eitaa logo
قلاب‌هایی که صیدم کردند 🎏
152 دنبال‌کننده
205 عکس
11 ویدیو
2 فایل
زندگی است دیگر، پر از قلاب‌هایی که گیرشان می‌افتیم حرفی، سخنی، چیزی هست در خدمتم👇 @alijavid1014
مشاهده در ایتا
دانلود
کمی بعد تر رفتند و من آواز وقت سحرم را ادامه دادم. بعد از کمی دوباره بالای قفس برگشتند و باز آوازم قطع شد. این بار مانند قبل ناراحت نبودند. زن انگار که شوخی کند با خنده گفت«یه روز منم می‌میرم، تو هم مثل این تنها میشی اما عین خیالتم نیست» و بعد با صدا خندید. مرد اما فقط لبخند آرامی به او زد و به من خیره شد. مردمک چشمانش انگار بزرگ‌تر شده بودند و خیسی چشمانش بیشتر. از آن سمت خانه صدای آهنگی بلند شد و زن به طرفش رفت اما مرد همچنان به من خیره ماند. چشمانش عجیب بودند. احساس می‌کردم آنها هم مثل زمانی که من می‌ترسم، سریع جا به جا می‌شدند. انگار که حالا او از من می‌ترسید.
قلاب‌هایی که صیدم کردند 🎏
ما یه عمره توی کوچه گیر کردیم...
و اما امروز، چقدر اتفاقات امروز تحریکم کرد به نوشتن و گفتن. چقدر امروز همه چیز معنی داشت. اگر بشود در چند روز آینده وقایع امروز را می‌نویسم 1⃣ 2⃣ 3⃣
قلاب‌هایی که صیدم کردند 🎏
1️⃣⬇️
«تویی که نمی‌شناختمت» بعد از مدت‌ها، شاید شش ماه، امروز سوار مترو شدم. بدترین ساعت مترو. به قول رفیقم ساعت جنازه‌ها. وقتی کارمندها دوباره از روزمرگی‌ مزخرفشان به سمت خانه‌ای که قرار است روزمرگی خسته‌کننده دیگری داشته باشد سر می‌خورند. روی ریل. با مترو. خسته و سر در گوشی. رفیقم همیشه می‌گوید ساعت چهار تا شش عصر مترو، تصویر واقعی تهران است. همین صحنه کافی است که کسی هوس زندگی در تهران را نکند. و اما من. امروز بدون آن رفیقم آمده‌ بودم در گعده سیار افسرده‌ترین موجودات کشور. خودم را بی‌ربط‌ترین آدم آنجا دیدم. غریبه بودند برایم و غریبه بودم برایشان‌. انگار آنها همه یکدیگر را می‌شناختند و با تعجب به من نگاه می‌کردند که تو اینجا چه میکنی؟ و اینجا ذهن مریضم شروع کرد به بازی. دستور داد که ببین و خودت را جایشان بگذار. صبح که رفتند چقدر دیر رسیدی؟ سر کار با چند نفر بحث کردی؟ چندتا از ریش‌هایت را به خاطر قسط عقب مانده کندی؟ چندوقت است که برای خودت لباس نگرفتی؟ چه سیگاری میکشی؟ الان که به خانه می‌رسی، چطور با اهالیش رفتار می‌کنی؟ و من خود را جای هر کسی که در آن واگن سیار بود جا زدم. جای همه‌شان زندگی کردم و مدل مرگشان را هم دیدم. دیگر من همه بودم‌. همه‌شان را می‌شناختم، به اندازه خودشان. زندگیشان کرده بودم. دیگر عجیب نگاهم نمی‌کردند. تا اینکه متوجه شخصی شدم که غریبه‌تر از همه بود. نمی‌شناختمش. حتی نمی‌توانستم واردش شوم و خودم را جایش بگذارم. عجیب بود. عجیب به من زل زده بود. انگار که مسئول تمام بدبختی‌هایش منم. انگار عمر بر باد رفته‌اش را از من طلب داشته باشد. جوانی با ریش‌های بلند در هم گره خورده و عینک کثیف و چشمانی خسته. به شبح می‌مانست. نمیشناختمش. ابدا نمیشناختمش. اما او از شیشه من را طوری نگاه می‌کرد انگار که می‌شناسدم. عکسش را گرفتم تا بعدا بیشتر فکر کنم که کجا دیدمش... پ.ن: ۱.اگر او را می‌شناسید بگویید.
