توپ و تفنگ دیگه تموم شد! ما باید توی شهر خودمون، کوچه‌به‌کوچه، مسجدبه‌مسجد، مدرسه‌به‌مدرسه، دانشگاه‌به‌دانشگاه، کار کنیم. باید بریم دنبال جوان‌ها؛ باید پیام این‌هایی که توی خون خودشون غلتیدند رو ببریم توی شهر.» 🔹 گفتم: «خب! اگه این کار رو بکنیم چی می‌شه؟!» برگشت و با صدایی بلندتر گفت: «جامعه بیمه می‌شه. گناه در سطح جامعه کم می‌شه. مردم اگه با «شهدا» رفیق بشن، همه چی درست می‌شه؛ اون‌وقت جوان‌ها می‌شن یار «امام زمان» (عج).» ‼️ بعد شروع کرد توضیح دادن: «ببین! ما نمی‌تونیم چکشی و تند برخورد کنیم؛ باید با نرمی و آهسته‌آهسته کار خودمون رو انجام بدیم. باید خاطرات کوتاه و زیبای شهدا رو جمع کنیم و منتقل کنیم. نباید منتظر باشیم که ما رو دعوت کنند؛ باید خودمان بریم دنبال جوان‌ها. البته قبلش باید روی خودمان کار کنیم. اگه مثل شهدا نباشیم، بی‌فایده است؛ کلام ما تأثیر نخواهد داشت.» 📚 از کتاب | زندگینامه و خاطراتی از سردار 📖 صفحات ۸۸ و ۸۹ ❤️ ┈ •~❅❥🌷🕊🌷❥❅~•┈ @Gharargah_mehshekan