شاید اگر بر میگشتم و توی بغل این روز ها گریه میکردم و حداقل ازشون خدا حافظی میکردم الان این اشک های لعنتی کمتر اذیتم میکردن
طعم گیلاس
انقدر حافظه ماهی دارم که یادم رفته بود که در نا امیدی بسی امید است
حتی یادم نبود که بین آدما انسان هم هست
در مسیرش بودم ؛ اما همه چیز از دست رفته بود، از دست رفتنی زیبا!
فرصت بود نه تهدید ، درد داشت اما زخم ها را التیام میداد !
سوز ناک بود ، به سوز ناکی آن شعله امید که تازه از نو پا گرفته!
او مرا می کشاند ، هول میداد ، مهم نبود که چقدر بد و سخت این کار را میکرد مهم آن بود که مرا به حرکت وامیداشت!