(۲.به قول غیاث المدهون، شهری که من در آن ساکنم اصلا شبیه شهری که در من ساکن است، نیست.)
قلاب‌هایی که صیدم کردند 🎏
این داستان رو برای یک رویداد نوشتم. منت بر سر من بزارید و بخونید و نقدتون رو بفرمایید.(بالأخص اساتیدی که در این کانال هستند. دیگه اسم نبرم😅)
و در باب یلدا همین بیت از علیرضا آذر بس: ببین جو گندمم یعنی کمی از فصل من مانده زمستان رخ کند مُردم، شب یلدا مرا دریاب
image_2023-12-25_17-54-33.png
حجم: 103.5K
مشغول ویراستاری هستم(زمانی که می‌خوانید، بودم) این دو پاراگراف را چند بار با آن نشانک قدم زدم. سوای از مقدمه جذابی که جناب میرباقری داشتند، این دو پاراگراف حقیقتا به جان می‌نشیند. به راستی به گندم خوردنش می‌ارزید که در این دنیا با امیرالمؤمنین تلاقی پیدا کنیم. پ.ن: اگر احیانا برایتان سوال شده که چرا نیم‌فاصله رعایت نشده، باید بگویم به درخواست سفارش دهنده بوده.(دنیای عجیبی است)
انگشتانم تا الآن چندبار دکمه‌های کیبورد را لمس کردند و عقب کشیدند. نوشتن از مادر عباس دل و جرئت می‌خواهد. اگر پسرش نپسندد چه؟ از خودش مدد می‌گیرم و هرچه دل و جرئت و رو دارم را به سر انگشتانم می‌ریزم. ام‌البنین. مادر پسران. این ترجمه ناقص است چرا که در طول تاریخ فقط به یک نفر گفتند ام‌البنین. حتی از گوگل هم پرسیدم، با همه بی‌قید بودنش او هم اذعان داشت که در طول تاریخ فقط یک نفر را به نام ام‌البنین می‌شناسد. مگر فقط او چند پسر داشته؟ اصلا چه شد که به او این عنوان را دادند؟ نقل است که باری پیش مولایمان امیرالمؤمنین آمد و پیشنهاد کرد او را به نام اصلی‌اش که فاطمه بود، صدا نزند، تا حسنین علیهما سلام با شنیدن نام فاطمه به یاد مادرشان نیفتند. و اینچنین بود که مولایمان نام ام‌البنین بر ایشان گذاشت. لکن فقط یک نام نبود، مدالی بود بس درخشان که تا کنون در عالم همچنان می‌درخشد. پسران او با همه پسران فرق داشتند و لذاست که به غیر او نام ام‌البنین بر کسی سزا نیست. همیشه ذهنم درگیر این بوده که عباس، علیه السلام، به ام‌البنین فخر داده یا ام‌البنین سبب فخر پسرش شده؟ شاید بگویی که پاسخ این سوال که واضح است، عظمت و شأن مادر و مادر بودن که برکسی پوشیده نیست. اما من هم می‌گویم داریم درباره عباس حرف می‌زنیم! این اسم خیلی بزرگ است، خیلی! هم تو می‌دانی و هم من که وقتی در روضه اسمش می‌آید قلبمان به چه لرزش و خشوعی می‌رسد و یا اینکه در مقابل ضریحش چگونه سرمان از هیبت و عظمتش به پایین می‌افتد (البته که به خاطر رحمت و عطوفتش و امید به الطافش سرمان دوباره بالا می‌آید). باور کن پاسخ این سوال، جنسش با پاسخ‌های معمولمان فرق دارد. بزرگی می‌گفت آنهایی که علی علیه‌السلام را خدا می‌پندارند، هنوز حضرت زهرا‌ سلام‌الله‌علیها را نشناختند. شاید بشود این حرف‌ را هم اینطور تعمیم داد که عظمت مادر عباس بیش‌از عظمت خود عباس است منتها مگر ذهن ما هنوز اندازه عظمت عباس را درک کرده که بخواهد درباره عظمت مادرش گمان بزند؟ او مادر ابالفضل است. وقتی کار بیخ پیدا می‌کند و کارد به استخوان می‌رسد، پیش خدا ابالفضل را واسطه قرار می‌دهیم. می‌دانیم که بی برو و برگرد مشکلمان حل می‌شود. اما اگر کار بیش از پیش بیخ پیدا کند و کارد، استخوان را هم خط بیندازد دیگر پای ام‌البنین را وسط می‌کشیم. عباس اگر پدر فضل و رحمت است، ام‌البنین مادر اوست. پس یا ابالغوث، به حق مادرت... (هی نوشتم و هی پاک کردم. تا درباره‌اش ننویسی نمی‌فهمی چقدر سخت است. از سر انگشتانم تا انتهای گلویم کلی کلمه نگفته خشک شده.)
پریشب موقع شام روضه، از فرط شلوغی داخل اتاق چپیده بودیم و سر یک سفره داشتیم در کاسه آبگوشتمان نان تیلیت(تریت) می‌کردیم. آدم خوش‌رو و باحالی به نظر می‌رسید. با دایی انگار خیلی صمیمی بودن و مشغول صحبت. قاشق سوم آبگوشت را داشتم هورت می‌کشیدم که دایی روی کمرم کوبید«آقا... رو می‌شناسی؟» دو سه تا سرفه زدم و دستی به ریش و سبیلم کشیدم«متأسفانه تا الان افتخار زیارتشونو نداشتم» «ایشون از هم‌رزمای حاج قاسم بودن. چهار سال توی سوریه زندگی کرده.» لقمه نان را گوشه لپم قایم کردم و دست روی سینه بردم«آقا خیلی مخلصیم.» تپل و بامزه بود و خنده ریزی زد«چاکریم، از حبیب تعریفتو شنیده بودم. مشتاق زیارت جمالتون بودیم» «والا جمال نداریم، فقط ریشه» صدای خنده‌مان توجه بقیه را جلب کرد. دایی در اتاق را نیمه کرد که کم‌تر در چشم باشیم. دیگر همان بحث‌های متداولی که می‌توانی حدسش را بزنی شد و من هم بیشتر گوش بودم تا اینکه کار کشید به یک خاطره. «... موقع جنگ داعش، یه بار یه گردان تازه اومدن سوریه و یه جلسه توجیهی با حاج قاسم داشتن. ما هم بودیم. یه چندتا از نیروها گفتن «حاجی ما برای شهادت اومدیم. از بابت ما خیالت راحت.» حاجی هم خندید و به گردان گفت «چند نفر دیگه مثل اینا برای شهادت اومدن؟ هر کی اینجوریه بیاد این‌طرف.» ده بیست نفر رفتن اون سمت. گفت دیگه کسی برای شهادت نیومده؟ یه نفر دیگه هم آخرش رفت و حاجی رو به فرمانده گردان گفت«خب، این آقایونو الان می‌بری یه زیارت می‌کنن بعدشم برشون می‌گردونی تهران» صدای ناله بچه‌ها بلند شد و حاچ قاسم با جذبه برگشت گفت«ما اینجا نیرو برای شهادت نمی‌خوایم. اینجا باید کار کنید. کار!» خدا شاهده بعدش صدا از کسی در نیومد.» و خندید و دایی هم گفت «نه بابا، دمش گرم». چشم درشت کردم. ضدحالی که آن سربازان خورده بودند را کاملا در وجودم حس کردم و صدای اعتراض من هم بلند شد، منتها پنج شش سال در این سمت تاریخ، «عه! اون کلیپ سید رضی رو که شما هم دیدید. خودش می‌گفت حاجی چطوری برای شهادت ترغیبشون می‌کرد و حرف می‌زد. چطور...» لقمه‌ را بین دهان و کاسه معلق نگه داشت و وسط حرفم پرید «بله، اونا ۲۵ سال کار کردن؛ میوه رسیده بودن. اینا فرق دارن با یه سرباز جوگیر که تازه تو میدون اومده. اینا هنوز کالَن.»... و تا الان این حرف در سرم پیچ می‌خورد و بین شیارهای مغزم بشین و پاشو می‌کند. خودم و آدم‌های مثل خودم را تصور می‌کنم که کال هستیم و در زندگیمان کاری نکردیم. ما فقط در پس شعارها و هیجاناتمان زیست داشته‌ایم و بر سر همین‌ها با هم رقابت کردیم. ترس سلول به سلول بدنم را می‌گیرد. نکند قبل از رسیدن، کال از درخت کنده شویم و به خاک بیفتیم. !